
نقد تئاتر
نقد – نمایشی تئاتری – به سبب حساسیت تاثیری که بر پیکره تئاتر می گذارد ، همواره مورد توجه عموم هنرمندان و به ویژه هنرمندان تئاتر بوده است . اساسا هنگامیکه نام منتقد به میان می آید ، همگان از خود واکنشی نشان می دهند که بیش از نمایاندن دوستی و خویشی بین این دو رویکرد سازنده نقد و گروه اجرایی ، خبر از شک و بدگمانی می دهد .
نقد تئاتر
نقد – نمایشی تئاتری – به سبب حساسیت تاثیری که بر پیکره تئاتر می گذارد ، همواره مورد توجه عموم هنرمندان و به ویژه هنرمندان تئاتر بوده است . اساسا هنگامیکه نام منتقد به میان می آید ، همگان از خود واکنشی نشان می دهند که بیش از نمایاندن دوستی و خویشی بین این دو رویکرد سازنده نقد و گروه اجرایی ، خبر از شک و بدگمانی می دهد .
در نقد ، یک ذهنیت پیشاساختمانی است . بطور مثال پیش از آنکه مبادرت به ارئه ساختمانی بکنید ، به یک ذهنیت احتیاج دارید . بر اساس آن ذهنیت است که می توانید به طرح ساختمان بپردازید . ما به طرح ها ، پلان های فلسفی می گوییم . پایه و اساس نقد ، حرکتی اندیشه وار ، تفکر برانگیز و ذهنیت پرور است . تفکر است که شما را به سمت و سویی سوق می دهد و سبب می شود که برای بنای هر چیز ی ، طرحی بریزید و پلانی تهیه کنید . بدون پلان نمی توانید حرکت کنید . بدون شک ، بودن این پلان ریشه در ذهنیت های مختلف دارد . حتی در یک ساختمان واحد ( ساختمان ارسطویی ) به وضوح می توان مشاهده کرد که ساختارهای متفاوتی شکل می گیرند . یعنی ساختمان به عنوان جوهر ، واحد ساختارهای عرضی متفاوتی می شود و اصل اساسی تغییر ساختارها ، متغیر ذهنیت است .
این تغییر ذهنیت با عنصر نقد پیوند عمیقی دارد . در یک جهان بینی واحد ، بنا به تغییر شرایط ، ساختارهای روبنایی ما دگرگون می شود . همراه با این دگرگونی عوارض مان هم دگرگون می شوند . به عنوان مثال ساختمان ارسطویی را در یک درونمای کلی می توانید در آثار چخوف ببینید . اما عناصر روبنایی در آثار چخوف دگرگون شده است . در ادامه این فرآیند نقطه اوج هم تغییر کرده است . چرا ؟ به علت تغییر وضعیت قهرمان !در واقع در این ساختار نقطه اوج ، از میانه به یک سوم پایانی اثر رفته است . یعنی پیش از این مثلا در آثار کلاسیک نقطه اوج در میانه اثر بود و اما حالا آمده و نزدیک به پایان قرار گرفته است . تکرار می نمایم که علت این قضیه تغییر وضعیت قهرمان در شرایط زمانی و مکانی خاص است . مسلما نوع نگاه به جایگاه قهرمان و بررسی مولفه ها و مناسبات حضور قهرمان در دوران مختلف از اهمیت ویژه ای برخوردار است که می تواند پایه و محور سنجش اثر از طرف منتقد قرار بگیرد و شرایط زمانی و مکانی نقش خاصی را در این مورد دارا هستند . شرایط بورژوایی که به نوعی با انقلاب کبیر فرانسه آغاز می شود و شخصیت قهرمان ها را تغییر می دهد . در بستر این تغییر شرایط فئودالیته جای خود را به بورزوازی می دهد . در ادامه آن زبان دگرگون می شود . قهرمان ما در این شرایط ، دیگر هملت را با زبان فاخر دوران کلاسیک و نئو کلاسیک حرف نمی زند . این تغییر ذهنیت ، نقد و ابزار آن را نیز تغییر می دهد .
مشکل اساسی عدم تناسب میان جایگاه برخی قهرمان های نمایشنامه ها با فضای اثر است . این معضل در بیشتر نمایشنامه های ایرانی که در پی نقل و روایت رویدادی در گذشته های دور هستند وجود دارد .
این اتفاق کم و بیش زمانی رخ می دهد که بر خی نمایشنامه نویسان ، قهرمانی برای اثر خود می سازند که با فضای اثر هماهنگ نیست . تصور کنید یک جوان جنوبی با پیشینه فرهنگی ، شرایط زمانی و مکانی خاص خود ، زبان انگلیسی را فرا می گیرد . حال به من بگویید آیا با اینکه زبان انگلیسی را فرا گرفته ، می تواند مناسبات یک فرد انگلیسی که در جنوب کشور مشغول به کار است را بپذیرد و همراه او باشد ؟ شاید این جوان ، زبان انگلیسی یاد بگیرد و در کنار فرد انگلیسی هم زندگی کند . اما بطور مسلم از همان ساز و کارهای فرهنگی و شخصیتی یک نفر انگلیسی برخوردار نیست . چون ذهنیت متفاوتی دارد . ساختمان وجودی اش فرق دارد و این ویژگی ، نژاد ، وراثت ، جغرافیا ... عوامل بسیار دیگری را در بر می گیرد . پس تغییر زبان نمی تواند ضامن هماهنگی قهرمان با فضاهای اثر باشد .
گفتنی است که شخصیت های نمایشی با توجه به جغرافیای شان عمل می کنند و فرهنگ خاص ، نقد خاص می طلبد و این مساله در حال حاضر یکی از دغدغه های ذهنی این نگارنده است که آیا می توانیم با معیارهای نقد غربی آثار خودمان را نقد کنیم یا خیر ؟
اتفاقی که در جریان یک نمایش روی می دهد را در واقع باید یک فرآیند ارتباطی بین مخاطب و اثر دانست . بر این اساس می توان این کونه نتیجه گرفت که منتقد در جریان این فرآیند ارتباطی درست در فاصله بین مخاطب و نمایش قرار می گیرد . حال فرض را بر این می گیریم که منتقد این مناسبات و مولفه های اثر را شناخته و انطباق یا عدم انطباق آن را با اجرا مورد سنجش قرار داده است . به بیان دیگر اگر قرار باشد که یک نمایش ایرانی را منتقدی ایرانی و منتقدی انگلیسی هر دو نقد کنند – مثلا نمایشی مانند " آرش " اثر بهرام بیضایی – در اینجا بحث فرهنگ و کارکردهای آن باید مد نظر قرار گیرد . آرش ، وابسته به فرهنگی است که منتقد غربی هیچ تعلقی به مناسبات آن ندارد ، چون پس زمینه ذهن یک منتقد غربی بر مبنای مناسبات علت و معلولی شکل گرفته است . منتقد غربی با پدیده ها به شکل علت و معلولی برخورد می کند . اما دیدگاه ما نسبت به پدیده هاکاملا متفاوت است. اگر بخواهیم مثل مثل غربی ها بر اساس و پایه روابط علی و معلولی به داوری بپردازیم دیگر اصلا حرکت آرش بی معنی به نظر می رسد و کارمان ارزشی ندارد . منتقد غربی اگر بخواهد این نمایش ( نمایشنامه ) را نقد کند ، صورت اثر را نقد می کند و صورت از دل آن بیرون آمده و بالفعل شده است و امکانات کدامند ؟ جغرافیا ، وراثت و نژاد .
ما اگر به عنوان منتقد ایرانی بخواهیم این نمایش را نقد کنیم به دلیل اشتراکات حکمی که با دنیای اثر داریم ، حکمتی که در جامعه ما جاری و ساری است می توانیم به عمق مطلب دست یابیم .
منتقد ما اگر قرار است آثار غربی را نقد کند قطعا باید راسیو نالیسم ( خرد گرایی) و ابزار نقد غربی را بشناسد وباید از این معرفت برخوردار باشد . اگر مسلح به این سلاح نباشد نمی تواند آثار غربی را نقد کند .
منتقد شرقی با سلاح حکمی و خردش نمی تواند به آثار غربی بپردازد . اما متاسفانه این اتفاق در بسیاری از حوزه های نقد تئاتر ما رخ می دهد . منتقد باید راسیونالیسم را بشناسد و واجد شناخت تاریخی ، اجتماعی ، سیاسی ، مذهبی و .. باشد وقتی که یک نمایش ایرانی روی صحنه می رود ، واجد ویژگی انسان ایرانی است . نقد چنین اثری ، دانش فراوانی می طلبد . زیرا هنرمند در ناخود آگاه اش تاریخ خود را نیز باخود حمل می کند . در نقد " آرکی تایپ " ها یونگ می گوید : " هر انسان در هر محیطی جغرافیایی وقتی متولد می شود ، تاریخ اش را با خود حمل می کند ." با این منظور که من به عنوان یک انسان آریایی و ایرانی وقتی متولد می شوم ، پنج یا ده هزار سال تاریخ را با خود حمل می کنم . ذهن من نود و نه درصداش تحت تاثیر اذهان نیاکان من است . بنابراین روی صحنه با خود حمل اش می کنم و اگر قرار باشد منتقدی بر بازی ام نقد بنویسد و متعلق به فرهنگ من نباشد ، شما فکر می کنید چه چیزی از بازی من می بینید ؟ در چنین شرایطی مسلما منتقد شناخت کافی از ماهیت نقش خود نخواهد داشت و چون معیار هایش نمی تواند بر اساس مناسبات و مولفه های صحیح ، اثر را مورد سنجش قرار دهد ، فقط صورت را می بیند . این ذهن ، تحت تاثیر ذهنیت حکمی است . یعنی اگر در غرب ، فلسفه حاکم است و در مقاطع مختلف به دلیل تغییر ساختمان فلسفی و یا مناسبات فلسفی ، ژانر های مختلفی از دل آن بیرون آورده است . در این سرزمین ، نگاه حکمی است . این نگاه،ساختمان خودش را دارد . ما با متد های این ساختمان نمی توانیم به نقد ساختمان تئاتر غربی بپردازیم . شاید مهمترین وظیفه منتقد ، شناخت همین تفکیک باشد . اینکه با ابزار این تئاتر نمی توان به نقد دیگری پرداخت . منتقد غربی ، علم و ابزارلازم را برای نقد تئاتر در اختیار دارد ، حال باید دید که منتقد ما بر اساس ساختمان تئاتر ایرانی باید از چه علم و ابزاری و موادی بهره جوید ؟
ما علم و ابزار لازم را داریم منتهی معرفتش را نداریم . اشراق ما تحت نگاه حکمی است و اشراق خودش یک سیستم است . اشراق یک سیستم فکری متفاوت با راسیونالیسم غربی است که اجزای خودش را دارد . ما در نقد علمی هر سیستم و پدیده ای را را به اجزای کوچک تر تقسیم بندی می کنیم . شما هم به عنوان منتقد این کار را می کنید . عناصر را تفکیک می کنید . این در سیستم اشراقی هم هست . منتقد وقتی که این تقسیم به جزییات را انجام داد ، می آید و عناصر را جز به جز مورد بررسی قرار می دهد و در نهایت در گستره داوری و قضاوت ، مساله انطباق را مطرح می کند . در حقیقت نمایش غربی با نقد غربی انطباق دارد و ما چه بخواهیم ، چه نخواهیم سیستم ها را با خود حمل می کنیم . اگر من به عنوان منتقد واجد معرفت شرقی باشم شاهد مثال در کنش بازیگر شرقی می بینیم . در حقیقت من در این فرآیند علت و معلول را در تعریف شرقی آن در اثر نمایشی جستجو می کنم و می بینم . علت و معلولی که شبیه راسیونالیسم خشک غربی نیست . در این صورت می توان به به این انطباق رسید . حکمت نوع خرد گرایی – شرقی – را تبیین می کند . اگر ما از این معرفت برخوردار باشیم می توانیم آثار ایرانی را به تدریج با ابزار نقد ایرانی مورد بررسی قرار دهیم . هرچند باید بپذیریم که ما در نقد آثار ایرانی از آن مبانی مشخصی که در نقد آثار غربی وجود دارد ، برخوردار نیستیم . اما حداقل می توانیم مفاهیم پنهان عرفانی ، ایرانی را از درون آثار ایرانی بیرون بکشیم . ما قادریم با نگاهی منتقدانه رمز گشایی کرده و در این رمز گشایی به جوهره ی اندیشه انسان ایرانی ، که در این آثار منعکس است دست پیدا کنیم.
حال ما مبنا را بر این می گذاریم که منتقد ایرانی باید ابزار نقد غربی را بشناسد . در این گذرا چند سئوال مطرح است ، آیا واقعا شناخت حاصل می شود؟ همان گونه که گذشت من به عنوان منتقد شرقی با تاریخ ده هزار ساله ام به سراغ چنین جریانی می روم ، با تاریخی که نود درصد شناخت و رفتار درونی و بیرونی ام را شامل می شود ..و آیا با این حجم گذشته تاریخی که در من وجود دارد جایی برای خرد گرایی غربی باقی می ماند ؟ و آیا شناختی که از آن صجبت شد واقعا می تواند حاصل شود . به هر حال که تاریخ من که نمی تواند به آن دنیا وارد شود و بر همین اساس ، بحث اشتراک های حکمی هم منتفی می شود . می خواهم بدانم به عنوان منتقد آیا شناختی از نقد غربی و راسیو نالیسم برای من حاصل می شود . اگر من به عنوان منتقد به سوی راسیونالیسم حرکت کنم ، آیا نسبت به گذشته ام به چیزی که اکنون می خواهم بدانم و در کل نسبت به هویت ام دچار تناقض نمی شوم ؟ باید تشریح کنم که این مسئله ظریفی است در اینکه منتقد ما حتما باید نسبت به بین معرفت آگاه باشد هیچ شکی نیست . اگر ما به مکانیسم آشنا نباشیم ، نمی توانیم ارتباط اولیه را نیز برقرار کنیم . نقد به اعتبار غربی اش از دو بخش اساسی تشکیل می شود . یک بخش مربوط به صورت است و دیگری همان محتواست و خمین جریان فرق بین نقد و تحلیل را نیز مشخص می کند . یعنی نقد ، ناظر بر مناسبات صورت و فرم و تحلیل ناظر بر مناسبات محتوای اثر است . به تعبیر فلسفی ، نقد به " چیست آن ؟ " صوری اثر می پردازد و تحلیل به " چیست آن ؟ " معنایی اثر می پردازد . با توجه به این رویکرد می توان گفت که بیشتر منتقدان ایرانی ، بحث تحلیل را به اشتباه به جای نقد در نظر می گیرند . اصولا بیشتر از نقد به تحلیل اثر می پردازند . ما در اکثر مواقع وارد حیطه نقد نمی شویم . چون اگر قرار باشد به نقد ( به معنای صورت و فرم ) بپردازیم باید دانش داشته باشیم و این دانش همان شناخت روابط علت و معلولی است . باید – به نوعی آناتومی – بدانید . باید بدانید که اثر ، چه نوع اسکلت بندی و چه نوع عنصر عرضی را می پذیرد . در حقیقت وظیفه منتقد این است که تفوت ها را بشناسد . این ها بحث هایی است که به " صورت گ اثر می پردازد و نقد نامیده می شود . ما معمولا وارد حوزه نقد نمی شویم . یعنی درباره چیستی اثر بحث نمی کنیم .
در برخی موارد ناظریم که منتقد ، به نوعی فقط نمایشنامه را تعریف می کند. این نوع نقد نوعی انحراف است.در دوره ی مدرن و به ویژه دوره ی پست مدرن، عناصر ساختاری بر عناصر ساختمانی تفوق پیدا کرده اند این انحراف در تئاتر دوره ی مدرن آشکار می شود. زیرا در آثاری چون " نفس"-نوشته ی ساموئل بکت- اصلا ساختمانی وجود ندارد. دیگر منتقد چه چیز را می خواهد توضیح دهد یا تعریف کند. این جاست که بحث شناخت، خود را دوباره نشان می دهد. حالا باید از چیزی مثل ساختار کلام برای دست یابی به معنا سود جست زیرا دیگر داستانی وجود ندارد که بشود آن را تعریف کرد.
مساله ای که بارها با آن برخورد کرده ایم . مبحث ساختار و ساختمان در آثار مدرن است . در آثار این دوره ژانرها با هم تلفیق می شوند و منتقد به واسطه این دگرگونی و چند گانگی قادر به ترسیم یک ساختمان مشخص از اثر نیست . به همین تناسب ساختار نیز دچار تغییرات اساسی می شود و حتی گاهی با یک اثر فراساختاری مواجه می شویم . البته گفتنی است که این ها از ویژگی های تئاتر پست مدرن می باشد . مثلا در آثار یونسکو مجموعه ژانر ها و ضوابط خودش را دارد . در این حالت ، یا به یک معیار می رسیم و یا اینکه اصلا نمی رسیم . مثلا در آثار پست مدرن ، ساختمان ، بدان گونه که در تئاتر مدرن با آن مواجه ایم وجود ندارد . در واقع تئاتر پست مدرن فاقد ساختمان است . این تئاتر به لحاظ شناخت ساختمانی در برابر تئاتر ، مکتب ادبی کلاسیک قرار می گیرد . با کمی اغماض می توان گفت که " استریندبرگ "شروع کننده جریانی بود است که ما آن را تحت آوانگاردیسم مدرن می شناسیم . از این دوران وارد دنیای مدرن می شویم و با تئاتر مدرن مواجه ایم که ساختمان جدیدی دارد . نظریات دکارت مطرح می شوند و اصحاب نوین صنعتی موجبات انقلاب صنعتی را فراهم می آورند و مناسبات زبان ، ساختار سیاسی و نظام سیاسی همه دگرگون می شوند . بر همین اساس ساختار دراماتیک نیز مناسبات جدیدی را اتخاذ می کند که به دلیل تفاوت زبان ، ساختمان و تفاوت روان شناختی کنش و واکنش ، واجد ساختار جدیدی می شود . ما به این ساختار ، ساختار مدرن می گوییم و به دلیل استمرار و استقرارش آن را تحت عنوان بنای مدرن نامگذاری می کنیم که دارای مولفه های ویزه خودش است و بعد بر اساس این مولفه به نقد می پردازیم .
در این میان زبان نقش بنیادی را داراست . زبان مدرن یک زبان لیریک شاعرانه پوئتیک نیست . زبان مردم معمولی است که در هرم اجتماعی برای خودش جایگاهی پیدا کرده و گاه جانشین قهرمان شده است . در اثار چخوف مثلا در " تر فیمون " زبان ، جایگزین قهرمان پیشین می شود و حالا با این معیار است که ما به سراغ نقد اثر می رویم . یک چنین شخصیتی در ساختمانی حرکت می کند که باید در تناسب با او قرار بگیرد . یک شخصیتی معمولی از خود بیگانه مدرن نمی تواند به زبان شاعرانه و فاخر صحبت کند . شخصیت کلاسیک و نئو کلاسیک با توجه به مناسبات خاص دوره کلاسیک و نئو کلاسیک ، واجد مناسباتی بود که زبان خاص آن را هم به دنبال داشت و شخصیت دوره مدرن ، شخصیتی با مناسبات متفاوت و زبان ، متفاوت است . این شخصیت با آن زبان ، قصه و ساختمان خاص خودش را دارد و به هر حال واضح است که این ادم ها دیگر ادم قبلی نیستند .
منظور بر این است که ساختمان تئاتر مدرن را می توان بر اساس زبان ترسیم کرد . ما به عنوان منتقد سعی می کنیم معنا را استخراج کنیم نه از ساختمان ! زیرا ساختمان اثر وجود ندارد . در ساختار کلام ما لزوما با نحو کلام سر و کار داریم . من به شخصه در ایران به ندرت نقدی را دیده ام که بخواهد در باره نوع چینش کلام بحث کند . منتقد ما باید بداند که نحو کلام ، سبک و فضای اثر را مشخص می کند و در عین حال ، مبین خیلی چیزهای دیگر هم هست .
باید تاکید نمود که با سلیقه شخصی نمی توان اثر نمایشی را معنایابی نمود . آنچه که عیان دارد ، برخی منتقدان ایرانی کمتر تلاش می کنند تا اثر و دیدگاه هنرمند را که در اثرش جاری است بشناسد و به نوعی منتقدان مربوطه به جای تشریح به تنبیه می پردازند . نقد " عیب پرداز و نه نقد " تحلیل گر و اجزا شناس " !
دلیل این است که منتقدان مورد نظر مبتلا به برداشت انی هستند و این نوع نگاه ، خطا پذیر است . شاید این منتقدان در این باره درست تحقیق نکرده اند تا بدانند چنین جریانی که به برداشت آنی معروف است خود دارای تکنیک است . شما به آثار امپرسیونیستی مراجعه کنید . درست است که نقاش دارد برداشت آنی خود را روی بوم می آورد ، اما این بوم از رنگ و ترکیب و کمپوزیسیون برخوردار است .که در این صورت هر اثری ، دنیای مستقل و ابزار نقد مستقلی را می طلبد .
از دهه ۶۰ به بعد این اتفاق به شکل جهانی رخ می دهد . برای اینکه ساز و کارها دگرگون می شود و سرعت تغییر ذهنیت ها افزایش می یابد . ما در دهه ۷۰ میلادی از مناسبات اینترنتی حال حاضر برخوردار نبودیم . بودن این مناسبات بر نقد اثر نمایشی ، تاثیر می گذارد . مثال " مینی مالیسم " ریشه در چه دارد ؟ بی شک ریشه آن در تحول است . ما در آغاز قرن در مرحله مکانیکی هستیم بعد . بعد مرحله الکترو مکانیکی را طی می کنیم ، سپس الکترونیک ، دیجیتال و ... ! حال دیگر کارخانه عظیم دوره مکانیکی ، مبدل به فضای کوچکی چون موبایل شده است . پس هنر مینی مالیستی ریشه در فضا و تغییراتی این چنینی دارد . طبیعتا نقد چنین هنری نیز از این امر مستثنی نیست .
وضعیت منتقد در این میان بسار سخت است . منتقد باید همراه تمدن پیش برود . او هم باید به اندازه سرعت تغییر ذهنیت هنرمند ، سرعت خود را افزایش دهد . و این تغییرو دگرگونی ذهنیت محصول جامعه است . منتقد حتی نمی تواند از معیارهای مدرن برای تبیین و بحث درباره آثار پست مدرن استفاده کند . زیرا ابزار و نوع تولید " اثر " عوض شده است .
ضمن اینکه در حال حاضر ما در مورد هنر و تئاتر به تولید انبوه و تنوع رسیده ایم . با توجه به دوران هایی که گذشت مثلا یک نمایش چهار ساعته در گذشته به دوره مکانیک تعلق دارد . هر چه جلوتر می آیید و به آثار پست مدرن جدید می رسید ، دیگر آثار نه شخصیت های آنگونه دارد و نه چهار ساعت طول می کشند . برای اینکه چیزی برای ارائه سبک اش ندارد ، بنابراین چیزی به سرعت می آید و می رود ! حال باید از خود بپرسیم که منتقد با ابزار کلاسیک نقد چطور می تواند چنین بمباران سریعی را نقد کند ؟
امروزه لفظ داوری در نقد ، عملا کاری غیر ممکن است . در گذشته بر اساس یک ساختمان مشخص ، شما به یک داوری می رسید ، اما در عصر پسا مدرن شما چگونه و بر اساس کدام معیار می توانید داوری کنید ! در این صورت در چنین دوره ای منتقد مبدل به مترجم می شود . منتقد بیشتر اثر را شناسایی می کند . در دوره مدرن به نوعی فلسفه از بین رفته اسن . از " سارتر " به بعد فلسفه مرد . یعنی فلسفیدن از دنیا رفت . این امر دلایل مختلفی دارد . یکی از دلایل اش این است که علم مدعی شد با دستاوردهایش می تواند جهان را تبیین کند . از ۱۹۵۰ به بعد ادبیاتت و فلسفه یکی شد . یعنی آثار ادبی از این پس به تبیین فلسفه می پرداختند . بنابراین از این دوران به بعد . خالق هر اثر به دلیل نوع جهان بینی خاص خود واجد فلسفه ای است ، که این فلسفه منعکس در اثر اوست و کار منتقد این است که اندیشه مولف را با متدهایی که در دست دارد از درون اثر بیرون بکشد . گاه اثر اندیشه حاکم و شرایط اقتصادی زمان خودش را منعکس می کند و این نوع تفسیر دارد . گاه خالق اندیشه درون خودش ، دنیای درون اش را منعکس می کند و این نوع دیگری از تفسیر را می طلبد . بدین شکل اثر، مولف محور می شود . این خوانش های متفاوت مبتی است بر شیوه های نگرش و نگارش و خلاقیت های مختلف از طریق مولف است . اکنون منتقد ، با اثر به عنوان سوژه برخورد می کند . در واقع منتقد، دارای ذهنیتی است که این ذهنیت اثر را بررسی می کند . بنابراین نگاه منتقد بر نگاه مولف اضافه می شود .
ما در غرب شاهد این تغییرات هستیم . اما منتقدان شرقی – به خصوص در ایران – از چنین حرکتی طبعیت می کنند ؟ به بیان دقیق تر نقد ما دارای نقد منسجم حکمی هست ؟
در پاسخ می توان اذعان نمود که هم هست و هم نیست ! هست به سبب اینکه به تعبیر فلسفی اش واقع شده و شما می دانید که حضور دارد و نیست به دلایل مختلف . یکی اینکه ما بدین معنا هیچ تاریخچه ای نداشته ایم . البته اکنون بحث بر سر این است که ما پیشینه نقد داشته ایم و شاهد مثال آن هم نقد شعر است . گرچه واجد جریان ادبیات دراماتیک نشده ایم ، ولی یک سابقه هزار ساله ادبیات داریم . این ادبیات لزوما نقدی را هم طلب می کرده است . علت اینکه ادبیان ما ؛ ادبیات دراماتیک را تجربه نمی کنند این است که درام ، مبتنی بر دیالوگ است و اصولا دیالوگ به شکل یونانی اش در جامعه ما جاری نبوده است .
اگر نقد را به عنوان واسطه میان تماشاگرو گروه اجرایی و همچنین داور نمایش در نظر بگیریم ، پس می توان نتیجه گرفت که نقد هم نوعی دیالوگ است . زیرا نقد به اعتبار امروزی اش ریشه در دیالکتیک دارد و یک فرآیند دیالکتیکی است . بنابراین به یک اعتباری ما صاحب نقد هستیم . زیرا از یک مقطعی ، نقد همراه تئاتر وارد این مملکت شده است و یک پدیده وارداتی است.
اما مشکلی هم وجود دارد . نقدی که وارد شده نتوانسته ، " خودی " شود ! همانطور که خود تئاتر نتوانسته " خودی " شود !
این جریان یک بحث جامعه شناسانه ای را می طلبد که در این نوشتار جای بحث ندارد . سادهتر بگوییم ما از لحظه ورود این پدیده ها ( چه نقد و چه تئاتر ) به جامعه مان برای خودی شدن و نهادینه کردن آن ها برنامه ریزی نکرده ایم . نمی خواهیم آن تعبیرهای جامعه شناختی را مطرح کنم . اما گفتنی می باشد که ما و غرب ، دو جهان متفاوت هستیم . تئاتر و نقد از جامعه ای آمده پیشینه رئالیستی دارد ؛ واقع گراست . اما ما جامعه ای حقیقت گرا هستیم . برای انطباق پدیده های جامعه واقع گرا بر یک جامعه حقیقت گرا ما باید برنامه ریزی می کردیم ، ولی این کار را انجام نداده ایم . بنابراین ، این دو مقوله نتوانسته اند در این خاک ریشه بدوانند و بر خلاف تلاش بسیار و به رغم فعالیت هایی مهجور مانده اند .
یکی از مولفه های نقد علمی این است که از نقد ژورنالیستی ( روزنامه ای ) فاصله بگیریم . زیرا نقد ژورنالیستی ، به خاطر ضرورت های روزنامه نگار ، نقد توصیفی به حساب می آید و نقد توصیفی نقدی نیست که لزوما به همه جنبه های اثر بپردازد .
- امیدواریم هر کس که میخواهد اثری را نقد کند در ابتدا به تمام این جنبه ها دقت کند و نقدی منصفانه از اثر ارائه دهد.
جمع آوری دفتر هنرهای نمایشی حوزه هنری خراسان شمالی
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: khsh.hozehonari.ir