
تق..تق...تق... / سحر نظم بجنوردی
سبزی ها را تندتند کنار هم جمع می کند و با چند حرکت چاقو خرد...تق...تق...تق... صدای چاقو فضا را پر کرده است.موهای مش کرده اش را یک جوری شلخته بالای سرش جمع کرده، روی صندلی آرام می نشینم ...
به نام او که دست های توانایش
بنیان نهاده عالم هستی را...
نام داستان : تق..تق...تق...
نویسنده جوان : سحر نظم بجنوردی
سبزی ها را تندتند کنار هم جمع می کند و با چند حرکت چاقو خرد...تق...تق...تق... صدای چاقو فضا را پر کرده است.موهای مش کرده اش را یک جوری شلخته بالای سرش جمع کرده، روی صندلی آرام می نشینم .به حرکت دستهایش نگاه می کنم ...چند تا تار مو جدا می شود،روی صورتش می افتد. بلند می شوم و آرام می گذارم پشت گوشش... گفت:
-او هم همین کار را می کرد...
باتعجب نگاهش میکنم ،ناگهان به خودش می آید،برمی گردد و تند تند سبزی ها را خرد می کند.
مامان بوی سبزی می دهد...بوی روغن...بوی غذا ....دستهایش شل می شود ، گفت:
-شما فکر می کنید من همیشه این شکلی بودم؟!
من همیشه فکر می کنم مامان همیشه این شکلی بود...در آشپزخانه..در بازار...در اتاق ها ... در شستن/پختن ... و من یادم می رود مامان همان دختر پولدار بود ..همان شازده ی ایرانی بود که با کیف مشکی انگلیسی اش قدم به قدم سنگفرش های خیال بابا را می پیمود...همان که داشت از ایران می رفت...اما این «او»؟!این او کیست که همیشه موهای مامان را پشت گوشش می گذاشت! گفت این «او» قدش بلند بود .موهای صافی داشت . «او» عینکی بود .
این «او» همانی بود که در عکس کنار مامان نشسته بود! ومامان یک خودکار را گذاشته بود پشت گوش هایش و به یک کتاب با تعجب نگاه می کرد ، و «او» داشت عینکش را با دستمال پاک می کرد و سرش پائین بود. یک عکس ناگهانی ! گفت هر وقت که درس می خواند و خم می شد تار موهایش جدا می شد . او موهای مامان را می گذاشت پشت گوشش.... او یک پسر کرد بود. گفت می رود کارهایش را در کردستان تمام می کند و بر می گردد تا با مامان از ایران بروند...اما او هیچوقت با مامان نرفت.چون هیچوقت از کردستان برنگشت..کرد های عراق در زمان اول جنگ او را کشتند...
ولی مامان باور نکرد تمام شهر را به دنبال «او» دوره کرد . ولی کسی جز خودش و سایه ی آن پسر کرد را با عینکش در عکس قدیمی دانشجویشان پیدا نکرد..می گفتند پسرک انقلابی بود ..گفتند مردانه جنگید ..گفت دلیرانه همه داشته هایش را فدای خانه اش کرد ، هم خودش را و هم آن دختر پولدار با کیف انگلیسی سیاه را...می گفتند، گفتندوگفت و مامان گوش هایش پر شد...
دیگر کسی موهای مامان را پشت گوش هایش نگذاشت!
چرا فکر می کردم که مامان ها عاشق نمی شوند؟!چرا فکر می کردم آنها همیشه همین شکلی بوده اند؟!سبزی ها را تند تند کنار هم جمع می کند و با چند حرکت چاقو خرد..تق..تق..تق..صدای اسلحه ی سردی فضا را پر کرده است !موهای مش کرده اش را یک جوری شلخته بالای سرش جمع کرده . روی صندلی آرام نشسته ام،دارم به این فکر می کنم که گذشته تا کی دنبال آدم کشیده می شود؟
پایان.
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: khsh.hozehonari.ir