
جهنم تکریت
«جهنم تکریت» کتاب خاطرات خودنوشت سرگرد آزاده مجتبی جعفری از جنگ هشت ساله است که در هشت فصل نگاشته شده است.
از عناوین کتاب میتوان به «آتش بس تا العماره»، «بغداد شهر هزارو یک شب»، «تکریت آغازی بی پایان»، «کربلا اسیری در خانه»، «عید اسارتی»، «در عزای امام»، «حزب اللهی ها» و «گامی به سوی ایران» اشاره کرد.
مجتبی جعفری در «جهنم تکریت» با زبانی ساده و به روشنی به بیان خاطرات خود از دوران اسارتش می پردازد. اسارتی که از سال های پایانی جنگ یعنی سال 67 تا سال 69 به طول انجامید. جعفری در خاطرات خود اطلاعات دقیقی از اردوگاههای عراقی و وضعیت اسرای ایرانی در زمان جنگ و پس از اعلام آتش بس می دهد و به بیان دردها و مرارت های سال های اسارت خود و دیگر دوستانش می پردازد.
جعفری در دیباچه کتاب اینگونه نوشته است: «نام دوران اسارت را « جهنم تکریت» گذاشته ام که دلایل آن را در متن کتاب می یابید؛ اما لازم می دانم توضیح دهم که در این بیان سعی کرده ام تا هم با خویشتن امانت و صداقت را رعایت کنم و هم با شما. دانستن بسیاری از آنچه که می نویسم، برای شما لازم نیست؛ ولی حفظ امانت و به کارگیری صداقت ، ارزشی بالاتر از آن دارد تا بخواهم دربازنگری حوادث دوران «جهنم تکریت» روی حقایق پرده افکنم و تنها وقایعی را بازگو کنم که برایم باعث ایجاد حسن نیت ها شود».
در بخشی از کتاب می خوانیم:
«استان صلاح الدین با مرکزی به نام تکریت در فاصله تقریبی 150 کیلومتری شمال شرقی بغداد قرار دارد پایگاه سوم هوایی که یک پایگاه آموزشی است در امتداد جاده موسل به بیش از 15 کیلومتر کشیده شده و بیشتر از آن برای آموزش خلبان ها استفاده می شود. زمین هموار جاده و فضای بسیار زیاد پایگاه محل خوبی برای نگهداری دوازده هزار اسیر ایرانی در 13 اردوگاه بود. قبل از رسیدن به تکریت از کنار جاده سامرا گذشتیم و از دور گنبد و بارگاه امامان شیعه حضرت امام هادی علیه السلام و امام حسن عسکری (ع) با قلبی شکسته زیارت کردیم. ساعت 5بعدازظهر وارد پایگاه شدیم. از روی کامیون محوطه به خوبی معلوم بود وقتی پیاده شدیم. جلوی در ورودی دو ستون سرباز را دیدیم که در دست آنها باتوم، کابل برق، شلاق، چوب و حتی نبشی بود. اسم این کوچه گوشتی، کوچه مرگ بود. نفری که از تونل عبور می کرد تا انتها ضربه می خورد بیشتر مجروحان و کسانی که مجروح حمل می کردند. سهمیه بیشتر و سخت تری داشتند. زمین سیمانی سلول محرم رازمان بود صدای ناله دیگران و غذایمان خون دلی بود که می خوردیم. شب تاریک و سرپناه سرد فکر و اندیشه مان را پرواز می داد و چند لحظه ای پلک ها را روی هم گذاشتیم.
همان شب اول بایک پتوی کهنه در همان گوشه ای که من نشسته بودم خلوتگاهی ساختند و سطل بزرگی در آن قرار دادند و به اصطلاح اینجا شد توالت سرپایی. چند سطل آب و یک تشت برای شستن دست و صورت وسایل آسایشگاه را تشکیل می داد. سطل آشغال، ظرف آب، سطل توالت و آفتابه در نزدیکی من قرار داشت، هوای دمکرده، جمعیت زیاد و بوی ادرار فضای تحمل ناپذیری را به وجود آورده بود. مدتی از این سطل استفاده نمی کردیم تا اینکه دکتر گفت آقایان از سطل استفاده کنید ولی در آن را نگذارید تا بوی آن به مرور پخش شود و کسی رو اذیت نکند. بعد از بیداری یک گروه مسئولیت انجام کارهای عمومی را به عهده می گرفتند این کار با خالی کردن سطل ادرار که معروف به سطل تی ان تی بود شروع می شد. روزهای پایانی مرداد 1367 بود که مسئولین دو کشور تصمیم گرفتند اسرا را آزاد نمایند، من و برادرم نیز مانند بقیه منتظر فهرستی بودیم که به اردوگاه 19 آورده و قرائت می شد. اوضاع همانطور غیرعادی بود صدای زیادی از داخل سلول های انفرادی پشت دیوارهای اطراف و داخل ساختمان به گوش می رسید (که برادران مارو فراموش نکنید ما داخل این سلول ها هستیم، ما 50 روز است که از دیگران جداییم. ما همه خلبان هستیم مارو فراموش نکنید، مارو فراموش نکنید و مدام تکرار می کردند). گروه اسرا اردوگاه 19 در کنار یکدیگر نشستند و مسئول صلیب سرخ از ما درخواست کرد که سوار اتوبوس شوید تا به سمت مرز حرکت کنید تا این لحظه همه چیز عادی بود که ناگهان اعلام کردیم که به ایران نمی رویم، مسئولین همه مبهوت شده بودند به هر حال به یکی از مسئولین صلیب سرخ موضوع را انتقال دادیم و گفتیم در صورتی سوار می شویم که تمام ایرانیان موجود در اردوگاه که به صورت مفقودالاثر نگهداری می شوند ثبت نام گردند و موجودیت آنها تایید شود...»
کتاب «جهنم تکریت» تولید دفتر ادبیات و هنر مقاومت حوزه هنری است که در ۲۱۰ صفحه،روانه بازار نشر شده است.
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: khsh.hozehonari.ir