
ویژگیهای روایی « کهنْ حکایات فارسی» / قسمت اول
متون کهن فارسی، میراث یادگار و گنجینه ارزشمند روزگار گذشته است، بهگونهای که دریایی از حکمت, فرهنگ و دانش را در برابر بازماندگان قرار میدهد. نکتههای نهفته در قلب حکایتها تشنهجانی جستوجوگران، «صراط مستقیم» ر با نوشیدن جرعهای از این جام فرو مینشاند و آنان را بر نوشیدن جامی دیگر مشتاقتر میسازد. گذشت روزگاران از جادوی نهفته در واژهها و مفاهیم عالی آن نکاسته و اثری بر جلوه انوار آفتابوار جملات آن نگذاشته است و چه بسا همچون گوهری در صدف به ارج و قدر آن افزوده شده است.
ویژگیهای روایی « کهنْ حکایات فارسی»
قسمت اول
متون کهن فارسی، میراث یادگار و گنجینه ارزشمند روزگار گذشته است، بهگونهای که دریایی از حکمت, فرهنگ و دانش را در برابر بازماندگان قرار میدهد. نکتههای نهفته در قلب حکایتها تشنهجانی جستوجوگران، «صراط مستقیم» ر با نوشیدن جرعهای از این جام فرو مینشاند و آنان را بر نوشیدن جامی دیگر مشتاقتر میسازد. گذشت روزگاران از جادوی نهفته در واژهها و مفاهیم عالی آن نکاسته و اثری بر جلوه انوار آفتابوار جملات آن نگذاشته است و چه بسا همچون گوهری در صدف به ارج و قدر آن افزوده شده است.
الف) حکایات فارسی میراثداران قصههای شفاهی
داستانپردازی ایرانی دارای پیشینهای طولانی است؛ آنقدر طولانی و آنقدر هنرمندانه و ظریف که داستانپردازی را هنری ویژه ایرانیان دانستهاند. ریشههای آن را میتوان از پیش از اسلام در میان نقل قصهگویان و راویان گمنام کوچه و بازار, دستانگزاران، جستوجو کرد که در گذرها، شنوندگان خویش را یافته و دلهای آنان را برای دمی، با روایت پرکشش خود مشغول میداشتند.
این روایات شفاهی کهن در دوره پرشکوه اسلامی، اندک اندک تننوشته کاغذ شد؛ بهگونهای که طبقهای در اجتماع شکل گرفت که به آن دفترنویسان میگفتند. از دوره ساسانیان نیز داستانهای منثوری به جای مانده است و پس از اسلام نمونههای منثور کم نیست, اما در نگاهی گذرا میتوان گفت که داستانپردازی بعد از اسلام را در ایران، شاعران به پیش بردهاند؛ چون معتقد بودند که شنیدن داستان با وزن و قافیه حلاوتی دیگر دارد، اعتقادی که بسیار بجاست آن را به عادت مردمان در شنیدن داستان از زبان قصهگویان نسبت دهیم که با شیوههایی موزون به شرح روایت خود میپرداختند. این داستانها و حکایتها که با ذوق سرایندگان مختلف خود هر بار شرحی نو مییافتند، نشاندهنده ریشههای مشترک و شفاهی قصههاست، چنانکه امروز از خسرو و شیرین یا لیلی و مجنون یا یوسف و زلیخا آثاری چندگانه از چند شاعر مختلف در دست است.
در قرن ششم، «مناقبخوانان» با ذکر مناقب آل رسول(ص) و شرح دلاوریها, جنگها و رنجهای آن خاندان گرامی، زمینهساز خلق آثاری مانند «روضة الشهدا» در عهد صفویه شدند. همتایان آنان در همین دوران دست به قلم بردند و کتابهایی داستانگونه با مضامین مختلف و به نثر نوشتند. طوطی نامه, ابومسلم نامه و قصه مریم شاه دخت شاه پرتگال محصول اوج توان نویسندگان ایرانی در این دوران است.
به نثر و نظم درآوردن داستانهای شفاهی، بیش از هر چیز بیانگر هنر قصهپردازی و داستاننویسی در میان مردم ایران است؛ سنتی که همگام با طول عمر بشر هزاران سال از تولد آن میگذرد و امروزه با وسایل جدید ارتباطی در رخت و شکلی نو به نمایش درآمده است و به حیات خود ادامه میدهد.
ب) حکایت و انواع آن
حکایت به معنای داستان, قصه و سرگذشت، در ادبیات کلاسیک فارسی, داستانی غالباً کوتاه است که در خلال ماجرایی که بیان میکند، نویسنده یا شاعر به بیان نکتهای میپردازد.
این نکات که غالباً آموزهای اخلاقی و باریکهای فلسفی یا عرفانی زیبایی دربردارند، گاه بر ویژگیهای داستانی حکایت غلبه کرده و بیآنکه پایانی بر سرنوشت شخصیتهای داستان در نظر گرفته شود, ذکر این نکتهها به فراز داستان مبدل شده و به انتقال مضمون بسنده میشود.
حکایتها معمولاً به شکل اپیزودیک ـ قطعهوار ـ در متن داستانی بلند یا به شکل مستقل آمدهاند. در مثنوی (قرن هفتم) هر داستانی کلی چند حکایت جزئی را دربرمیگیرد و در جوامع الحکایات عوفی (قرن هفتم) یا گلستان سعدی (قرن هفتم) با مجموعهای از حکایته روبهرو هستیم که ذیل عنوانی کلی قرار گرفته و هر کدام استقلال خود را حفظ کردهاند.
در هر صورت، همه حکایتها در بیان نکتهای حکمتآموز یا تفهیم و تقریر مفهومیخاص و نتیجهای اخلاقی مشترک هستند که نویسنده با زبانی ساده و با کمک تعریف ماجرایی ساده به آن دست مییابد، مانند این حکایت سعدی:
«هندویی نفطاندازی همی آموخت. حکیمیگفت: تو را که خانه نیین است, بازی نه این است.
تا ندانی که سخن عین صواب است مگوی
و آنچه دانی که نه نیکوش جواب است مگوی
در مجموع، حکایتهای فارسی را میتوان به دو نوع کلی: تعلیمی و مطایبهآمیز تقسیم کرد. در حکایتهای تعلیمی و آموزنده، ماجرای مطرح شده معمولاً با پند و حکمتی اخلاقی یا نکتهای عرفانی تناسب دارد و به عبارت دیگر, نویسنده یا گوینده، حکمت و نکته تعلیمی مورد نظر خود را ـ آنچنانکه گفتیم ـ در کسوت ماجرایی ارائه میکند.
در حکایتهای مطایبهآمیز، ماجرایی روایت میشود که چیزی یا نکتهای خندهانگیز را دربردارد و موجب خنده مخاطب میشود. به عبارت سادهتر, حکایت مطایبهآمیز، حکایتی خندهدار است. از این نظر، حکایتهای طنز شباهتی بسیار به لطیفه مییابند و در واقع میتوان این دسته از حکایتها را لطیفههای روایتگونه دانست، مانند حکایت زیر از عبید زاکانی:
«مردی جامهای بدزدید و به بازار برد تا بفروشد. جامه را از او بِرُبودند. پرسیدند که به چندش بفروختی؟ گفت به اصل مایه».
روشن است که حکایتهای مطایبهآمیز فقط برای مزاح و سرگرمینیست، بلکه گاهی در آن نکتهای تعلیمی ظرایف و باریکههای اخلاقی، به تأثیرگذارترین شکل و شیوه بیان میشوند. از این دست است نمونه طنزهای مولوی در مثنوی.
حکایتهای تمثیلی، بخش دیگری از حکایتهای فارسی را تشکیل میدهند که با زبانی خاص و محتوایی متفاوت رو به سویی دیگر و جانبی فراتر دارند و به نظر میرسد از حیث طبقهبندی جزو ادبیات تعلیمیاند و با هدف تعلیم آداب سلوک و عرفان پیریزی شده باشند.
ج) مضمون و موضوعها در حکایتهای فارسی
مفاهیم و مضمونحکایتهای فارسی، بسیار وسیع و متفاوتند؛ مضمونهای دینی و اسلامی ـ که سابقه اقتباس آنان در ادبیات فارسی, سابقهای به درازای تاریخ ادبیات ایران پس از اسلام دارد ـ مضمونهای اخلاقی, تربیتی، تعلیمی و نیز مضمونهای طنزآمیز یا عاشقانه که هر کدام از آنان با جوهر خامه ذهنی آفرینشگر و در قامت اثری دلانگیز متولد شده و شکل یافتهاند.
موضوعحکایتها نیز همچون مضمونها، متنوع و متعددند. موضوع حکایت ممکن است درباره شخصیتی تاریخی (مثل حکایتهای اسرار التوحید, مناقب العارفین یا تذکرة الاولیاء) و یا زندگی بزرگان دین و عرفان یا درباره توده مردم (حکایتهای گلستان یا مقامات حمیدی) یا اینکه داستانی با شخصیتهای غیر انسان باشد که در اصطلاح «فابل» گفته میشود (مانند حکایت طوطی و بازرگان مثنوی معنوی مولوی یا برخی حکایتهای بهارستان جامی).
د) روایت در حکایت فارسی
عنصر روایت, بُنمایه و اساس هر اثر داستانی خوانده میشود. از روایت تعریفهای مختلف برجاست. در سادهترین و عامترین بیان، شاید بتوان روایت را متنی دانست که قصهای را بیان میکند و قصهگویی دارد. برای مثال، اسکولزوکلاگ, در کتاب ماهیت روایت, روایت را اینگونه تعریف میکند: «کلیه متون ادبی را که دارای دو خصوصیت وجود قصه و حضور قصهگو است، میتوان یک متن روایی دانست».
حکایتهای داستانی فارسی از دو عنصر روایت و نکته تعلیمی تشکیل شدهاند. در مقایسه با اشکال امروز ساختارهای روایی، داستان را به داستان کوتاه و داستانهای بلندتر را به رمان و داستان بلند شبیه میدانند. در هر حال، میتوان گفت وجود عنصر روایت در ساختار هر اثر داستانی، به قصه آن امکان میدهد تا در قالبهای مختلف داستانی و نمایشی درآید و از زبان راویان متعدد روایت شود.
روایت, توالی سلسلهای از حوادث است، اما نباید تصور کرد که فقط اگر سلسلهای از رویدادها کنار هم زنجیر شوند تشکیل روایت میدهند، بلکه از شرایط عمده این توالی، به هم مربوط بودن حوادث است و اینکه به شکل اتفاقی با هم تلاقی پیدا نکرده باشند. به عبارت دیگر، روایت، توالی منظم حوادثی است که دارای ارتباط استنتاجی باشند و یکی از دیگری منتج شود.
این تعریف، دقیقاً همان تعریفی است که در اصطلاحنامههای ادبی, در شناخت داستان و در تعریف طرح یا پلات کلی اثر مطرح میشود. بیشتر مفسران, حکایتهای فارسی را دارای طرح ضعیف داستانی میدانند. با وجود این، درک والای نویسندگان و سرایندگان آثار مذکور از عنصر روایت و قصهگویی و کاربرد آن در انتقال مفاهیم، سبب شده است تا تقریباً حکایتهای تعلیمی و طنز و تمثیلی فارسی از عنصر روایت و قصهگویی و نیز قصهگو بهرهمند باشند و همچنانکه بر تأثیر پیام خویش میافزایند, زمینه خوانشی خلّاق را برای مخاطبان خود فراهم آورند، چنانکه در گلستان، بارها به حکایتهایی برمیخوریم که نه تنها شرح ماجرایی را تمام و کمال در بردارند، بلکه نویسنده, خود در مقام اول شخص حاضر شده است:
«اعرابی را دیدم در حلقه جوهریان بصره که حکایت همیکرد که وقتی در بیابانی راه گم کرده بودم و از زاد چیزی با من نمانده و دل بر هلاک نهاده، که ناگاه کیسهای یافتم پر مروارید. هرگز آن ذوق و شادی فراموش نکنم که پنداشتم گندم بریان است؛ با آن تلخی و نومیدی، که معلوم کردم مروارید است.
در بیابان خشک و ریگ روان
تشنه را در دهان چه دُرّ چه صدف
مرد بیتوشه کاوفتاد از پای
برکمربند او چه زر چه خزف
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: khsh.hozehonari.ir