
مبانی هنرهای تجسمی در اسلام قسمت دوم - نویسنده محمد مددپور
روح هنر اسلامی سیر از ظاهر به باطن اشیا و امور در آثار هنری است. یعنی هنرمندان اسلامی در نقش و نگاری که در صورتهای خیالی خویش از عالم کثرت میبینند، در نظر او هر کدام جلوهی حسن و جمال و جلال الهی را مینمایند. بدین معنی هنرمند همهی موجودات را چون مظهری از اسما الله میبیند و بر این اساس اثر هنری او به مثابهی محاکات و ابداع تجلیات و صورتها و عکسهای متجلی اسماالله است.
مبانی هنرهای تجسمی در اسلام قسمت دوم
نویسنده: محمد مددپور
نور و سیر به باطن
روح هنر اسلامی سیر از ظاهر به باطن اشیا و امور در آثار هنری است. یعنی هنرمندان اسلامی در نقش و نگاری که در صورتهای خیالی خویش از عالم کثرت میبینند، در نظر او هر کدام جلوهی حسن و جمال و جلال الهی را مینمایند. بدین معنی هنرمند همهی موجودات را چون مظهری از اسما الله میبیند و بر این اساس اثر هنری او به مثابهی محاکات و ابداع تجلیات و صورتها و عکسهای متجلی اسماالله است.
هر نقش و نگاری که مرا در نظر آید // حسنی و جمالی و جلالی بنماید
جهان در تفکر اسلامی جلوه و مشکات انوار الهی است و حاصل فیض مقدس نقاش ازلی، و هر ذرهای و هر موجودی از موجودات جهان و هر نقش و نگاری مظهر اسمی از اسما الهیه است. و در میان موجودات، انسان مظهر جمیع اسما و صفات و گزیده عالم است.
هنرمند در پرتو چنین تفکری، در مقام انسانی است که به صورت و دیدار و حقیقت اشیا در ورای عوارض و ظواهر میپردازد. او صنعتگری است که هم عابد است و هم زایر؛ او چون هنرمند طاغوتی با خیالاتی که مظهر قهر و سخط الهی است، سر و کار ندارد. وجودی که با اثر این هنرمند ابداع میشود، نه آن وجود طاغوتی هنر اساطیری و خدایان میتولوژی است و نه حتی خدای قهر و سخط یهودیان یعنی “یهوه“ بلکه وجود مطلق و متعالی حق عز شانه و اسماالله الحسنی است که با این هنر به ظهور میرسد. از اینجا صورت خیالی هنر اسلامی متکفل محاکات و ابداع نور جمال ازلی حق تعالی است؛ نوری که جهان در آن آشکار میشود و حسن و جمال او را چون آیینه جلوه میدهد. در حقیقت بود این جهانی، رجوع به این حسن و جمال علوی دارد و عالم فانی در حد ذات خویش، نمودی و خیالی بیش نیست:
هستی عالم نمودی بیش نیست // سر او جز در درون خویش نیست
در نظر هنرمند مسلمان به قول “غزالی”:“عالم علوی حسن و جمال است و اصل حسن و جمال تناسب و هر چه تناسب است، نمودگاری است از جمال آن عالم، چه هر جمال و حسن و تناسب که در این عالم محسوس است همه ثمرات جمال و حسن آن عالم است. پس آواز خوش موزون و صورت زیبای متناسب هم شباهتی دارد از عجایب آن عالم.
پس او مجاز را واسطه حقیقت میبیند و فانی را مظهر باقی، به عبارتی، او هرگز به جهان فانی التفات ندارد، بلکه رخ اوست که این جهان را برایش خوش میآراید:
مرا به کار جهان هرگز التفات نبود // رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست
او با رخ حق و جلوه رخ حق در مجالی و مظاهر اعیان ثابته که عکس تابش حقاند و دیدار وجه الهی سر و کار پیدا میکند. در این مرتبه، صورت خیالی برای هنرمند مشاهده و مکاشفه شاهد غیبی و واسطهی تقرب و حضور به اسم اعظم الهی و انس به حق تعالی است. بدین اعتبار او “لسان الغیب” و ترجمان الاسرار الهی میگردد و قطع تعلق از ماسوی الله پیدا میکند و به مقام و منزل حقیقی یعنی توحیدی، که مقام و منزل محمود انسانی است سیر می کند. هنرمند با سیر و سلوک معنوی خویش باید از جهان ظاهری که خیال اندر خیال و نمود بیبود و ظلال و سایه عکس است، بگذرد و به ذی عکس و ذی ظل برود و قرب بیواسطه به خدا پیدا کند.
به هر تقدیر جلوهگا ه حقیقت در هنر، همچون تفکر اسلامی، عالم غیب و حق است. به عبارت دیگر، حقیقت از عالم غیب برای هنرمند متجلی است و به همین جهت، هنر اسلامی را عاری از خاصیت مادی طبیعت میکند. او در نقوش قالی، کاشی، تذهیب، و حتی نقاشی، که به نحوی به جهت جاذبه خاص خود مانع حضور و قرب است، نمایش عالم ملکوت و مثال را که عاری از خصوصیات زمان و مکان و فضای طبیعی است میبیند.
در این نمایش کوششی برای تجسم بعد سوم و پرسپکتیو دید انسانی نیست. تکرار مضامین و صورتها، همان کوشش دائمی برای رفتن به اصل و مبدا است. هنرمند در این مضامین از الگویی ازلی نه از صور محسوس بهره میجوید، به نحوی که گویا صور خیالی او به صور مثالی عالم ملکوت میپیوندد.
هنرمند دینی در نهایت سیر باطنی خویش به آنجا میرسد که چشم و گوش قلب او باز میشود و به نهایت بیداری و اخلاص میرسد، از ظاهر کنده میشود و فراتر از نگاه عامه میرود. پراکندگی دلها و پرگویی جای خویش را به جمعیت خاطر و دل آگاهی میدهد. لولا تمزع قلوبکم و تزیدکم فیالحدیث. سمعتم ما اسمع: اگر پراکندگی دلها و پرگویی شما نبود، بیگمان آنچه را من میشنوم شما نیز میشنیدید در این حال کندگی “قلب” مومن عرش رحمان میشود: قلب المومن عرشالرحمن.
توحید در طرحهای هندسی
نکته اساسی در هنر اسلامی که باید بدان توجه کرد عبارت است از “توحید” اولین آثار این تلقی، تفکر تنزیهی و توجه عمیق به مراتب تجلیات است که آن را از دیگر هنرهای دینی متمایز میسازد. زیرا هنرمند مسلمان از کثرت میگذرد تا به وحدت نایل آید. همین ویژگی تفکر اسلامی مانع از ایجاد هنرهای تجسمی مقدس شده است. زیرا جایی برای تصویر مقدس و الوهیت نیست. انتخاب نقوش هندسی و اسلیمی و ختایی و کمترین استفاده از نقوش انسانی و وحدت این نقوش در یک نقطه، تاکیدی بر این اساس است.
ندیم و مطرب و ساقی همه اوست // خیال آب و گل در ره بهانه
طرحهای هندسی که به نحو بارزی وحدت در کثرت و کثرت در وحدت را نمایش میدهد، همراه با نقوش اسلیمی که نقش ظاهری گیاهی دارند، آن قدر از طبیعت دور میشوند، که ثبات را در تغییر نشان میدهند و فضای معنوی خاصی را ابداع مینمایند که رجوع به عالم توحید دارد. این نقوش و طرحها که فاقد تعینات نازل ذی جان هستند، و اسلیمی (اسلامی) خوانده می شوند آدمی را به واسطهی صور تنزیهی به فقر ذاتی خویش آشنا میکنند.
تفکر توحیدی چون دیگر تفکرهای دینی و اساطیری در معماری مساجد، تجلی تام و تمام پیدا میکند. معماری مساجد و تزیینات آن در گنبد، منارهها، موزاییکها، کتیبهها، نقوش و مقرنس کاری، فضایی را ابداع میکند که آدمی را به فضایی ملکوتی پیوند میدهد و تا آنجا که ممکن است “اسقاط اضافات” و افنای تعینات و تعلقات در وجود او حاصل کند.
نشانی دادهاند اهل خرابات // که التوحید اسقاط الاضافات
“ابن خلدون“ اغلب هنرها و صنایع را از قبیل درودگری، ظریف کاری، منبت کاری روی چوب، گچ بری آرایش دادن روی دیوارها با تکههای مرمر، آجر یا سفال یا صدف، نقاشی تزیینی و حتی قالیبافی که از هنرهای ویژه عالم اسلام است - منسوب به معماری میداند. از اینجا حتی هنر خوشنویسی را نیز میتوان از این گروه دانست و تنها مینیاتور از این محدوده خارج میشود.
معماران و نقاشان و خطاطان در تمدن اسلامی، پیشهورانی مومن هستند که این فضا را ابداع میکنند. آنها درصدد تصویر و محاکات جهان خارج نیستند. از اینجا به طرح صورت ریاضی و اقلیدسی هنر یونانی - رومی نمیپردازند. بهرهگیری از طاقهای ضربی و گنبدها، چون نشانهای از آسمان و انحناها و فضاهای چند سطحی و این گونه تشبیهات و اشارات در هنر اسلامی، عالمی پر از راز و رمز را ایجاد میکند که با صور خیالی یونانی متباین است.
فیالواقع مسلمانان که به جهت محدودیت در تصویر نقوش انسانی و حیوانی نمیتوانند تلقی توحیدی و نگاهی را که براساس آن، جهان، همه تجلیگاه و آیینهگردان حق تعالی است، در قالب تودههای مادی و سنگ و فلز بریزند که حالتی کاملا تشبیهی دارد با تحدید فضا و ایجاد احجام با تزییناتی شامل نقش و نگار و رنگ آمیزهای تند و با ترسیمات اسلیمی، این جنبه را جبران و به نحوی نقش و نگارهای عرشی را در صورت تنزیهی ابداع میکند. به قول “ا.هـ.کریستی” در کتاب میراث اسلام:
اشیایی که مسلمین چه برای مقاصد دینی و چه به جهت امور عادی میسازند بیاندازه با نقش و نگار است که انسان گاهی گمان میکند این اجسام ورای ساختمان، دارای روح اسرارآمیزی هستند.
با توجه به مقدمات فوق، معماری نیز که در هنر اسلامی شریفترین مقام را داراست، همین روح اسرارآمیز را نمایش میدهد. معماران در دوره اسلامی سعی میکنند تا همه اجزای بنا را به صورت مظاهری از آیات حق تعالی ابداع کنند، خصوصا در ایران، که این امر در دورهی اسلامی به حد اعلای خویش میرسد. از اینجا در نقشه ساختمانی و نحوهی آجرچینی و نقوشی که به صورت کاشیکاری و گچبری و آیینه کاری و غیره کار شده است، توحید و مراتب تقرب به حق را به نمایش میگذارند و بنا را چون مجموعهای متحد و ظرفی مطابق با تفکر تنزیهی دینی جلوهگر میسازند.
حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد // این همه نقش در آیینه اوهام افتاد
این همه، عکس می و نقش نگارین که نمود // یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد
از این روست که میبینیم بهترین و جاودانهترین آثار یا در مساجد و یا بر گرد مزار امام معصوم یا ولیای از اولیای خدا متجلی میگردد که سر تا سر مزین به آیات الهی، اعم از نقش و خط است. نمونههایی از آن مظاهر و تجلیات را که الهامات غیبی بر دل مومنان خداست یاد میکنیم، تا ببینیم چگونه بخشی از تاریخ تمدن بشری ماده میگردد، تا صورت دینی به خود بگیرد.
معماری اسلامی چون دیگر معماریهای دینی به تضاد میان فضای داخل و خارج و حفظ مراتب توجه میکند. هنگامی که انسان وارد ساختمان میشود، میان درون و بیرون تفاوتی آشکار مشاهده میکند. این حالت در مساجد به کمال خویش میرسد، به این معنی که آدمی با گشت میان داخل و خارج، سیر میان وحدت و کثرت، و خلوت و جلوت میکند. هر فضای داخلی خلوتگاه و محل توجه به باطن، و هر فضای خارجی جلوتگاه و مکان توجه به ظاهر، میشود. بنابراین، نمایش معماری در عالم اسلام، نمیتواند همهی امور را در طرف ظاهر به تمامیت رسانده و از سیر و سلوک در باطن تخلف کند. به همین اعتبار هنر و هنرمندی به معنی عام، در تمدن اسلامی عبادت و بندگی و سیر و سلوک از ظاهر به باطن است.
اساسا اسلام جمع میان ظاهر و باطن است و تمام و کمال بودن دیانت اسلام به همین معناست، چنان که “شهرستانی“ در کتاب ملل و نحل در این باب میگوید:
آدم اختصاص یافت به اسما و نوح به معانی این اسما و ابراهیم به جمع بین آن دو، پس خاص شد موسی به تنزیل (کشف ظاهر و صور) و عیسی به تاویل (رجوع به باطن و معنی) و مصطفی - صلواتالله علیه و علیهم اجمعین - به جمع بین آن دو که تنزیل و تاویل.
چنین وضعی در اسلام و فرهنگ و تمدن اسلامی سبب می شود که هنر اسلامی بر خلاف هنر مسیحی صرفا بر باطن و عقبی تاکید نکند و یا چون هنر یهودی تنها به دنیا نپردازد، بلکه جمع میان دنیا و عقبی کند و در نهایت هر دو جهان را عکس و روی حق تلقی کند:
دو جهان از جمال او عکسی // عالم از روی او نموداری است
و ضمن آنکه اصالت به عقبی در برابر دنیا دهد هر دو را فدای عشق حق بداند:
جهان فانی و باقی، فدای شاهد و ساقی // که سلطانی عالم از طفیل عشق میبینم
تجسمی، متجلی است. از این رو روحانیت هنر اسلامی نه در تزیین قرآن، معماری مساجد، و شعر عرفانی بلکه در تمام شئون حیات هنری مسلمین، تسری پیدا کرده و هر یک بنا بر قرب و بعد به حق صورت روحانیتر یا مادیتر یافتهاند.
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: khsh.hozehonari.ir
