
زیبائی در زندگی و هنر
«زیبائی»از آن واژههای رازناک و فریبنده، چون«عشق»، «حقیقت»و«آزادی» است که برای همگان، در بر خورد نخست، ساده و بدیهی مینماید، ولی، چون کاوش در معنا و مفهوم آن آغاز شود، بادنیائی از رمز و ابهام، روبرو میشویم.در اینجاست که حتی فیسلوفان و فرزانگان، در برابر«معمای زیبائی»به حیرت دچار میشوند.
زیبائی در زندگی و هنر
«زیبائی»از آن واژههای رازناک و فریبنده، چون«عشق»، «حقیقت»و«آزادی» است که برای همگان، در بر خورد نخست، ساده و بدیهی مینماید، ولی، چون کاوش در معنا و مفهوم آن آغاز شود، بادنیائی از رمز و ابهام، روبرو میشویم.در اینجاست که حتی فیسلوفان و فرزانگان، در برابر«معمای زیبائی»به حیرت دچار میشوند.
زیبائی، از آنرو، بدیهی به نظر میرسد که با تار و پود زندگی انسان در آمیخته است و از آنرو، مرموز و پوشیده جلو میکند که سرشت و کرداری بغرنج، چند چهره و چند کاره دارد.از اینرو، تا زندگی و انسان وجود دارد، از پژوهش درباره زیبائی، گریزی نیست.
قلمرو زیبائی، در رابطه ویژه و گستردهای است که میان انسان و جهان پیرامون وی به وجود میآید.از اینرو، تجلی زیبائی، از تنوع شگفتآوری برخوردار است.زیبائی تا مرزهای بسیار دور، تا آنجا که هستی و فکر انسان میرسد، دیده میشود.در گردش افلاک، در موج دریا، در لرزش برگ، در بازی فوتبال، در کوزه آب، در عرصه کار، در چهره یار، در منش انسان، در سایه ابر، و در قصه و ترانه.این زیبائی، چه پدیده شگفتی است که در تمام پدیدههای طبیعی، اجتماعی و معنوی خود را نشان میدهد.
با این همه، تمام قلمرو زیبایی را میتوان به دو عرصه عمده و متمایز تقسیم کرد، که بررسی و درک مسئله را آسانتر میسازد:
الف-زیبائی عینی که در طبیعت و جامعه، یعنی در زندگی، تجلی میکند.
ب-زیبائی هنری که در آفرینش هنری و آثار هنری پدیدار میشود.
شناخت علمی زیبائی، موضوع«استه تیک»است که تمام روابط ذوقی انسان را با جهان، بررسی میکند.بنابراین ترجمه«استه تیک»به«زیباشناسی»نادرست و گمراه کننده است.چرا که استه تیک علمی فلسفی است که تمام پدیدههای ذوقی دیگر، یعنی مقولات کمیک و تراژیک، والا و فرومایه، قهرمانانه و عامیانه، ذوق، سلیقه، و مقولات مربوط به هنر شناسی و هنر آفرینی مانند:ایماژ، شکل و محتوا، سبک و مانند آنرا در بر میگیرد.در واقع «زیباییشناسی»و هنر شناسی دو شاخه از علم استه تیک به شمار میرود.
این بررسی را در سه بخش از نظر میگذرانیم:
I -منشاء و ماهیت زیبائی II -زیبائی در هنر III -نظری به نظریههای زیباشناسی .
I -منشأ و ماهیت زیبایی
هستی انسان، در روابط میان او و جهان، شکل میگیرد، منشاء زیبائی را نیز، باید در همین رابطه انسان و جهان جستجو کرد.هر پدیده طبیعی، اجتماعی یا معنوی که موجب سازگاری، هم حسی و تعادل عاطفی میان انسان و جهان گردد، احساس زیبائی به وجود میآورد، و عکس آن به پیدایش احساس زشتی منجر میشود.بنابراین در یک تعبیر ساده و خلاصه میتوان گفت:زیبائی عبارت است از حالت هم حسی و سازگاری عاطفی میان انسان و جهان.هر چقدر که رابطه انسان با جهان، عمیقتر و گستردهتر باشد، احساس زیبائی، نیز، ژرفتر خواهد بود.با ای تعبیر، زیبائی نه صرفا در جهان بیرون است، و نه صرفا در روح انسان، بلکه نتیجه پیوند برون و درون، یعنی جهان و انسان، است. همچنین، احساس زیبائی و زشتی با نوعی ارزشیابی همراه است، یعنی معلوم میدارد که چه پدیدههائی موافق زندگی، و چه پدیدههائی ضد زندگی است.
احساس زیبائی به انسان لذت ذوقی میبخشد.و مایه رهائی و سرشاری نیروهای خلاق انسان، در تمام عرصههای کار، پیکار و فعالیت معنوی میگردد.زیبائی، به نیروی حیات جاذبه میبخشد و آنرا«انسانی»میکند.زیبائی لازمه آرمان انسانی«سعادت»است.از اینرو، انسان، همیشه و در همه جا، در جستجوی زیبائی، و خلق زیبائی است.«زیبا خواهی» و«زیبا سازی»، بخشی از سرشت اجتماعی انسان است.این پدیده گویای این حقیقت است که زندگی مادی و عینی انسان، چه بازتاب شگفت آوری در ذهن و روان آدمی دارد.
زیبائی، در سازگاری عاطفی پدید میآید، و هر آنچه به این سازگاری یاری رساند، زیباست.عامترین و نیرومندترین جلوههای زیبائی، در پدیدههائی دیده میشود که برای انسان عمیقترین و اساسیترین رضایت و سازگاری عاطفی را پدید میآورند.«طبیعت» از آنرو زیباست که پناهگاه، پرورشگه و کارگاه انسان است.«زن»از آنرو مظهر زیبائی است، که به عنوان مادر، سرچشمه زایندگی است و آغوش او نخستین جایگاه تجربه مهر و آرامش است.«گل و سبزه»از آنرو دلرباست، که مبشر میوه، برکت و آبادانی است.«کودک»از آنرو زیباست که مظهر رشد، شادی، صفا، پویائی و آرزوست. «کار»آزادانه از آنرو زیبا و دلپذیر است که اساس سازندگی و توانائی، و عامل غلبه بر احتیاج است.«آرمان خواهی»فکری و اجتماعی از آنرو زیباست که مایه تکامل و بهروزی، و انگیزه نوسازی زندگی مادی و معنوی است، «آثار هنری»نیز، از آنرو زیبا هستند که ارزشها و خوبیهای زندگی را بازآفرینی میکنند.
زیباجوئی و زیباخواهی، با دیگر انگیزههای بزرگ معنوی، یعنی با«حقیقت پژوهی» و«نیک خواهی»هم سو و هم ریشه است.همچنان که«زشتی»با«جهل»و«شر»پیوند دارد. انسان، در علم و فلسفه«حقیقت»را میجوید تا بتواند زنجیرهای جبر طبیعت و جامعه را بگشاید، در آرمانهای اخلاقی، دنبال«خیر»و یک زندگی شایسته انسانی و بهروزی همگانی میگرد.و در زیباجوئی میکوشد تا حقیقت و نیکی را با شور انسانی در آمیزد، و هستی را برای خود دلپذیر و دلانگیز سازد.بنابراین هدف غائی همه این جستجوهای رنجبار، سعادت آدمی است، و از اینرو لذت بخش نیز هست.ستیزه و تضاد زندگی سوز، میان آرمان فلسفی(حقیقت)و آرمان اخلاقی(نیکی)و آرمان ذوقی(زیبائی)، وقتی پدید میآید که از راستای یگانگی و همنوائی خود به دور افتند، وحدت همه اینها، آرزوی هر جهان بینی راستین و انسانی است وحدت«عقل»، «وجدان»و«ذوق».
بر اساس آنچه که گفته شد اکنون میتوان به چند استنتاج و استدلال مهم اشاره کرد:
1-نخست اینکه زیبایی، در عرصه واقعیت، قلمروی بسیار متنوع و گسترده دارد، و بنابراین نمیتوان آنرا در چار چوب برداشت این آئین یا آن مسلک محدود کرد.زیبائی یک پدیده عام انسانی است.انسان بدوی آنرا، در آئینهای قبیلهای، و انسان باستانی در اساطیر میجوید.
راهب دیرنشین یا صوفی چلهنشین در جمال حق، و پژوهشگر آزمایشگاه در آرایش اتمها میبیند.انسان ظاهربین، زیبائی را در مد لباس یا مو، و هنرمند ژرفنگر، آنرا در غوغای سنفونی جستجو میکند.آموزگار اخلاق، در رفتار و کردار فرد، و آرمانخواه انقلابی در جنبشهای اجتماعی میبیند.
هنرمند شکلگرا، زیبائی هنری را زائیده«شکل»و هنرمند واقعگرا، نتیجه وحدت «شکل و محتوا»میداند.با همه اینها، زیبائی نه اینست و نه آن، بلکه همه اینهاست، بنابراین شناخت و تبیین علمی پدیده زیبائی، باید فراگیر باشد، و بتواند تام جلوههای بیکران زیبائی را توضیح دهد.هر نوع نظریه زیباییشناسی که صرفا بر نگرش فلسفی، یا عرفانی، اخلاقی و هنری استوار باشد، فقط نمودهای معین و جنبههای خاص زیبائی را تفسیر میکند، و نمیتواند قانونمندهای عام پدیده زیبائی را نشان دهد.این نارسائی و«تنگ نظری»در زیبائی شناسی فلسفی(کانت، شلینگ، هگل، کروچه)و زیبائی شناسی عرفانی(سن اگوستن، سن توماس، شافتس بری)و زیبائی شناسی زیستی و تجربی(فویرباخ، داروین و فشنر)، و زیبائی شناسی شکل گرا(هربرت رید، اریک نیوتن)دیده میشود.
تبیین زیبائی، بر اساس هم حسی و همنوائی ذوقی میان انسان و جهان، به جنبههای عام و مشترک تمام جلوههای زیبائی، نظر دارد.این دیدگاه، هر گونه زیبائی را، چه در طبیعت و جامعه و هنر، و چه در عرصه عینی یا ذهنی، و چه در پدیدههای واقعی یا تصویری، توضیح میدهند.هر گونه همنوائی ذوقی با طبیعت، زیبائی در پدیدههای طبیعی را ایجاد میکند. هر گونه سازگاری عاطفی انسان با آرمانها و باورهای فکری و عقیدتی خود، زیبائی ذهنی و معنوی را پدید میآورد.و هر گونه هم حسی با آثار هنری، زیبائی هنری را متجلی میسازد.
2-دوم اینکه زیبائی پدیدهای اجتماعی-تاریخی است.یعنی فطری و ثابت نیست در پویه زمان پدید میآید و همراه با تحول اجتماعی، تغییر مییابد.زیبائی زمانی رخ دلفریب خود را نشان میدهد که انسان در آغوش طبیعت، و بر اساس نیازها و توانائیهای خود به کار خلاق و آگاهانه میپردازد و زندگی اجتماعی را سامان میدهد.بنابراین، احساس زیبائی، ویژه انسان متفکر است، و جانوران از آن بهرهای ندارند.زیبائی، آنگاه پدید میآید که انسان بر جهان حسی چیره میشود و آنرا در پرتو عواطف خود میگیرد.
در بستر روند اجتماعی شدن، میان انسان و پدیدههای پیرامون او، به دنبال روابط زیستی و تولیدی، کم کم روابط ذوقی و عاطفی پدید میآید.به قول هگل، انسان دنیای بیرونی را درونی میکند.به طبیعت خصلتی انسانی میبخشد و خود را در آئینه طبیعت میبیند. در این«همانند سازی»، انسان قلمرو«من»خود را تا«دیگران»و قلمرو هستی خود را از زمین، تا دورترین اختران میگستراند.بدینسان آسمان، عاطفه خشم و مهر پیدا میکند کوهها مغرور میشوند.و جنگل روح سبز خود را میستاید.به قول شاعر:«ای کاش میدانستی. اگر از میان جنگلها میگذری یا از کوره راه مار پیچی صعود میکنی طبیعت، این پاکترین، این محجوبترین و زیباترین، با چشمان کوچک تو، به ستایش خود برمیخیزد. 1 از کار و پیکار مشترک، عشق و دوستی زاده میشود، و پیودهای زیستی و اقتصادی زمینه ساز پیوندهای عاطفی و معنوی میگردد، از این رهگذر«عواطف استه تیک»و«ذوق استیه تیک»شکل میگیرد، که انگیزهها و رفتار آدمی را تحت تأثیر قرار میدهد.انسان، دیگر، در پدیدهها، چه طبیعی یا اجتماعی، حالتها و دریافتهای تازهای چون زشتی و زیبائی، کمیک و تراژیک، والا و فرومایه، و مانند آن را جستجو میکند.روابط استه تیک، فلمرو تازهای میان انسان و جهان است، که استعداد و نیروی جدیدی به نام«ذوق»پدید میآورد.ذوق، مانند«عقل» و«وجدان»محرک، معیار و راهنمای زندگی انسان است.
در روند تکامل عواطف استه تیک، و پرورش ذوق، حواس انسانی نیز تکامل مییابد آنها در کنار وظایف زیستی و جسمانی، کارکرد تازهای پیدا میکنند.به ویژه چشم و گوش کم کم، یاد میگیرند، که خصلتهای استه تیک، و از جمله زیبائی را، در پدیدهها تشخیص دهند.در این مرحله کارکرد ادراک حسی، با احساس لذت ذوقی همراه میشود.این امر، زندگی عاطفی و معنوی انسان را بغرنجتر میسازد.این پدیده، خود زائیده تکامل اجتماعی است.چنانکه مردم شناسان، دریافتهاند، «موسیقی»اقوام ابتدائی، برای انسان امروزی بسیار بد آهنگ و حتی آزار دهند است.چرا که هنوز به کیفیت موسیقیائی یعنی«هارملونی و ملودی»نرسیده است.
با نگاهی به پویه تکامل اجتماعی میتوان دریافت، که احساس و دریافت زیبایی، در آغاز نمودی محدود داشته، و در پرتو گسترش روابط انسان با جهان، متنوع و بغرنج شده است.میان زیبائی در عصر شکار، تا زیبائی در عصر فضا، و میان نوای نی تا آهنگ سنفونی به اندازه تمامی تاریخ تکامل فاصله وجود دارد.دریافت زیبائی در طبیعت، در کار اجتماعی، در فعالیت معنوی، در میهن دوستی، و در آرمانخواهی، نیازمند تجربه تاریخی است.تاریخ هنر، گواه و سند گویائی است که نشان میدهد، چگونه جلوههای زیبائی، در طول تاریخ، از ساده به بغرنج، از مادی به معنوی، از عینی به ذهنی، از فردی تا اجتماعی، و از قبیلهای تا بشری تکامل پیدا کرده است.شاید در نظر نخست، شگفت نماید، ولی حقیقت اینست که دریافت زیبائی طبیعت و تجسم آن، در مرحلهای خاص پدید آمده است.«تا زمانی که عشق به طبیعت به وجود نیامده بود، تا زمانی که انسان بر ترس خود از طبیعت غلبه نکرده بود، و به کمک کار خود، احساسی انسانی نسبت به طبیعت، مفهوم انسانی طبیعت، و همچنین، احساس طبیعی انسان را نیافریده بود؛تجسم زیبائی طبیعت، امکانپذیر نبود.» 2
(1)-«استپان شیپاچف»، نقل از مسائل زیبائی شناسی و هنر، ترجمه محمد تقی فرامرزی، ص 45.
(2)-مسائل زیبائی شناسی و هنر، ص 94
تاریخ هنر نقاشی نشان میدهد که از پیدایش«منظره نگاری»بیشتر از سه قرن نمیگذرد نقاشی منره در دوره رنسانس به وجود آمد و در قرن نوزدهم، به اوج تکامل و نفوذ خود رسید، یعنی در دورانی که شناخت علمی پدیدههای طبیعی، و پیوند مادی و معنوی انسان با آن، بسی ژرفتر و گستردهتر گردید. 1
بنابراین، پیدایش و تحول زیبائی به عوامل مختلف اجتماعی و تاریخی، مانند شرایط اقلیمی، شیوه تولید، ساخت اجتماعی، شرایط فرهنگی، سنتهای قومی و ملی، جهاننگری اصول اخلاقی و مانند آن بستگی دارد.این ویژگی، تجلی و نمود پدیده زیبائی را پیچیدهتر و شناخت آنرا دشوارتر میسازد.
3-سوم اینکه، اگر چه، مفهوم زیبائی دارای یک خصلت تاریخی و نسبی است، ولی، این امر به این معنی نیست که پایهای عینی و پایدار ندارد.برخلاف برخی پنداشت- های نادرست، «ماهیت»زیبائی، عام است.یعنی همه انسانها، در هر مکان و در هر زمان، با پدیدهای به نام زیبائی سر و کار دارند.زیبائی از زندگی مادی و معنوی انسان جدا ناپذیر است. ولی بروز و«نمود»زیبائی به شرایط اجتماعی، فرهنگی و روانی بستگی دارد.زندگی انسان چه در غار، و چه در آسمان خراش، چه در مزرعه، و چه در میدان ورزش، چه در زندگی روزمره و چه در فعالیت اجتماعی و معنوی با ذوق و زیبائی در آمیخته است.ولی، این درآمیختگی، در شرایط مختلف، جلوههای گوناگون دارد.بنابراین، نباید نسبیت«نمود» زیبائی را جانشین«ماهیت»عام آن کرد.این برداشت نادرست یا«سفسطه»رندانه، به این نتیجه ضد انسانی و ضد هنری میانجامد که زیبائی پدیدهای معتبر و ارزشمند نیست، و بنابراین جستجوی آن در زندگی و در هنر، کاری بیهوده و زائیده نفس پرستی و خیال پروری است.این گونه نگرش، پشتوانه نظری برخی آموزشهای اخلاقی زاهدانه و ضد زندگی است.
4-چهارم اینکه زیبائی، پدیدهای«هدفمند»و«ارزشی»است، و کارکردی اجتماعی دارد.زیبائی، پدیدهای انتزاعی و«ناب»نیست.از روی تصادف نیز به وجود نیامده، بلکه محصول زندگی و لازمه آن است.این امر شاید بدیهی باشد ولی پیروان«زیبائی ناب»و «هنر برای هنر»و«فرمالیسم»با نظریه بافیهای گوناگون کوشیدهاند، زیبائی را از محتوا و ضرورت اجتماعی، تهی نشان دهند.بنابراین به جاست که جایگاه و نقش زیبائی در زندگی روشن گردد.
به طور کلی میتوان تمام انگیزهها و نیروهای حیاتی انسان را به دو گروه مادی و معنوی، تقسیم کرد که تأثیر متقابل در یکدیگر دارند.انگیزههای مادی، از نیازهای زیستی (خوراک، پوشاک، مسکن...)و نیازهای اجتماعی(خانواده، زندگی جمعی، نهادهای اجتماعی...)سرچشمه میگیرند.انگیزههای معنوی، ریشه در نیازهای عالیتر انسان دارد، که عبارتست از:
الف-شناخت جهان(آرمان حقیقت خواهی) . (1)-همان، ص 55.
ب-برقراری نظم و عدالت(آرمان اجتماعی)
ج-کسب لذت و شادی(آرمان استه تیک)
همه اینها در پیوند و همکاری با یکدیگر، زمینهساز و راهنمای انسان به سوی تکامل زندگی و مرحله عالی سعادت است.بنابراین زیبابینی و زیباخواهی، اوج تکامل معنوی انسان و نیروئی خلاق، برای تعال زندگی، و جهش به سوی آفاق ارزشهای انسانی است.
انسان، به یاری ذوق و احساس زیبائی، به«ارزشیابی»پدیدههای هستی میپردازد. زیبائیها، یعنی پدیدههای موافق زندگی را جذب میکند، میپرورد، و باز آفرینی میکند.و زشتیها، یعنی پدیدههای ضد زندگی را، میراند، محکوم میکند، و با آنها میستیزد.این برخورد ارزشی با زندگی، به عواطف و انگیزههای مادی و معنوی انسان، جهت و سمت و سوی نیل به رهائی و سرشاری روحی را نشان میدهد.زیبائی در تمام عرصههای زندگی یار و یاور ماست.با ما همدردی میکند، آرامش، شور و شادی میبخشد، و ما را با طبیعت و با دیگران یگانه میسازد.این هم حسی، آدمی را از احساس تنهائی و نومیدی نجات میدهد.
بنابراین زیبائی از«سودمند»و«غایت»جدا نیست.ولی سودمندی و غایت زیبائی در فایده زیستی یا مادی نیست.بلکه مفهومی عالیتر و ژرفتر دارد، و از خودپرستی، حسابگری، و سوداگری مبراست.زیبائی، شکم را سیر نمیکند، بلکه روان را سرشار و بینیاز میسازد.با این همه، بخشی از علم استه تیک، مربوط به استه تیک تولیدی است که رابطه زیبائی و لزوم آنرا، در فرآوردهها و کالاهای اقتصادی و صنعتی، بررسی میکند. همچنین در هنرهای کاربردی و هنرهای تزئینی، زیبائی و سودمندی، ارتباط مستقیم دارد. ولی به طور کلی باید گفت که سودمندی و کارکرد زیبائی و سودمندی، ارتباط مستقیم دارد. ولی به طور کلی باید گفت که سودمندی و کارکرد زیبائی در آن لذت عمیق و رضایت روحی نهفته است که درک زندگی را، عالیتر و دلپذیرتر میسازد.ولی زیبائی شناسی پندار گرا، زیبائی را از زندگی جدا میکند، و به آن خصلتی مرموز و دست نیافتنی میبخشد.
نظریه«زیبائی ناب»از فلسفه«کانت»سرچشمه گرفته است که میگوید، غایت زیبائی در خود زیبائی، و فارغ از هر گونه آرمان فکری و اجتماعی است.اندیشه«کانت»علیرغم نظر او درباره وحدت زیبائی و نیکی، پایه فلسفی«هنر برای هنر»و زیبائی شناسی شکل گرا (فرمالیسم)، در هنر معاصر است که هدف زیبائی و هنر را، در نمایش و خلق«اشکال ناب» و«لذت بخش»میداند.ولی شگفتآور این است که این نظریه ضد محتوا، خود این«محتوا»را تبلیغ میکند که زندگی و پدیدههای آن ارزشی ندارد.بیتردید، این برداشت از زندی، خاص«نخبگان»و«زبدگان»است که زندگی را نه در معنای گسترده عام انسانی، بلکه در قلمرو زندگی فردی خویش میبیند، چرا که زندگی«عوام»، زشت و زندگی«خواص» زیباست.خصلت ارزشی زیبائی، هم چنین، نشان میدهد که دریافت زیبائی، چه در زندگی و چه در هنر، با جهانبینی، پیوندی تنگاتنگ دارد.زیبائی، در هر دوران و در هر جامعه، به اقتضای تنوع و تحول جهان بینیها و ایدئولوژیها، مورد تفسیرهای گوناگون، قرار میگیرد، چرا که آرمان استه تیکی، در کنار نگرش فلسفی و آرمان اخلاقی، خود بخشی مهم از جهانبینی را تشکیل میدهد.بنابراین داوری استه تیکی، همیشه خصلت ایدئولوژیک دارد.نگاهی به تاریخ نظریههای زیبائی شناسی، به روشنی، نشان میدهد، که چگونه، ستیزههای اجتماعی، آرمانهای طبقاتی و تحول جهانبینیها، در آن بازتاب یافته است.کمی پائینتر، به این تاریخ، اشاره خواهد شد.
5-پنجم اینکه، زیبائی و زشتی، پدیدههائی مطلق، ایستا و جدا از هم نیستند، بلکه همانند سرشت متضاد زندگی در هم آمیختهاند.این امر، تجلی و شناخت زیبائی را پیچیدهتر و دشوارتر میسازد.نسبی بودن مفهوم و نمود زیبائی، ناشی از تضادهای نهفته در واقعیت است.باران، هم رحمت میآورد و هم زحمت.شب، آرامش بخش و هولآور است. دریا، هم، زندگی میبخشد و هم، مرگ میآفریند؛خورشید، هم گرما و روشنائی میدهد، و هم، میسوزاند و خشکی میآورد.انسان، هم، میتواند آموزگار یا فرشته باشد، و هم جلاد یا شیطان، هم چنین، یک نظام اجتماعی، یا شیوه زندگی، یا مسلک، برای کسانی، عین حقیقت و عدالت است، و برای گروهی دیگر عین جهل و ظلم.حتی پدیدهای واحد، میتواند، در شرایط مختلف، تأثیرات متضاد استه تیکی، در انسان ایجاد میکند.این پدیده، زائیده تصادف یا دخالت نیروهای مرموز نیست، بلکه از قانونمندی روابط انسان و جهان سرچشمه میگیرد، دشواری شناخت یک پدیده بغرنج، به معنای، بیقانونی و شناخت ناپذیری آن نیست.با این همه میان زشتی و زیبائی، مرزی وجود ندارد.این مرز، همان سازگاری و یا ناسازگاری عاطفی، میان انسان و جهان است.ولی، چنانکه گفته شد، مرز میان زشتی و زیبائی، بسیار پویا و سیال است.چرا که روابط انسان با جهان پویاست.دنیای بیرون و جهان درون، مدام در تغییر و تحول است، و ارتباط آن دو نیز، ضرورتا، پویاست.نادیده گرفتن مرز پویای میان زشتی و زیبائی، از دو جهت، مایه گمراهی و تباهی اندیشه است. ایستا پنداشتن زیبائی یا زشتی، به مطلق گرائی و جمود فکری، و بد ذوقی میانجامد.این انحراف از درک درست زیبائی در زیبایی شناسی افلاطونی، قرون وسطی و کلاسی سیسم دیده میشود.از سوی دیگر«نسبت گرائی»و در هم ریختن مرز عینی زیبائی و زشتی، همه چیز را درهم میریزد، و به خرد ستیزی، اخلاق گریزی و بیذوقی بدل میشود.نسبی بودن زیبائی به این معنا نیست، که زشت را زیبا، و زیبا را زشت، بپنداریم.پدیدهای که زیباست، تا زمانی که خصلت ماهوی خود را از دست نداده است، زیباست و هرگز زشت نخواهد شد. هیچگاه نمیتوان تصور کرد، که گندمزار، پرواز کبوتر، رعنائی جوانی، عشق، صداقت، آزادگی و مانند آن زشت باشد، و پدیدههایی مانند درد کشیدن، خیانت، گندیدگی، فقر، تکبر و مانند آن زیبا گردد.مگر اینکه روان و اندیشه آدمی و جامعه بیمار شود.پیدایش برخی جریانهای«هنری»در جامعه معاصر اروپا و آمریکا، مانند«پات آرت»، «تا چیسم»، و ادبیات و سینمای هرزه نگار«پورنو گرافیک»، نشانه همین بیماری است، که میکوشد جلوههای مبتذل زندگی، و پدیدههای زشت و ناهنجار را«زیباسازی»کند.به راستی که اینگونه«هنر»ضد هنر است.
II -زیبائی در هنر
چنانکه یاد شد، زیبائی، در قلمرو دیگری، غیر از طبیعت و جامعه، یعنی در عرصه هنر، نمود چشمگیر و برجستهای دارد.اکنون، باید روشن کرد که مایههای اشتراک و افتراق میان این دو قلمرو عمده زیبائی، در چیست-چرا که در این زمینه، نظرات و برداشتهای یکسویه و ابهامانگیز، بسیار دیده شده است.
از دیدگاه زیباییشناسی علمی، زیبائی، کانون تمام روابط ذوقی(استه تیک)انسان با جهان است، و بنابراین پدیدهای عام است که هم در طبیعت و جامعه، هم در فعالیت هنری، خود را نشان میدهد.زیبائی در طبیعت و در هنر، ماهیت یگانهای دارد.چرا که در هر دو قلمرو، مایه سازگاری عاطفی و لذت ذوقی است، در عین حال میان این دو تفاوتهائی نیز وجود دارد. زیبائی در هنر، علاوه بر خصلتهای عام زیبائی، دارای نمود و کارکردهای ویژهای است. که از زیبائی در طبیعت، متمایز میگردد.از اینرو باید گفت که زیبائی در طبیعت و در هنر در عین اشتراک و همبستگی ماهوی، از استقلال نسبی برخوردارند و یکی نیستند.
زیبائی در طبیعت زائیده رابطه مستقیم استه تیکی انسان با جهان است، ولی، در هنر این رابطه شکلی فعالتر و بغرنجتر بخود میگیرد.هنر، مهمترین وسیله ادارک استه تیکی جهان است، که آگاهانه، لذت استه تیکی را با نیروی اندیشه در هم میآمیزد، و از این رو به یکی از اشکال«شناخت»بدل میگردد.در هنر، پدیده زیبائی، و دیگر عواطف و اندیشههای استه تیکی، مورد تحلیل و ارزیابی قرار میگیرد، و در آثار هنری تجسم بیرونی پیدا میکند.هر اثر هنری، خود، واقعیت جدیدی است که عواطف استه تیکی جدیدی را برمیانگیزد، و زیبائیهای نوینی میآفریند.بنابراین، کار اساسی هنر، هم در کشف و نمایش زیبائیهای زندگی، و هم، در خلق زیبائیهای نوین است.از اینرو، زیبائی در هنر، فقط تقلید و بازسازی زیبائی طبیعت نیست بلکه نمودی عالیتر، و موثرتر دارد.
از نگرش فوق، دو نتیجه بسیار مهم بدست میآید که باید به آن اشاره کرد:نخست اینکه، هنر، قلمرو خاص زیبائی است.اگر واقعیت، آمیخته از پدیدههای زشت و زیباست، ولی در هنر، فقط زیبائی وجود دارد.سرشت هنر، با زشیتی ناسازگار است.رمز این ویژگی شگفتآور، در این واقعیت نهفته است، که هنر، تنها بوسیله دریافت استه تیکی زندگی، باز آفرینی استه تیکی آن، و ارضاء نیازهای استه تیکی است، بنابراین، در هنر، هر پدیده واقعی چه زیبا و چه زشت، چه کمیک یا تراژیک، و مانند آن، باید، به نحوی«زیبا» باز آفرینی شود، تا بتواند به ژرفای اندیشه و عاطفه انسان نفوذ کند.آن پدیده زشت، که در عالم واقع، نفرت ما را برمیانگیزد، وقتی میتواند همان عاطفه را در هنر احیا کند که به شکل«زیبا»یعنی بر طبق قوانین استه تیک، نشان داده شود.دوم اینکه، زیبائی طبیعت و زیبائی هنر، هر دو لازمه زندگی انسان است، آنها را یکی نمیتواند جانشین زیبائی در زندگی شود.همچنین، زیبائی طبیعت، هرگز نمیتواند ما را، از زیبائی هنر، بینیاز سازد.هر نظریه زیباییشناسی که این امر را نادیده بگیرد، به بیراهه رفته است.با این همه، میتوان گفت که زیبائی در هنر، جلوهای فعالتر، کاملتر و نافذتر دارد.چرا که هنر، فقط، دریافت استه تیکی جهان نیست، بلکه نوعی شناخت استه تیکی است که آگاهی را فراتر میبرد.عواطف را نیرومندتر میسازد، و ذوق را پرورش میدهد. بیدلیل نیست که ارسطو، هنر را مایه تعالی عواطف میداند، و هگل، زیبائی هنر را، در مقایسه با زیبائی طبیعت، مرحلهای عالیتر در روند تکامل عمومی«روح جهان»به شمار میآورد.به تعبیر فلسفی او، زیبائی هنر، آفریده روح است و از اینرو، والار از زیبائی طبیعت است. 1 در این زمینه، یک پژوهشگر امروزی مینویسد:«سنگها در طبیعت به خودی خود زیبا هستند.ولی هنگامی که در هنر متبلور میشوند، زیباترند، چرا چنین است برای آنکه، انسان، در رنگ، صدا، و سنگی که در هنر متجلی است، هستی و استعداد خود را صرف سرشار نمودن آنها نموده است.آفرینش هنری، تنها از آنجا آغاز میشود که انسان به طرزی خاص خود، استعداد، شعور و دانش خود را به تناسب زیبائی، زینت و استه تیک عاطفی، به کار میگیرد.» 2
کاردکرد زیبائی در هنر
برای شناخت ژرفتر رابطه زیبائی با هنر، به ناگزیر باید به ماهیت هنر و کارکردهای آن اشاره کرد.هنر یکی از اشکال آگاهی اجتماعی است، که واقعیت را در«ایماژ»، یعنی در تصاویر ذهنی زنده، حسی و مشخص بازآفرینی میکند.ایماژ هنری، خود تصویر ذهنی پیچیدهای است که جنبههای متضاد واقعیت، یعنی عام و خاص، درونی و بیرونی، عقلانی و عاطفی، نمود و ماهیت و مانند آنرا در خود وحدت میبخشد، و در اثر هنری به دیگران انتقال میدهد.
هنر، کارکردهای متعدد و گوناگون دارد:آگاهی میدهد، لذت ذوقی میبخشد، سرگرم میکند، عواطف را برمیانگیزد، آموزش میدهد، ذوق را میپرورد، به تعادل روانی یاری میرساند، درون انسانها را به یکدیگر نزدیک میسازد و...ولی به طور کلی، میتوان گفت که کارکردهای اصلی و ماهوی هنر عبارتست از:
1-کارکرد استه تیکی
2-کارکرد شناختی
3-کارکرد آموزشی.یعنی هنر، با تحلیل استه تیکی زندگی، به شناخت آن میپردازد و عواطف و اندیشههای ما را پرورش میدهد و بارور میسازد.
نکته مهم اینست که شناخت و آفرینش هنری، بر خلاف علم و فلسفه، بر اساس قانون استه تیکی استوار است، هنر، زندگی و واقعیت را در پرتو عواطف استه تیکی دریافت میدارد، و طبق قوانین استه تیکی، به بازآفرینی آن میپردازد.بنابراین هنر، به طور یکپارچه با زیبائی سر و کار دارد، و کارکردهای شناختی و آموزشی خود را نیز از طریق کارکرد استه تیکی به انجام میرساند.این ویژگی سبب شده است که برخی گمان کنند که کار (1)-مقدمه بر زیباشناسی.هگل، ترجمه محمود عبادیان، ص 28.
(2)-در شناخت هنر و زیبائی، جفه روف، ترجمه صدیق، ص 29.
هنر، فقط و فقط، خلق زیبائی است.این برداشت، کارکرد استه تیکی هنر را، مطابق میسازد، و نادیده میگیرد که«زیبایی»در هنر دارای یک محتوای شناختی و آموزشی نیز هست. برای روشنتر شدن موضوع، کمی بیشتر به آن میپردازیم.
هر پدیده عادی زندگی، وقتی، در هنر بازتاب مییابد، خصلت استه تیکی پیدا میکند. هر پدیده صوتی، تصویری، حرکتی و کلامی، وقتی به دنیای جادوئی هنر راه مییابد، به موجودی زنده بدل میشود که عواطف استه تیک را برمیانگیزد.مرد بینوای چارلی، ضحاک فردوسی، خسیس مولیر، دوزخ دانته، لکاته هدایت، همه و همه زیبا هستند.چرا که زشتی را در کمال«زیبائی»نشان میدهند.به همین دلیل، ایماژهای هنری، همیشه، زیبا هستند، حتی، اگر پدیدههای زشت و نفرتآور، را منعکس سازند.بنابراین، زیبایی، در هنر، به دو صورت تجلی پیدا میکند:
الف-بازآفرینی زیبائیهای زندگی.
ب-زیبائی آفرینش هنری.
الف-هنر با تجسم پدیدههای واقعی، و با باز آفرینی و زیر و بم زندگی، زیبائی نهفته در آنها را نیز نشان میدهد، البته، این بازآفرینی، تنها بر گردان ساده زیبائیها نیست بلکه، هنرمند، با نفوذ حسی در پدیدهها، زیبائی آنها را کشف میکند، مورد ارزیابی قرار میدهد، برمیگزیند و در ایماژهای هنری زنده، جاودان میسازد.بنابراین، بخشی از زیبائی هنر، بازتاب زیبائیهای خود زندگی است.اما کار هنر، فقط، نمایش زیبائیها نیست.هنر همه جلوههای زندگی را، نشان میدهد، هر چیز که برای انسان اهمیت دارد، به دنیای هنر راه مییابد.محدود کردن هنر به تصویر زیبائیها، آفرینش و شناخت هنری را به تباهی میکشاند، چنانکه«کلاسی سیسم ارتجاعی»که وظیفه هنر را، فقط نمایش پدیدههای زیبا، میدانست، از نمایش زندگی«زشت»عوام پرهیز میکرد، و فقط به تصویر کردن زندگی «زیبا»ی خواص، یعنی اشراف کاخنشین میپرداخت.
ب-جلوه دیگر زیبائی در هنر، مربوط به زیبائی خلاقیت و روند آفرینش هنری است.خلاقیت انسان و نمایش آن همیشه زیباست.ولی این زیبائی، در هنر، به اوج خود میرسد.چرا که روند آفرینش هنری بر پایه قوانین زیباشناسی استوار است.هنر با محسوسات و دنیای عاطفی سر و کار دارد(نه با معقولات و روابط منطقی)و هدف آن نیز، انتقال و احیاء این دینای درونی هنرمند است، به صورتی که بتواند عواطف دیگران را برانگیزد. و این کار وقتی تحقق پیدا میکند که تجسم و نمایش دنیای درونی، بر طبق قوانین زیبایی- شناسی انجام گیرد.
قدرت و مهارت انسان، در ایماژ سازی و هنر آفرینی، دنیای نوینی خلق میکند، که علاوه بر زیبائیهای دنیای واقعیت، زیبائی خاص خود را دارد.در پرتو جاذبه این زیبائی است که میان هنرمند و هنر پذیر یک رابطه عمیق عاطفی به وجود میآید، و از طریق این رابطه است که اندیشهها و عواطف هنرمند، به اعماق دل مردم نفوذ میکند.
بنابراین، زیبائی آفرینش هنری، جدا از اینکه چه چیزی را بیان میکند، آن نیروی شگرفی است که دنیای آفریده هنرمند را برای دیگران، پذیرفتنی و جاذب میسازد.بدون این زیبائی، هنر، همه توان و نفوذ خود را از دست خواهد داد.همین ویژگی هنر است که از پدیدههای زشت، نیز، زیبائی میآفریند.
فقر، فساد، خیانت، جهل و دیگر پدیدههای زشت جهان واقعی وقتی در کارگاه خلاقیت هنری، و در آئینه جهاننمای هنر، ظاهر میشود، لذت و زیبائی استه تیک ایجاد میکند. اشتباه نشود، این امر به معنای تحریف واقعیت، و تبدیل زشتی به زیبائی نیست، بلکه برای آنست که ماهیت ضد انسانی و ضد زندگی زشتی، به صورت یک تجربه عاطفی، دریافت شود.بدینسان به یاری فرشته زیبائی، دیو زشتی را شناسائی کرده، و ماهیت پلید آنرا آشکار میکنیم.
بنابراین«زیبا»نشان دادن چیزی با«زیبا نشان دادن»آن چیز یکی نیست.«زیبا» نشان دادن«فقر»در حکم زیبائی فقر نیست، بلکه به معنای شناختن و رسوا کردن آنست. خلاقیت و جاذبه هنر، در اینست که میتواند تمام پدیدههای زیبا و نازیبا را به صورت«زیبا» نشان دهد، در غیر این صورت، زیبائی، نیز، در هنر، به زشتی بدل خواهد شد.زیبائی، رمز اعجاز و کشش هنر است که میتواند کابوس و رویا را، به واقعیت حسی زنده بدل کند.
اکنون باید به حل این معما بپردازیم که چرا آفرینش هنری، زیبائی میآفریند، و چرا زیبائی لازمه هنر است.در تعریف عام زیبائی گفته شد که نوعی همنوائی عاطفی با جهان هستی است.اگر از این دیدگاه بنگریم، شناخت هنری و فعالیت هنری، نیز، نوعی تلاش برای رسیدن به سازگارهای عاطفی و هم حسی با جهان است.آفرینش هنری، از یکسو، ما را باآرمانها، برداشتها و آرزوهای خود روبرو میسازد، و از سوی دیگر، با تجسم زشتیها، پدیدههای منفی زندگی را آشکار میکند، و نفرت آدمی را نسبت به آنها برمیانگیزد.این امر، به منزله رد و نفی زشتیهاست که به ما لذت و آرامش میبخشد. هنر، عرصهای برای ستایش زیبائی و تحقیر زشتی است، نمایش پدیدههای زشت، در هنر، برای رسوا کردن و از میان بردن آن پدیدههاست.تحقیر و رسوائی زشتی، و انتقام گرفتن از آن، مایه رهائی و شادی میگردد، همین حالت روانی و پیروزی معنوی است که در ما احساس«زیبائی»یعنی هم حسی با زندگی پدید میآورد.وقتی، در عالم واقع، با حرص، خیانت و خودخواهی روبرو میشویم، رنج میبریم، ولی وقتی همین پدیدهها، در هنر، مورد ارزیابی استه تیکی قرار میگیرد، و رذلت اجتماعی آنها نشان داده میشود، در ما احساس زیبائی ایجاد میکند.این احساس زیبائی، نوعی غلبه بر«زشتی»و نوعی حقانیت برای«زیبائی»است.همین پیروزی است که«رنج»را به«شادی»بدل میکند.به تعبیر زیبای بتهوون، زیبائی هنر، در اینست که ما را از راه رنج به شادی میرساند.
هنری که نتواند پدیدههای زندگی را به«زیبائی»نشان دهد، اصلا هنر نخواهد بود. و هنری که نتواند ماهیت و حقیقت زیبائیها و زشتیها را منعکس سازد، هنری واقع گریز و واقع ستیز خواهد بود.بنابراین بر خلاف برخی پنداشتها، غایت هنر«زیبائی ناب» زیبایی به خاطر زیبائی نیست، بلکه زیبائی برای انسان و برای زندگی است.«هنرهای زیبا همیشه حقیقی نیستند ولی هنر حقیقی همیشه زیباست.»از اینرو میتوان گفت که در هنر واقع گرا، زیبائی با حقیقت یکی میشود، که اوج توانائی و گیرائی هنر است.در اینجاست که شکسپیر، این هنرمند فرزانه، میگوید:«وه که زیبائی چه زیباتر مینماید آن گاه که به زیور حقیقت آراسته گردد.»
در این معنا میتوان گفت که هدف هنر، خلق زیبائی است، زیبایی برای انسان و برای زندگی.
زیبائی در شکل و محتوا
شکل و محتوا، یک جفت مقوله فلسفی است که در تمام پدیدههای جهان هستی دیده میشود.این دو مقوله همبستگی و وحدت، دو جنبه از واقعیت، یعنی خواص و کارکردهای یک پدیده(محتوا)را باصورت و ساختار بیرونی آن پدیده(شکل)، نشان میدهد.به کمک این مقولات، میتوان دریافت که خواص ویژه هر پدیده به شکل ویژه آن، و یا بر عکس بستگی دارد، هستی این دو، اگر چه، وابسته به یکدیگر است ولی همیشه محتوا نقش اساسی و تعیین- کننده دارد.
دو مقوله شکل و محتوا، در هنر شناسی و هنر آفرینی، اهمیت خاصی پیدا میکند. به همین دلیل بررسی آنها از مسائل مهم علم استه تیک و هنر شناسی است.اهمیت و برجستگی مقولات شکل و محتوا، در هنر، دو دلیل عمده دارد، نخست اینکه ویژگی شناخت هنری در اینست که باید پدیدهها و مفاهیم«عام»را در شکل«خاص»یعنی در ایماژ هنری نشان دهد.ایماژ هنری تصویری ژنده و مشخص، از پدیدههای متضاد، پیچیده و متنوع زندگی است.بنابراین مقوله«شکل»در آفرینش هنری، نقش حساستر و دقیقتر به عهده دارد.
دوم اینکه نمایش پدیدههای زندگی، وقتی، در هنر پذیرفتنی خواهد بود که به صورتی زیبا، و بر طبق قوانین زیباشناسی منعکس شود، بنابراین رابطه شکل و محتوا، در هنر، علاوه بر جنبه فلسفی، دارای کارکرد استه تیکی، نیز هست.بدون زیبائی در شکل، نمیتوان محتوای هنر، یعنی دنیای درونی هنرمند را، احساس و دریافت کرد.اوج مهارت هنری، در ایجاد هماهنگی میان شکل و محتواست.
و همین هماهنگی است که اثر هنری را به پدیدهای با معنی و زیبا بدل میکند.اگر زیباترین پدیدههای زندگی به شکل نازیبا نشان داده شود، دیگر اثری از هنر در میان نخواهد بود.ولی وقتی زشتترین پدیدهها، طبق قوانین زیباشناسی، در هنر، بازآفرینی شود، زیبائی و لذت پدید میآورد.
بنابراین پیوستگی و هماهنگی شکل و محتوا، در آفرینش هنری، از چنان ظرافت و حساسیتی برخوردار است که کمترین غفلت و اشتباه، اثر هنری را به تباهی و شکست میکشاند، چرا که همبستگی شکل و محتوا، در هنر، علاوه بر قانونمندیهای عام فلسفی، مشمول قوانین استه تیکی، نیز، هست.از اینرو، به بررسی دقیقتر نیاز دارد.
«محتوا»در هنر، در معنای عام خود، عبارت است از برداشت استه تیکی هنرمند از پدیدههای زندگی، که میخواهد آنرا در درون دیگران احیا کند، و«شکل»عبارت از صورتی است که هنرمند، برای تجسم و نمایش بیرونی این برداشت خود برمیگزیند. به تعبیر سادهتر میتوان گفت که محتوای عام هنر، رسیدن به زیبائی در زندگی است، ولی نکته بسیار مهم و ظریف اینست که به این محتوای زیبا، فقط و فقط، از طریق زیبائی در شکل، میتوان دست یافت.این رمز جذابیت و فریبندگی هنر است که به قول«هوراس» شاعر رومی میتواند حتی خشم خدایان را فرو نشاند.
بنابراین، در هنر، اگر چه تقدم همیشه با محتواست، ولی، شکل فقط یک وسیله بیان یا ظرف ساده نیست، که جدا از محتوا، آنرا در خود جای میدهد، بلکه شکل، خود بخشی از محتواست، تجسم بیرونی آنست.و بدون آن، محتوا وجود خارجی نخواهد یافت. توضیح اینکه، هر هنرمند، آرمان استه تیکی و برداشت ویژه خود را از زندگی، به شیوه خاص خود بیان میکند.
بنابراین، شکل هنری، نیز، دارای بار ایدئولوژیکی است، و تا حدی نحوه داوری و ارزیابی هنرمند را از پدیدههای زندگی نشان میدهد.به این اعتبار، شکل هنری با محتوای خود، هستی یگانهای پیدا میکند که جدائی ناپذیرند.به همین دلیل باید پذیرفت که زیبائی هنر، تنها به زیبائی شکل یا محتوا، مربوط نیست، بلکه زائیده هماهنگی آن دو است.
کارکرد زیبائی شکل، در هنر اینست که بتواند ماهیت زیبائی و زشتی پدیدههای زندگی را نشان دهد، بنابراین زیبائی شکل به حقیقت زندگی، یعنی زیبائی محتوا، بستگی دارد.شکل زیبا اگر حقیقت زندگی را انکار کند، زیبائی خود را از دست خواهد داد. همچنین اگر حقیقت زندگی، بدو شکل زیبا، بازآفرینی شود، هیچ ارزش هنری نخواهد داشت.هنر، از آنرو برای انسان جاذب و ارزشمند است که زیبائی میآفریند، و زیبائی از آنرو عزیز است که زندگی را سرشارتر میکند.مرز حقیقت گوئی و فریبکاری هنر نیز، در همین امر نهفته است.هنر حقیقی در جستجوی زیبائی زندگی است، و هنر واقع- گریز، با افسون و فریب زیبائی شکل، ما را از حقیقت زندگی دور میکند.نقش حساس و بغرنج زیبائی در هنر سبب شده است که برخی، هنر را تنها راه شناخت درست زندگی بدانند(کورچه)، و برخی دیگر چون افلاطون، آنرا یکسره فریبکاری و خیالبافی پنداشتهاند.
هر نظریه زیبایی شناسی و هنر شناسی که زیبائی در هماهنگی شکل و محتوا را، به زیبائی یکی از آن دو بدل کند و تاثیر متقابل آن دو را نادیده بگیرد، به یکسو نگری و حقیقت گریزی دچار خواهد شد.تاکید افراطی بر اهمیت و تقدم محتوا، و نادیده گرفتن نقش سازنده شکل، زیبائیهای زندگی را به زشتی بدل میکند، و شعارهای مرده، خطابههای کسل کننده، و لفاظیهای زننه را جانشین زیبائیهای زنده زندگی میسازد.این«محتوا گرائی» نه تنها محتوا، بلکه خود هنر را به نابودی میکشاند.
از سوی دیگر، تاکید افراطی بر زیبائی شکل، و نادیده گرفتن همبستگی آن با محتوا، به«جمال گرائی»و«شکل گرائی»میانجامد که زیبائی هنر را، فقط در زیبائی شکل میپندارد.بنابراین خطای«فرمالیسم»در این نیست که به زیبائی شکل اهمیت میدهد، بلکه در اینست که زیبائی شکل را از زیبائی محتوا، یعنی از زندگی جدا میکند.بدیهی است که جدائی از زندگی نیز، هنر را به تباهی و افسونکای میکشاند.آیا زیبائی به خودی خود، ارزشی بالاتر از حقیقت زندگی و انسان است؟و آیا زیبائی ناب، این کالبد بیجان، میتواند در این جهان با معنی، معنائی جز خود فریبی داشته باشد؟
هنر میتواند همه چیز را نشان دهد، و حق دارد کابوسها، اوهام، رویاها، و شرارت- های آدمی را بازآفرینی کند.ولی هنر، فراتر از انسان و زندگی نیست، محصول آن و برای آنست.و بنابراین نمیتوان پذیرفت که با افسون و جادوی زیبائی، حقیقت، وارونه گردد، بدی به خوبی، و زشتی به زیبائی بدل میشود.و زندگی چون کابوس، و انسان به مثابه یک حیوان تصویر گردد.وقتی که«فرمالیسم»زیبائی زندگی را نادیده میگیرد، و آنرا قربانی معبد زیبای هنر میکند، ناخواسته به مفهوم عالی زیبائی خیانت کرده است.این خیانت را هیچ آئین زیبایی شناسی انسانی نمی بخشاید.
III -نظری به نظریههای زیبایی شناسی
انسان، ا ز آغاز زندگی اجتماعی خود، همیشه با پدیده زیبائی سر و کار داشته، با آن زیسته، و در عین حال، همیشه به دنبال کشف حقیقت آن نیز بوده است.آدمیان در تجربههای سنگین و گرانبار خود دریافته ب ودند که در طبیعت چیزی هست که به انسان احساس زیبائی میبخشد، و نیز، به این حقیقت رسیده بودند که نیروئی در روح و روان انسان وجود دارد که برخی پدیدههای جهان بیرون را زیبا میبیند.بنابراین، انسان، از دیرباز، هم، به پایه- های عینی، و هم، به ریشههای ذهنی زیبائی، آگاهی داشته ولی، نمیتوانسته است ماهیت کنش متقابل آن دو را، به درستی دریابد.
این کشف، نیازمند قرنها و تجربه و پژوهش بوده است.از اینرو، زمانی، جنبه عینی زیبائی و زمانی دیگر، جنبه ذهنی آن برجسته شده، و گاه یکی از آن دو، مطلق قلمداد گردیده است.و دریغ، که در این مطلق نگریها، همیشه، حقیقت، ناتمام و ناقص دریافت شده است.
ماهیت بغرنج زیبائی و نمودهای متنوع آن، که بازتاب پیچیدگی زندگی اجتماعی از یکسو، و پیچیدگی روابط انسان با جهان، از سوی دیگر است، موجب پیدایش نظرات و تفسیرهای مختلف و متضادی درباره زیبائی شده، که تاریخ زیبایی شناسی را پر از ابهام و مناقشه کرده است.در اینجا بر سر آن نیستیم ه با تکرار حرفها و اندیشههای پراکنده مربوط به زیبایی شناسی، خواننده را به ملال و سر گشتگی فکری بکشانیم، بلکه، هدف آنست که مسیر کلی تکامل اندیشه زیبایی شناسی را پیدا کنیم، و ماهیت تاریخی و اجتماعی پدیده زیبائی را بهتر بشناسیم.
به طور کلی، میتوان، تمام نظرات تاریخی زیبایی شناسی را به دو دسته مهم تقسیم کرد: نظریههای عینی، و نظریههای ذهنی.نظریههای عینی زیبائیی، بیشتر، به این جنبه از حقیقت توجه کردهاند که زیبائی با صفات و خواص پدیدههای جهان واقعی ارتباط دارد.و نظریههای ذهنی، نیز، بیشتر، به جنبه دیگر حقیقت، یعنی این نکته، نظر داشتهاند که دریافت و احساس زیبائی، امری انسانی است و به خواص روان و ذهن انسان بستگی دارد.این دو نگرش، هر کدام، فقط جنبهای از پدیده زیبائی، یعنی خصلت عینی، یا معنای انسانی آنرا، دریافتهاند، ولی نتوانستهاند تصویر کامل و همه جانبهای از زیبائی ارائه دهند.
نظریههای عینی زیبائیی، از این جهت، اعتبار و اهمیت دارد، که بر پایه واقع بینی و تجربه علمی انسان استوار است.این دیدگاه بر این ننکته تاکید میورزد که زیبائی، پدیدهای مستقل از شعور انسانی، و دارای خصایص عینی است.بنابراین زیبائی، بیرون از جهان واقعی و محسوس نیست.
نظریههای ذهنی زیبائی، اگر چه، خود، در نهایت سراز پندار گرائی و ذهنیگرائی، درمیآورند، ولی به سهم خود به شناخت درست زیبائی یاری رساندهاند.آنها به درستی خاطر نشان کردهاند، که زیبائی یک مقوله کاملا صوری نیست، بلکه دارای یک معنا و محتوای انسانی است.همچنین، دریافت زیبائی به جهاننگری و شرایط روحی و فکری انسان وابسته است.
از دیدگاه جامعهشناسی شناخت میتان گفت که نظریه و نگرش عینی زیبائی، بیشتر، در دروههائی از تاریخ رواج یافته، که خوشبینی و اعتماد به انسان و زندگی، رواج داشته است.برعکس، نگرش ذهنی، در شرایط بدبینی، و نومیدی و درون گرائی، نفوذ بیشتری پیدا کرده است، چنانکه تاریخ زیبایی شناسی گواهی میدهد، برداشت عینی از زیبائی، در یونان باستان، دوره نسانس، عصر کلاسی سیسم؛و در شرایط انقلابی نیمه دوم قرن نوزدهم، اهمیت بیشتری پیدا کرد.
این، برداشت ذهنی از زیبائی، در قرون وسطی، در دوران رمانستی سیسم، و در شرایط بحرانی قرن بیستم، از نفوذ بیشتری برخوردار گردیده است.
نخستین رویاروئی نظری این دو گرایش، در نظامهای فلسفی یونان باستان، میان فلسفه افلاطونی و فلسفه ارسطوئی به ظهور رسید.نظریه ذهنی افلاطون و نظریه عینی ارسطو درباره زیبائی، در طول قرون متمادی، با تعبیرها و تفسیرهای جدید، تکامل پیدا کرده، و کشاکش میان آن دو تا به امروز ادامه یافته است.
نظریه های عینی زیبائی
ارسطو بزرگترین فیلسوف خودگرای جهان باستان، تمام تجربه و انش بشری را در نظام فلسفی خود جذب، و به شیوهای منطقی و منظم تدوین کرد.فلسفه او برخلاف فسلفه آرمانگرای استادش افلاطون، بیشتر به واقعبینی نظر دارد، و از اینرو از بررسی پدیدههای«جزئی»به مفاهیم«کلی»، از جهان«محسوس»به جهان«معقول»، و از«وجود» به«ماهیت»میرسد.نظر ارسطو درباره زیبائی، بر پایه چنین فلسفهای استوار است، او بر خلاف زیبایی شناسی آرمانی افلاطون، زیبائی را پدیدهای میداند که ریشه عینی د طبیعت و واقعیت دارد.به گمان او، زیبائی در برخی از صفات حسی و مشخص خود پدیدههای طبیعت و زندگی نهفته است، بر اساس این نظر، پدیدههائی زیبا هستند که از صفاتی چون هماهنگی، تناسب، تقارن، نظم، ظرافت و مانند آن برخوردارند.نظر ارسطو، درباره هنر نیز، از همین نگرش منشا میگیرد.به عقیده او، هنر وسیلهای برای تقلید و بازنمائی نظم و هماهنگی طبیعت، یعنی بازآفرینی زیبائی طبیعت است.این برداشت، به خاطر هسته عقلانی و خصلت واقع نگری خود، از دوران باستان تا به امروز، پایه بسیاری از نظرات زیبایی شناسی و هنرشناسی قرار گرفته است.
ایراد اساسی این نظریه، در اینست که به جای روشن کردن ماهیت زیبائی، برخی از صفات پدیدههای زیبا را شرح میدهد، و معلوم نمیکند، که چرا صفاتی چون نظم و هماهنگی مایه احساس زیبائی میشود، یعنی رابطه میان مشخصات پدیدههای عینی، با دنیای درونی انسان، نادیده گرفته میشود، با این همه، نظریه عینی زیبائی، در برخی از دورههای تاریخی به اقتضای شرایط اجتماعی و فرهنگی، اساس نگرش استه تیکی و هنری بوده است.
یونان باستان، که جهان و زندگی این جهانی را، معقول و هماهنگ میپنداشتند، بر این اعتقاد بودند که زیبائی را در همین جهان و در نظم و طبیعت باید جستجو کرد.طبیعت و انسان، مظهر عالی هماهنگی و تناسب است، و وظیفه هنر، نیز، نمایش همین زیبائی است زیبایی شناسی این دوران بیشتر به ارزشها و لذتهای واقعی زندگی توجه دارد، و کمتر به ارزشهای آرمانی، و زیبائیهای غیر زمینی رغبت نشان میدهد.
در دوره رنسانس، که واکنشی تند در برابر جهانبینی عرفانی قرون وسطی پدید آمد، و آرمان انسانگرائی، و ارزشهای عصر باستان دوباره احیا گردید، بار دیگر زیبائی جلوه عینی و زمینی پیدا کرد.بر اساس زیبایی شناسی عصر رنسانس، طبیعت و انسان مظهر زیبائی است، و آرمان عالی زیبائی در خود انسان تجلی مییابد که از صفات ویژه آرمانی برخوردار است.اندیشهوران و هنرمندان دوره رنسانس، در جستجوی عوامل عینی زیبائی تا بدانجا پیش رفتند، که در طبیعت و در بدن انسان، به«اشکال آرمانی»و«اندازههای طلائی»قائل شدند.آنان وظیفه هنر را در این میدیدند، که این اشکال و اندازهها را کشف و بازسازی کند.راز کمال جوئی، عظمت گرائی، و تاکید افراطی بر«پرسپکتیوریاضی» در هنر نقاشی و پیکرسازی رنسانس را باید، در همین نگرش عینی جستجو کرد.
در زیبایی شناسی عصر کلاسی سیسم(قرن هفدهم)تفسیر تازهای از نظریه عینی زیبائی ارائه گردید که با شرایط اجتماعی و فرهنگی آن دوران سازگار بود.این تفسیر تحت تأثیر خرد گرائی آن دوران، بر این پایه استوار گردید که زیبائی و عقل لازم و ملزوم یکدیگرند و زیبائی در پدیدههای عقلانی به ظهور میرسد.به گفته«بوالو»نظریهپرداز هنری قرن هفدهم، «جز حقیقت هیچ چیز زیبا نیست».این نظریه، زیبائی را، در پدیدههای«معقول» دوران، یعنی در عظمت کشور، وحدت ملی، اقتدار دولت، نزاکت اخلاقی، تلقید از قدما، و مانند آن میداند، و«عقل سلیم»را به عنوان معیار تشخیص زیبائی معرفی میکند.زیبائی- شناسی کلاسی سیسم، در عصر پیدایش سلطنت مطلقه و اقتدار ملی، به عنوان واکنش در برابر زیبایی شناسی لاهوتی قرون وسطی و سلطه کلیسا پدید آمد، و در مسیر تحول ارتجاعی خود به- تجمل گرائی و سنت پرستی اشرافی کشیده شد.
روشنگران قرن هیجدهم، در کنار روشنگریهای فلسفی، اجتماعی، و سیاسی خود، در قلمرو زیبایی شناسی و هنرشناسی، نیز، به روشنگری پرداختند، این روشنگریها همچنان که به پیدایش انقلاب کبیر فرانسه یاری رساند، پایههای دژ کلاسی سیسم را نیز به لرزه در آورد.روشنگران برجسته فرانسوی مانند«دیدرو»و«ولتر»و روشنگران و هنرمندان انقلابی آلمانی چون«لسینگ»و«هردر»و«شیلر»با نقد جانانه از زیبائی شناسی و هنر کلاسی سیسم، آنرا از سریر قدرت به زیر کشیدند.با این همه آنان به نظریه عینی زیبائی، وفادار ماندند، ولی از مطلقگرائی، اشراف مابی، و ایستانگری کلاسی سیسم بریدند. این روشنگران، روشن کردند که زیبائی پدیدهای تاریخی و پویاست، و هنر راستین، هنر توده مردم است، که خصلتی مترقی و زندگی ساز دارد نه هنر رسمی.این نگرش تازه، مایه پیروزی«کلاسی سیسم انقلابی»آلمان(به ویژه در آثار گوته و شیلر)، بر«کلاسی سیسم ارتجاعی»فرانسه گردید.
نظریه عینی زیبائی، در قرن نوزدهم، در پرتو پیشرفت علوم فیزیکی و زیستی، جلوه- های تازهای پیدا کرد.فویر باخ فیلسوف مادهگرای آلمانی، که هنوز به دریافت قوانین زندگی اجتماعی نرسیده بود، میکوشید که ماهیت زیبائی را بر اساس قوانین فیزیکی و زیستی، توضیح دهد.چارلز داروین، نیز، در بررسی نظریه تکامل انواع، همین فرضیه زیستی زیبائی را مطرح کرد.بر اساس این فرضیه، زیبائی، از ماهیت زیستی موجودات زنده ریشه میگیرد، و بنابراین در تمام حیوانات عالی و پست وجود دارد.زیبائی طبیعت، نیز، مستقل از خواست و احساس انسان است.فرضیه داروین، اگر چه کوششی علمی ب رای رمز زدائی از مفهوم زیبائی، و نفی ذهنی گرائی است، ولی به خاطر نادیده گرفتن قوانین زندگی اجتماعی از رسیدن به ماهیت اجتماعی و«انسانی»زیبائی درمانده است.
فرضیه«زیبائی شناسی تجربی»که در نیمه دوم قرن نوزدهم به وسیله«تئودو رفشنر»آلمانی مطرح گردید، میکوشید که پدیده زیبائی را بر اساس آزمایشهای روانی و تأثیرات جسمانی بررسی کند.این نگرش، نیز، راه بجائی نبرده، چرا که عین گرائی مطلق را جانشین ذهن- گرائی مطلق کرده است.
نظریههای ذهنی زیبائی
آدمی، از دیرباز، با نمودهای بغرنج و شگفتآور حیات معنوی روبرو بوده، ولی چون نمیتوانسته است حقیقت آنها را بشناسد، به تعبیرهای گوناگون پناه برده است. انسانهای اندیشمند، در تجربه دراز زندگی، دریافته بودند که انگار چیزی در روان انسان هست که چیزها را زیبا یا زشت نشان میدهد.اما در پاسخ به اینکه، این«چیز»چیست؟ و چه پیوندی با زندگی بیرونی آدمی دارد؟تفسیرهای گوناگون و گاه غریب ارائه گردیده است.همه فیلسوفان و متفکران پندارگرا، و پیروان آنها، پدیده زیبائی و احساس زیبائی را به یک جوهر روحی و نیروی غیر مادی نسبت میدهند.هر پدیده، وقتی زیباست که از این جوهر و عنصر روحی، برخوردار باشد.بنابراین، زیبائی، یا نمود«دنیای مثل»(افلاطون) یا«عالم لاهوت»(سن اگوستن)، و یا«روح جهان»(هگل)است که در اعماق شعور انسان ظاهر میشود، و هیچ ارتباطی به دنیای عینی انسان ندارد.با این تفاوت که تفسیر افلاطونی و عرفانی، زیبائی را امری ثابت و مطلق میپندارد، ولی نگرش هگلی، آنرا نسبی و پویا معرفی میکند.
افلاطون، مظهر عالی اندیشههای آرمان گرای دنیای کهن است که این جهان محسوس را پرتوی از دنیای معقول«مثل»میداند، و از اینرو کمتر به«وجود و«واقعیت»اهیمت میدهد، بلکه بیشتر به«ماهیت»و«جوهر»نظر دارد.بنابراین، منشاء زیبائی، بیرون از این جهان محسوس است و تنها در جهان آرمانی قرار دارد.غایت زندگی، رسیدن به این جهان آرمانی است که منبع حقیقت مطلق، خیرمطلق و«زیبائی مطلق»است.از دیدگاه افلاطونی، هنر، نیز، باید در خدمت جهان آرمانی باشد.هنری که به نمایش طبیعت و واقعیت میپردازد بیارزش و بیهوده است.به همین دلیل افلاطون، شعر و قصه را مایه تباهی و شاعران را پریشانگوی میداند، و آنان را از«مدینه فاضله»خود بیرون میکند. 1
در قرون وسطی، تفسیر افلاطونی و نو افلاطونی زیبائی به وسیله فلاسفه مدرسی (سن توماس، سن اگوستن)رواج عام پیدا کرد، و به صورت بخشی از جهانبینی دوران درآمد.این جهانبینی، بر تجلیل زندگی اخروی، و تحقیر زندگی دنیوی استوار است. بنابراین، زیبائی، نیز، بیشتر از عالم فانی به جهان باقی نظر دارد.هرچه لاهوتی است، زیباست و هر چه ناسوتی است، زشت قلمداد میشود.بر پایه این زیبایی شناسی، هنر قرون وسطی، رنگ کاملا عرفانی دارد، و کمتر به زندگی واقعی توجه نشان میدهد.کارکرد هنر، در این دوران، ترویج عقاید کلیسا، و تفسیر نمادی و رمزی آنست.
به دنبال تحولات اجتماعی و پیشرفتهای علمی و فرهنگی دوران رنسانس، جهان- بینی عرفانی قرون وسطی به کلی نفوذ و اعتبار خود را از دست داد و جهان بینی فلسفی جای آنرا گرفت.از قرن هجدهم به بعد فلسفه کلاسیک آلمان به وسیله کسانی چون کانت، فیشته، شلینگ، و هگل به صورت مهمترین جریان فکری دوران درآمد.اندیشه زیبایی شناسی نیز، تحت تاثیر ایدالیسم فلسفی قرار گرفت، و در برابر نارسائی نظریههای عینی، بار دیگر به تفسیرهای جدید ذهنی روی آورد.
زیبایی شناسی کانت، جزئی از نظام فلسفی اوست و بنابراین، تفسیری فلسفی از پدیده زیبائی به دست میدهد.اهمیت نظام فلسفی کانت، در اینست که، در دوران پاشیدگی نظام اجتماعی و فکری کهن، کوشید به اندیشه جدید فلسفی وحدت بخشد.و میان جهانشناسی، انسانشناسی و شناخت شناسی، هماهنگی برقرار سازد.از نظر کانت فلسفه، اخلاق و هنر رابطه تنگاتنگ دارند، و وحدت آنها لازمه شناخت درست، و سعادت آدمی است.از اینرو زیبایی شناسی کانت، مقدمهای برای آرمانگرائی اخلاقی است.او زیبائی را در خدمت حقیقت و نیکی قرار میدهد، و به سرشت و کارکرد اجتماعی آن کمتر توجه میکند.
از نظر کات، احساس زیبائی، امری درونی است که انسان را به سوی عشق به تمام جهان هستی، هدایت میکند و از هر انگیزه اجتماعی و سودمندی، مبراست.چرا که زیبائی، غایتی جز خود زیبائی ندارد.ایراد اساسی نظام فلسفی کانت، و همچنین زیبائی شناسی او، در اینست که شالوده وحدت فلسفه، اخلاق و هنر را، نه در جهان عینی، بلکه، در درون آدمی یعنی در شناخت فطری، نیروی وجدان، و قوه زیبائی جستجو میکند.این نگرش، فلسفه (1)-جمهور.افلاطون.ترجمه فواد روحانی ص 559 و 573.
کانت و پیروان او، فیشته و شلینگ، را، به خرد گریزی، ذهن گرائی و شهود گرائی کشانید، همچنین زیبایی شناسی کانت، علیرغم خواست او، پایه نظری رمانتی سیسم و نظریه«زیبائی ناب» و«هنر برای هنر»قرار گرفت که هنوز هم، در هنر مدرن معاصر، نفوذ دارد.
فلسفه کلاسیک آلمان، با هگل به اوج تکامل خود رسید.فلسفه هگل از بررسی«بودن» فراتر رفت و به بررسی«شدن»پرداخت.اندیشه تکامل و چگونگی روند آن، جان تازهای به علم و فلسفه بخشید، دنیای فکری قرن نوزدهم را زیر و رو کرد، و تمام جریانهای فکری پس از خود را تحت تاثیر قرار داد.
زیبایی شناسی هگل، بخشی از نظام بغرنج فلسفی اوست و نشان میدهد که«ایده»(روح جهان)در روند تکامل خود، در مرحلهای در زیبائی طبیعت تجلی میکند، سپس فراتر میرود و در زیبائی هنری نمود مییابد، و سرانجام به فلسفه میرسد.و طبق قوانین دیالکتیکی حرکت ایده، و زیبایی ابتدا در طبیعت ظاهر میشود و از مراحل زیبائی جمادی، زیبائی گیاهی و زیبائی جانوری در میگذرد.سپس از مراحل سه گانه تکامل هنری، یعنی مرحله سملبیک، کلاسیک و رومانتیک عبور میکند.پیدایش و تطور انواع هنرها نیز تابع روند تکاملی «روح جهان»است.به ترتیب، هنرهای معماری، پیکرسازی، نقاشی، موسیقی و شعر پدید میآید.شعر آخرین مرحله تکامل«ایده»در عالم هنر است و پس از آن«ایده»به قلمرو دین و سرانجام فلسفه پای مینهد. 1
زیبایی شناسی هگل، همانند تمام نظام فلسفی او، سرشار از تضاد و تناقض است، و تمام قوت و ضعف آنرا در خود دارد.زیبائی و هنر پدیدهای ضرور در عالم هستی است و روندی تکاملی دارد.ولی این ضرورت همیشگی نیست و در مرحله معین پایان میگیرد. بنابراین زیبائی و هنر، هستی مستقل ندارد و فقط در مرحلهای از تاریخ جهان به وجود میآید و سپس میمیرد.با این تعبیر، مفهوم زیبائی در فلسفه هگل، قربانی سیستم سازی فلسفی او میشود و معمای زیبائی همچنان مرموز و پوشیده باقی میماند.«در حقیقت آنچه زیبا شناخت هگل خوانده میشود، چنانکه محققان گفتهاند، نوعی مفهوم ضد زیبا شناخت را ارائه میکند و همچون مرثیهیی است که بر گور هنر خوانده میشود.» 2
در سالهای نخست سده بیستم نظرات استه تیکی«بندتو کروچه»(1952-1866) فیلسوف، مورخ، منتقد و سیاستمدار ضد فاشیسم ایتالیائی، شهرت و نفوذ فراوانی در اروپا و آمریکا به دست آورد.یکی از رسالههای معروف او، به نام«کلیات زیباشناسی»، به فارسی نیز ترجمه و منتشر شده است، از نظر فلسفی، او را نوهگلی دانستهاند و زیبایی شناسی وی، در واقع ادامه زیبایی شناسی کانت و هگل به حساب میآید.
کروچه، زیبائی و هنر را، نوعی شناخت شهودی و درونی میداند که برتر از شناخت تعقلی، و مستقل از علم و فلسفه است، بنابراین احساس زیبائی و درک هنری، نه به دنیای بیرون، بلکه به نیروی مکاشفه درونی بستگی دارد، و یکی از فعالیتهای روح است.او (1)-نگاه کنید به؛مقدمه زیباشناسی، هگل، ترجمه محمود عبادیان؛و فلسفه هگل، جلد دوم، بیتمیس، ترجمه حیمد عنایت
(2)-نقد ادبی:جلد دوم، عبد الحسین زرین کوب، ص 677
هنر را، بصیرت و شهود میداند که از عاطفه سرچشمه میگیرد و آنرا بیان میکند، و میگوید که«اصل هنر صورت صرف یا شهود صرف است»و«مفهوم هنر همان شهود، و مفهوم شهود هم، بیان است و بنابراین تلویحا یکی بودن بیان را با زبان محرز کردیم.» 1
برداشت کروچه از زیبائی و هنر، از آنجا که به ماهیت و کارکرد اجتماعی آنها، کاری ندارد، بیشتر مورد استقبال طرفداران زیبائی ناب، و هنر برا هنر، قرار گرفته است.از اینرو شهرت نظریه او، کمتر پشتوانه علمی و حقیقی دارد، و بیشتر، به زیبایی شناسی و جریانهای هنری واقع گریز، یاری رسانده است.زیبائی شناسی کروچه با اشکالات و خطاهای فراوان روبرو است، از جمله اینکه زیبائی شناسی را با هنر آفرینی، یکی میکند، احساس زیبائی، و آفرینش زیبائی را یکی میگیرد، علم و هنر را رویاروی یکدیگر قرار میدهد، و ارزش شناختی و ماهیت اجتماعی هنر را نادیده میگذارد.
سرهر برت رید، (1968-1893)شاعر و منتقد انگلیسی، یکی از نظریهپردازان و طرفداران برجسته نظریه ذهنی هنر، در دنیای معاصر غرب است که با آثار فراوان خود به ترویج و تفسیر جریانهای هنر مدرن پرداخته است، ترجمه فارسی آثار او، مایه رواج نظراتش در ایران، نیز گردیده است. 2
هربرت رید، طرفدار و مفسر زیبایی شناسی شگل گراست.او زیبائی را پدیدهای نظری و انتزاعی میداند و درباره زیبائی و هنر مینویسد:«هنر کوششی است برای آفرینش صور لذت بخش.این صور، حس زیبائی ما را ارضا میکند، و حس زیبائی وقتی راضی میشود که ما نوعی وحدت یا هماهنگی حاصل از روابط صوری در مدرکات حسی خود دریافت کرده باشیم»بنابراین هنر، نه یک شکل شناخت، بلکه وسیلهای برای ایجاد زیبائی است، و زیبائی نیز، چیزی جز احساس لذت از دریافت حسی صورت نیست، روند آفرینش هنری هم، نه از فعالیت خلاق آگاهانه، بلکه از فعالیت نیروئی مجهول به نام«غریزه»سرچشمه میگیرد.«وقتی که ما هنر را به عنوان اراده معطوف به صورت، توصیف میکنیم، یک فعالیت عقلانی محض را در نظر نداریم، بلکه مطمح نظر ما یک فعالیت غریز محض است».شگفت اینست که این زیبایی شناس شکل گرا، درباره ماهیت«شکل»چیزی نمیداند و صادقانه اعتراف میکند که«من نمیدانم که چگونه باید درباره صورت داوری کرد، جز به وسیله همان غریزهای که صورت را میآفریند.» 3
چنانکه پیش از این یاد شد، زیبائی، شناسی شکل گرا، زیبائی را فقط در نمود حسی آن، مورد بررسی قرار میدهد، و محتوای زیبائی، یعنی زندگی را نادیده میگیرد.نظرات هربرت رید، ماهیت و کارکردهای اجتماعی، زیبائی و هنر را نشان نمیدهد، و روشن نمیسازد که چرا وحدت صور، احساس زیبائی پدید میآورد.این نگرش، فقط، لذت بردن از زیبائی- (1)-کلیات زیباشناسی، بندتو کروچه، ترجمه فواد روحانی، چاپ سوم، ص 72، 159 و...
(2)-«معنی هنر»ترجمه نجف دریا بندری-«هنر امروز»و«هنر و اجتماع»ترجمه سروش حبیبی- «فلسفه هنر معاصر»ترجمه محمد تقی فرامرزی
(3)-معنی هنر، ترجمه نجف دریابندری، صفحات 2، 8 و9
های صوری را میآموزد، ولی، به شناخت و دریافت عمیقتر زیبائی و معنای زندگی یاری نمیرساند.اینگونه برداشت، سازگار با جامعهای است که از شناخت عمیق زندگی و دگرگونی آن هراس دارد.
نظریه عینی-ذهنی زیبائی
در متن کشاکشهای اجتماعی و فکری قرن نوزدهم، و بر پایه تکامل جهانبینی علمی، دانش استه تیک، نیز، روی به تکامل نهاد.گسترش اندیشههای اجتماعی و جنبشهای اجتماعی، و مبارزه مکتب هنری رئالیسم با خیال پروری رمانتی سیسم، مایه غنای نگرش استه تیکی و دید هنری گردید.در برابر نظریه زیبائی ناب و هنر برای هنر، واکنشی گسترده پدید آمد که به زیبائی و هنر از چشم انداز زندگی، و ضرورت بهسازی آن مینگریست.این واکنش، گاه به افراط گرایید و سیاست ناب را جانشین زیبائی ناب ساخت.با این همه، از درون همه این ستیزهها، و جوش و خروشها، و نقد و بررسیها، کم کم زیبایی شناسی رئالیستی و علمی پا گرفت.
فیلسوفان انقلابی و هنرمندان بزرگ چون بالزاک و استاندال به این دریافت رسیدند که زیبائی و هنر، محصول زندگی و برای زندگی است.متفکران انقلابی آن دوره، مانند دوبرو لیوبوف، هرزن، و چرنیشفسکی، در گسترش و تکامل این دریافت سهم بسیار موثری داشتهاند.چرنیشفسکی، در رساله مهم و مشهور خود، بنام«رابطه استه تیک هنر با واقعیت» مینویسد:زیبائی، زندگی است.موجودی زیباست که در آن زندگی را آنچنان که فکر میکنیم، باید باشد مشاهده کنیم.چیزی زیباست که زندگی را بیان میکند یا ما را به یاد زندگی میاندازد.به نظر وی، کار هنر، بازآفرینی و تحلیل طبیعت و زندگی است، و زیبائی آن، هم، به محتوا، و هم، به شکل مربوط میشود.هنر، نه تنها، زیبائیها، بلکه، آنچه را که برای انسان با معنی است بازآفرینی میکند. 1
این دیدگاه نوین، که پدیده زیبائی را در متن واقعیت زندگی، مورد بررسی قرار میدهد، راهگشای تکامل و گسترش استه تیک و هنر رئالیستی گردید.این نگرش، با تحلیل و تکمیل هنرشناسان، و خلاقیت هنرمندان بزرگ چون پلخانف، تولستوی، لوناچارسکی، دومیه، کوربه، برتولد برشت، استانسیلاوسکی، چارلی چاپلین، رپین، گورکی و دیگران رستاخیزی را در زیبائی شناسی و هنر آفرینی پدید آورد.پژوهشهای گرانقدر کسانی چون ارنست فیشر، کریستوفر کادول، جرج لو کاچ، آرنولدهاوزر، آونرزیس، بوریس ساچکف و دیگران، نظریه زیبائی شناسی علمی را بس غنیتر و پربارتر کرده است.
نظریه عینی-ذهنی زیبایی شناسی نشان میدهد، که خصلت عینی زیبائی در آن دسته از ویژگیهای واقعیت نهفته است که با نیازها و خواستههای حیاتی آدمی سازگار است: مانند خصایص طبیعی(آب، روشنی، رویش و...)، خصایص زیستی(سلامتی، جوانی، شادابی و...)، خصایص اجتماعی(عدالت، نظم، عشق، خانواده، آزادی...)و خصایص (1)-نگاه کنید به:«رابطه هنر با واقعیت از دیدگاه زیبائی شناسی»چرنیشفسکی، ترجمه م.امین موید.
معنوی(حقیقت پژوهی، خلاقیت کار، پژوهش علمی، آفرینش هنری...)خصلت ذهنی زیبائی، نیز، در واکنش عاطفی و ذوقی انسان نسبت به جهان نهفته است که هستی و زندگی را برای او با معنی میسازد.
بنابراین، زیبائی ناشی از صفات پدیدهها، چون هماهنگی و تناسب، نیست، بلکه در اینست که نظم و هماهنگی لازمه سازگاری انسان با جهان است.جهان هستی بر نظم و هماهنگی استوار است.و بینظمی و ناهماهنگی مرگ و نیستی میآفریند.همچنین، زیبائی در اعماق شعور انسان نهفته نیست، بلکه در اینست که شعور و روان آدمی در روند زندگی اجتماعی شکل میگیرد.هیچ جوهر مرموز و نیروی روحی نمیتواند پدیدههائی چون فقر، طاعون، بمباران، بیداد، خیانت و جهل را زیبا جلوه دهد.
زیبائی در زندگی است، و زیبائی هنر، در وفاداری به زندگی است.انسان جویای زیبائی است، چرا که مایه زایش، بالندگی و سعادت است، و از زشتی میگریزد، چون مایه مرگ، تباهی و رنج است.آنگاه که زشتی بر زندگی چنگ میاندازد، و در جائی که که مردم زندگی زیبا ندارند، رسالت هنر اینست که زشتی را رسوا کند، و زیبائی زندگی را به مردم نشان دهد.
اندیشه اسلامی
http://noorportal.net
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: khsh.hozehonari.ir