خراسان شمالی
← همه اخبار
آخـریـن نمــاز

آخـریـن نمــاز

۷ آبان ۱۳۹۳کد خبر: 83879۳

دشت دم کرده از گرما، لب تشنه و تاول زده الله¬اکبر را زمزمه می¬کند. سراسیمه از خیمه¬ی سوخته بیرون می¬زنی. چه با شکوهست و نجیب لحظه¬ی فراغت از جنگ و لابد دشمن هم... اما دلت هُری می¬ریزد.

دستت را سایـه¬بان چشم¬ها می¬کنی و با تـردید به صف¬ها و قیافه¬های درهـم و برهـم¬شان خیـره می¬شوی. هیچ نشانی از آماده شدن برای نماز در رفتارشان نمی¬بینی. سر بلند می¬کنی یعنی خدایا... اینها حتی فرصت برپا داشتن نماز را هم به حسین(ع) نمی¬دهند. مجالی نمی¬یابی. گروهی از کمانداران در مقابل باورت صف می¬کشند می¬خواهی زمان و زمانه را نفرین کنی. حسین(ع) به تردیدهایت خاتمه می¬دهد.

- زینبم! (س) نگران چه هستی؟

- اینها به نماز هم رحم نخواهند کرد.

دستی بر شانه¬ات می¬گذارد و چه آرام می¬شوی. انگـار سنگینی و اطمینان خاطر عالمی به شانه-هایت استـواری می¬بخشد. طولـی نمی¬کشد و می¬دانی که بیش از این نمازش را به تأخیـر نمی-اندازد. به نعش کودکان بی¬کفن نظر می¬افکنی. «عبدالله بن الحسینِ» (ع) سه روزه هنوز دهان کوچکش را نبسته و دیگر هم نخواهد بست. چشمت به «محمدبن ابی سعید بن عقیل» هفت ساله و فرق شکافته¬اش می¬افتد. خونِ سر به دونیم¬شده¬اش هنوز جاری است و گرم. به خودت دلداری می-دهی. اینها در هیچ حالتی، به هیچ¬کس رحم نخواهند کرد و چه فرصتی بهتر از نماز برای جان باختن. قطره¬هایی مجروح و خونین از معبر سرخ چشمانت راه می¬کشند و به ناچار بر شیارهای لبان ترک خورده¬ات جا خوش می¬کنند. شور هستند و شیرین. دلت سبک¬تر می¬شود. رضا به تقدیر می-دهی اما آیا لحظه¬ای محروم ماندن از برادران، خویشان و زلال¬ترین سلاله¬ی پاکان به دنیایی می-ارزد؟ فریاد «حصین بن تمیم» فضا را در هم می¬شکند. ترا از خویشتنِ خویش بیرون می¬کشد و در وادی حیرت سرگردانت می¬سازد.

- این نماز پذیرفته نیست.

سکوت همه جا را در بر می¬گیرد اما غیرت فریاد می¬شود.

- ادعا می¬کنی نماز از خاندان پیامبر (ص) پذیرفته نیست و از تو ای خمّار پذیرفته می¬شود.

خروش «حبیب بن مظاهر» ست آرام نجوا می¬کنی.

- آفرین. خدا پدر و مادرت را بیامرزد.

شمر چندین بار از آتش رجزها سوخته. دندان می¬فشارد. افسار اسب را می¬کشد و به جلو می¬خیزد. صبر نمی کنی و می¬گویی:

- مردش نیستی. زهره¬ات آب می¬شود حتی وقتی به چهره¬ی این پیرمردِ نورانی می¬نگری. 

پا پس می¬کشد. «بدیل بن صریم» نیزه¬اش را حواله¬ی سینه¬ی ستبر حبیب می¬کند و بدنبال آن رگبار تیر و نیزه. حبیب قد خم نمی¬کند. فریاد نمی¬کشد. دور می¬چرخد چونان آسیابی، خنجر و سنان و نیزه را خرد می¬کند. توان ایستادن ندارد اما شکسته نمی¬شود و سـرانجام چون نخلی تنومند و استوار زمین را نقش¬بندی می¬کند. «حصین بـن تمیم» که چـون تولـه¬گرگـی در زهـدان کمیـن کرده، اسب می¬تازاند و بر سینه¬اش یورش می¬برد. لحظه¬ای بعد چشمان درخشان حبیب بر سر دست... می¬دانی که الان چه خواهد شد بدیل لگدی بر سینه¬ی حصین حواله می¬کند. چشمانی دریده و هرزه دستانی کشیده در مقابل هم زوزه می¬کشند. اگر شمر وساطت نکند... سراسیمه به پیش می¬تازد. به هر یک وعده¬ی استخوانی و جیفه¬ای.

«سعیدبن عبدالله حنفی» و «زهیربن القین» دست در دست هم رو به دشمن می¬ایستند. حسین(ع) در قیام است. چشمش به سر آویخته¬ی حبیب می¬افتد که بر گردن اسب سنگینی می¬کند. اسب حیا می¬کند جولان نمی¬دهد اما سوارش... قامت عشق این بار به احترام حبیب شکسته می¬شود. زهیر می¬گوید:

ای فرزند رسول خدا! چرا چهره ات شکسته شد؟ مگر ما بر حق نیستیم؟

می¬دانی که حسین مرد حرف نیست. سکوت می¬کند اما به یقین بر تمام نخل¬های سوخته ادای احترام خواهد کرد. برای هر کدام باری شکسته خواهد شد و یادت می¬آید از عباس(ع)، وای از آن ساعتی که علمدار بر زمین بیفتد. مگر می¬شود... دلت چون نمازهای پنج¬گانه، پنج پاره می¬شود. آخرین نماز و بر زمین افتادن پهلوانانی تنومند همچون «قره بن ابی قرّه»، «انس بن حارث»، پیش از نماز و صد پاره شدن حبیب و حالا زهیر و سعید که در  سکوت قامت بسته¬اند و مهیّای معراجی اما چه پناهگاهی. در سایه¬سارشان اقتدا می¬کنی و شیرینی نیایش حسنیت(ع) را می¬چشی. سلام که می-دهد نماز دیگری آغاز می¬شود و چـه با شتاب. به آسمان¬ها خیره می¬شوی و تا کهکشانها قد می-کشی. فراغت از نماز عصر و می¬دانی که حسنیت(ع) هرگز به این زودی دست از معبودش نمی-کشد بخصوص در روز عاشورا.

- حسین(ع) جان! تو که الان نمازت را تمام کردی.

جوابی نمی¬شنوی. خودت می¬دانی: نماز نیمروزی... نماز خوف... و حالا نماز وداع. 

تکبیری می¬گوید و از زمین کنده می¬شود. نمی¬دانی که تا کجا و تا کی چشمان قد کشیده¬ات می¬تواند سرو قامتش را ایستاده ببیند. فریاد و هلهله کران تا کران و افق در افق دشت ناباوریت را پر می¬کند. به روی پا بلند می¬شوی و به تمامی قامت می¬کشی. نمی¬شکنی اما از کمر تا می¬خوری آن لحظه¬ای که قامت رعنای مردانگی از مرکب می¬افتد.

- برادرم ایستاده باش وگرنه تمام درختان به اقتدایت سجده می¬کنند.

روی پای خودش می¬ایستد. گمان می¬کنی دست به کمر می¬برد. امّا... نه ... حبیب نشکست حسین(ع) بشکند! با هزار زخم کمر خم نمی¬کند بلکه سرافراز می¬شود. دست به دعـا بلند می¬کند و چه زیبا قنوتی. هوس می¬کنی زیر آبشار دست¬هایش تن تبدارت را آرامش ببخشی. چشمانت دمی قرار می¬یابند. نردبانی به آسمان. نگاهت زمینی نشده که مجالت نمی¬دهند. مجالش نمی¬دهند. چهره بر خاک گلگون می¬نهد و با خاک انس می¬گیرد. می¬خواهی با سرپنجه¬هایت سینه¬ی دشت زخمی را بخراشی. امّا خاندان اهل بیت که شکسته نمی¬شوند. در مقابل معبود در مقام تسلیم و رضا بر خاک می¬افتند. می¬دانی که نماز شکسته می¬خواند پس طولی نمی¬کشد و لحظه¬ای بعد سلامِ پیکری هزار نقش، دشتی پُر از لاله و به دنبالش آرامش جاوید یافتن. ولی مگر می¬شود باور کرد؟! ظهر عاشورا و سکوتِ سالار شهیدان ... سربلند می¬کنی. نجوایی آسمانی مشام جانت را می¬نوازد. بویی آشنا. زمزمه¬ی آبشار. رنگین¬کمانی هفتاد رنگ... 

- برادر تویی سوره¬ی مبارک کهف را تلاوت می¬کنی؟!

خورشید است که بر نیزه اوج گرفته و نماز و نیایشی که انتها ندارد.

تیمور غلامی

13/2/1391

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://khsh.hozehonari.ir/s/VHP3YJ6

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: khsh.hozehonari.ir

آخـریـن نمــاز | خراسان شمالی