خراسان شمالی
← همه اخبار
مرد کوچولو/ اکرم صدیقی کلاته

مرد کوچولو/ اکرم صدیقی کلاته

۹ مهر ۱۳۹۱کد خبر: 82360۳

صدای سوزه باد بود که به گوش می رسید و بوی خاک را می شد به راحتی احساس کرد. هیچ صدایی از موجود زنده به گوش نمی رسید و سکوت همه جارو گرفته بود.

 

مرد کوچولو
نویسنده : اکرم صدیقی کلاته

صدای سوزه باد بود که به گوش می رسید و بوی خاک را می شد به راحتی احساس کرد. هیچ صدایی از موجود زنده به گوش نمی رسید و سکوت همه جارو گرفته بود. باقر به آرامی قدم بر می داشت. بندهای چکمه هایش را محکم گره زده بود اما بازهم لق لق می کردند. هر از چند گاهی به عقب نگاه می کرد و لبخند می زد، خوشحال بود.

نزدیک طلوع فجر بود که خیالش راحت شد از دسترس عراقی ها گذشته بود و به منطقه دیده بانی خودی رسیده بود، صدای ایست نگهبان شب واضح شنیده شد.

باقر با خود گفت : ای خدا حالا خوبه از دست عراقی ها که در رفتیم ، این برادرای خودی ما رو به جای این عراقی های بی شاخ و دم بگیرن و بکشن!!

باقر با صدای بلند گفت: برادر، خودی ام !

- رمز شب

باقر خیلی با خودش فکر کرد تا یادش بیاد چی بگه!

=====
آخه پسر این موقع شب بدون اطلاع مسئولت کجا رفته بودی؟

باقر لبخند زد و گفت: بذارید صبح بشه می فهیمید.

- از دست تو با این کارات ، تو سر ما رو به باد ندی شانس آوردیم

- حاجی ناراحت نباش ، لبخند بزن بسیجی ، اخم نکن، سرباز اسلام که اخم نمی کنه

- بار آخرت باشه که بدون اطلاع از منطقه خارج می شی. تذکر جدی دارم بهت می دم بار آخرت باشه باقر

- چشم فرمانده چشم، حالا اجازه هست برم نمازمو بخونم تا قضا نشده

- استغفرالله از دست کارای تو ، برو .

باقر وقتی از جاش بلند شد تا از مقر فرماندهی خارج بشه ، به سمت فرمانده رفت و خیلی سریع دست فرمانده رو بوسید و گفت: مارو حلال کن حاجی. و باز لبخند زد.

====

بچه ها بهش گفتن : باز چکار کردی باقر که صدای فرمانده رو درآوردی

باقرگفت: بذارید آفتاب در بیاد می فهمید

و بعد رفت گوشه ای و پتویی به سر کشید تا یکساعتی بخوابه.

صبح غلغله ای به پا شده بود ، فرمانده گروهان ها پیش فرمانده گردان بودند و هر کدوم یک دوربین در دست داشتند. باقر نزدیک فرمانده شد و گفت: چه خبره فرمانده؟

- عراقی ها دارند خاکریزشونو عقب می کشند، به تکاپو افتادن معلوم نیست چی شده.

باقر خندید و گفت: پرچمو دیدی فرمانده !

فرمانده با تعجب گفت: پرچم؟

- بله آخرین خاکریزشونو نگاه کنید.

فرمانده دوربین به چشم گذاشت و نگاه کرد. پرچم ایران بود که از آخرین نقطه پیش روی عراقی ها داشت خودنمایی می کرد.

باقر گفت: دیدید گفتم بذارید صبح بشه می فهمید. و باز خندید.

فرمانده به سمتش رفت و دستی به شانه باقر گذاشت و گفت: مرد کوچولوی مقر هستی دیگه باقر.

عراقی ها با فکر به این موضوع که ایرانی ها که به این راحتی آمدند و پرچم خود را در خاکریز آنها برافراشتن حتما به زودی پیشروی می کنند و عملیاتی در پیش دارند که اینطور اقدام کردند.

====

باقر نوجوانی بود کم سن و سال با قدی کوتاه ، وقتی به شهادت رسید ساکی از خود به جای گذاشت که به خانواده اش برسانند، در آن ساک کنار تمام وسایلش ، دفترچه ای بود با نام مرد کوچولو.

این دفترچه حاوی روزنوشتهای خودش بود. باقر یعقوبی ، مرد کوچولو.

باقر دراین دفترچه تمام کارهایی که در طول روز می کرد را می نوشت. وقتی خانواده اش این دفترچه را با این نام دیدند، گوشه ای از دلاوری ها و شجاعت های او را دیدند. یکی از خاطراتی که در این دفترچه نوشته بود این بود که چون تاب تحمل دیدن پرچم عراقی ها را در مواضع نزدیک خودشان نداشت تصمیم می گیرد با بستن پرچم ایران به کمرش از مواضع دشمن عبور کند و پرچم را بر فراز مواضع عراقی ها به احتزاز درآورد.

=====

 

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://khsh.hozehonari.ir/s/3HYSN67

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: khsh.hozehonari.ir