
آموزش کارگاهی فیلمنامه نویسی (10)/مهدی خالقی
انتقال اطلاعات با دیالوگ
آموزش کارگاهی فیلمنامه نویسی (10)/مهدی خالقی
انتقال اطلاعات با دیالوگ
یادداشت: نجف تندتند با عصای زیر بغل خود به راه میافتد. معمار یکی دو قدم به سمت او میرود و او را صدا میزند، اما نجف سریع از ساختمان خارج میشود...
انتقال اطلاعات با دیالوگ :
♦ فیلمنامه باران:
روز . داخلی . برج
لطیف در طبقات بالایی برج در کنار پنجره ساختمان در حال خردکردن نان برای کبوتران است. تعدادی از کبوترها در حال خوردن دانه، روی زمین دیده میشوند. دوسه کبوتر از بیرون به داخل ساختمان میآیند و در کنار کبوتران دیگر مشغول خوردن دانه میشوند. لطیف به کبوترها زل زده ولی انگار در فکر دیگری به سر میبرد. لحظهای بعد صدا و نام آشنایی توجه لطیف را به خود جلب میکند. لطیف به صداها که از بیرون ساختمان میآید، گوش میدهد. نام نجف چند بار شنیده میشود.
صدا ببینید کی اومده، آقا نجف، آقا نجف اومده.
لطیف به سرعت به سمت پنجرهی آن سوی ساختمان میرود و از پنجره، پایین ساختمان را میبیند و در کمال تعجب نجف را در میان کارگران میبیند، کارگران با او صحبت میکنند. نجف با عصای زیر بغل که ظاهراً همان دو عصایی است که لطیف برای نجف برده بود به همراه تنی چند از کارگران به داخل ساختمان حرکت میکنند، لطیف بلافاصله از پلهها پایین میآید و در پاگرد طبقه اول میایستد و به نجف و جمع کارگران که معمار نیز در میان آنها دیده میشود مینگرد. لحظهای بعد نجف به همراه معمار به سمت اتاق تدارکات حرکت میکنند. کارگران نیز به سر کار خود میروند. معمار با نجف وارد اتاق تدارکات میشوند. لطیف به سرعت از پلهها پایین میآید، نگاهی به اطراف میاندازد و سپس به آرامی به پشت اتاق تدارکات میرود و در کنار پنجرة کوچک اتاق به گوش میایستد.
معمار چه خبره، بَه آقا نجف چطوری، خیلی خب همه برن سر کارشون.
صدای معمار چایی تو بخور، چطوری با این پات این همه راهو اومدی؟
صدای نجف از ناچاری معمار.
صدای معمار پات درد نمیکنه؟
صدای نجف این قدر دردهای دیگه هست که درد پام یادم میره.
صدای معمار انشاءا... درست میشه.
صدای نجف دیگه چیزی نمانده که بخواد درست بشه.
معمار بگو.
نجف والا چطور بگم (با مکث و خجالت).
اگه یک پولی به من قرض بدی همهی عمر دعات میکنم.
صدای معمار والا منم الآن دستم تنگه، مهندس بهم پول نداده، الآن کلی پول به کارگرا بدهکارم، ندارم.
صدای نجف (با التماس) من هیچ کس رو ندارم که به من کمک کنه، روی مرا زمین ننداز معمار.
صدای معمار حالا برو دوسه هفته دیگه بیا یه کاری برات میکنم.
صدای نجف معمار من همین امروز و فردا میخوام.
صدای معمار این که اصلاً نمیشه.
صدای نجف تو رو خدا معمار کمکم کن.
صدای معمار (کلافه و عصبی داد میزند) بابا عجب گرفتاری شدیما. نجف جان وقتی ندارم از کجا بدم.
لطیف از بالای پنجره نگاهی به داخل اتاق میاندازد، نجف مقابل معمار نشسته، معمار نیمخیز میشود و هرچه در جیب دارد بیرون میریزد، از هر جیبی مقداری پول خرد، اسکناس، کاغذ، آدامس، یکی دو شکلات و...
معمار بیا ببین این جیب من. هرچی هست مال تو.
نجف چند اسکناس ریخته شده روی زمین را با دست به سمت معمار سر میدهد و سپس یک دستش را به دیوار میگیرد و بلند میشود. چوب دستیها را به زیر بغل میگیرد. معمار همین طور به نجف زل میزند. لطیف همچنان از گوشهی پنجره شاهد صحنه است. نجف از اتاق بیرون میآید. معمار در پشت سر نجف مستأصل چند اسکناس در دست خود را به سمت نجف میگیرد.
معمار حالا اینو بگیر...
نجف سریع با یک دستش پول در دست معمار را پس میزند.
نجف من گدا نیستم، معمار من برای گدایی این جا نیامدم.
معمار بابا این حرف ها چیه، ما با هم رفیقیم بگیر.
نجف (همچنان پول را پس میزند) دیگه برام فرقی نمیکنه، خداحافظ معمار.
نجف تندتند با عصای زیر بغل خود به راه میافتد. معمار یکی دو قدم به سمت او میرود و او را صدا میزند، اما نجف سریع از ساختمان خارج میشود. معمار دستی به سر و روی خود میکشد، نگاهی به پول در دستش میکند و آن را داخل جیبش میگذارد و به طبقه بالای ساختمان میرود. لطیف ماتمزده و نگران از پشت دیوار بیرون میآید، سریع به سمت خروجی ساختمان میرود، نگاهی به اطراف میاندازد، در عمق، نجف را میبیند که به سمت خیابان تندتند میرود.
پیشرد طرح داستانی:
♦ فیلمنامه هور در آتش:
16 ـ سنگرلب آب ـ روز ـ خارجی
(مولائی) رزمندة نوجوان روی اسکله نشسته و به آن سوی آبراه نگاه میکند. از نقطه نظر او تعدادی پرندة وحشی و یک خروس اهلی میبینم که در کنار نیزارها روی خشکی، دانه میچینند. خروس شروع به آواز خواندن میکند. مراد در حالیکه چای مینوشد و کتابی در دست دارد. پتو را کنار میزند.
مراد :چه خبرشه؟خروست بی محل شده.
خروس دوباره میخواند. مراد میخندد.
مراد :این وقت روز که کسی نماز صبح نمیخونه.
رزمنده دلخور از مراد، متعجب به خروس نگاه میکند.
نوجوان رزمنده :نمک نشناسی نکن مراد. یک ساله که با صدای اون بیدار میشین.
مراد :آخه پس چراهمچی میکنه.
نوجوان رزمنده :(نگران) حتماً حالش خوب نیست.
قایق کاغذی حامل دانههای کنجد برای پرندگان به نزدیکی آنها رسیده است.
مراد ضمن نوشیدن چای، از نوجوان لغت سئوال میکند.
مراد :بگو ماًموی؟ ماًوی یعنی چه؟
رزمنده نوجوان با اغتشاش فکری که دارد کنجدهای داخل دستش را داخل آب میریزد و جواب میدهد.
رزمنده :یعنی… یعنی جای آرامش، جای زندگی کردن.
صدای آواز خروس بگوش میرسد.
ناگهان صدای صفیر گلولة توپی صدای آواز خروس را خفه میکند (حرکت آهسته ) انفجار عظیمی نیها و پرندگان را میبینیم که به پائین میریزد.
پتوی درسنگرکنار زده میشود و مراد با تردید به بیرون نگاه میکند.
نوجوان روی اسکله دراز کشیده و بر پشتش گل ولای نشسته است. هنوز تکههای نی و پر پرندگان از جمله خروس بر روی او در حال ریزش است. حرکت عادی میشود.
مراد :( صدامیزند) هی بسیجی زندهای یا نه؟
رزمنده سرش را از لای دستش بیرون میآورد و رفته رفته بلند میشود، خود و کتابش را میتکاند.
رزمنده :ای بی پدر، اصلاً نمیگه اینجا آدم نشسته.
مراد :بیا بابا بیا چایی سرد شد.
مراد پتوی در سنگر را میاندازد.
رزمنده نگاهی به بالامیاندازد. چشمش به پر خروس میافتد که رقص کنان پائین میآید. اشک در چشمانش جمع می شود. پر روی اسکله میافتد. او، با تأثر، پر را برمیدارد و نگاهی به جای خالی خروس و پرندگان دیگر میاندازد و نشسته شروع به گریه کردن میکند. باباعقیل سر میرسد. مردد است که به سوی سنگر برود یا بطرف رزمنده بیاید. اوضاع و احوال رزمنده او را به سوی خود میکشاند.
باباعقیل(مردد): خیره انشاءالله.
رزمنده با شنیدن صدا خود را جمع و جور کرده اشکها را پنهان میکند. به سختی لبخند میزند.
رزمنده :بخیر که گذشت حاجی.
باباعقیل(نگران ): ترکشی چیزی خوردی؟
رزمنده: نه بابا جون.
بابا عقیل: پس اشکها برا چیه؟ با یه خیس شدن که آدم گریه نمی کنه.
رزمنده: خب دیگه بعضیها مثل من از آب می ترسن.
بابا عقیل: شما بچهها اینجام دس از بازیگوشی برنمیدارید.(می خندد) به چه روزی افتادی!
رزمنده خود را می تکاند. پیرمرد کمکش میکند، هر دو به سمت سنگر حرکت می کنند.
بابا عقیل :حالا بگو ببینم این قایق مولائی کی میره خط.
رزمنده :کم کم باید راه بیفته.
بابا عقیل :خودش توسنگره؟
رزمنده :چیکارش داری پدر؟
بابا عقیل :میخوام ببینمش.
رزمنده : (با لبخند) دیدنی نیست بابا.
بابا عقیل شک میکند و نگاهی به سنگر میاندازد و با دقت بیشتری رزمنده را برانداز میکند.
رزمنده : (ادامه) همین که میبینی سر تا پاش خیسه.
بابا عقیل(جا خورده): شوخی میکنی!
رزمنده :اختیار دارین.
بابا عقیل : (با طعنه) ناخدا مولائی، هان؟!.
مولائی : (میخندد) شوخی میکنن.
بابا عقیل مبهوت میشود و سرش را میخاراند.
بابا عقیل :تویی که باید منو ببری جلو؟
مولائی :مگه کجا میخوای بری.
پیرمرد هاج و واج چند قدم اینطرف و آنطرف میرود و ریشهایش را میخاراند.
بابا عقیل :والله... والله اگه قسمت بشه میخواستم برم اون جلو ملوها.
مولائی میایستد و قیافه بابا عقیل را برانداز میکند.
مولائی :اونجاها برا هرکس امن نیست بابا.
بابا عقیل :میدونم، ولی باید برم.
مولائی :آخه پدرجون الکی که نیست.
بابا عقیل :میخوام پسرمو ببینم.
مولائی :خب این پسرت کجا هست؟
بابا عقیل :میگن پاسگاه گروهان یکه.
مولائی :آخ آخ، چه جایی هم هست. اسمش چیه؟.
بابا عقیل :رحمته، رحمت زارع.
مولائی :نمیدونم والا، رحمت که زیاد داریم.
حالا چیزه، همینطوری که نمیشه. صبر کن لباسامو عوض کنم، بریم پیش حاج محسن، اگه اجازه داد با هم میریم.
مولائی به داخل سنگر میرود و بابا عقیل از تعجب شانههایش را بالا میاندازد و منتظر در خود فرو میرود.
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: khsh.hozehonari.ir