خراسان شمالی
← همه اخبار
رقیه دید که تیری سه شعبه بر گلوی نازک برادر شش ماههاش نشست. برادر بزرگاش را با تن پاره پاره به خیمهها آوردند. او را که میگفتند از همه بیشتر شبیه به پیغمبر است. آخر رقیه پیغمبر را ندیده است.
رقیه سه روز است که آبی ننوشیده. عمویاش عباس رفته تا آب بیاورد. همو که رقیه را بر دوشش مینشاند و راه میبرد. اما خیلی دیر کرده. عطش در وجود رقیه زبانه میکشد. زبانش خشک شده. نفس نفس میزند. با هر بار نفس کشیدن هوای تف دیدهی صحرای کربلا بر آتش سینهاش میدمد. هر بار که میبیند یا میشنود که کسی از خویشاناش را کشتهاند، سینه کوچکاش بیشتر میسوزد. بابا را دید که سوی خیمه میآید. اما چرا اینقدر خمیده شده. پس عمو کجاست؟! چرا آب نیاورد؟...
از شدت بیرمقی و بیحالی خواباش برد. نه غش کرد. از غریو فریاد و شیون ناگهان زنان از جا پرید. عمه را دید که به سویی مینگرد. روی میخراشد و خاک بر سر میریزد. نگاه به نگاه عمه دوخت. عمه با چادرش روی او را گرفت. او را به سوی خیمهگاه برد. رقیه از زیر چادر عمه به پشت سر نگاه کرد. در دوردست نیزهای را افراشته دید. سری روی نیزه بود. چهقدر آن سر برای رقیه آشنا است!.
ـ «عمه، من خواب میبینم یا این که او سر پدر من است. عمه بگذار برگردم! آن سر برای من آشناست. عمه!»
آفتابی دیگر در آسمان کربلا سر بر آورد. عمه، رقیه را به درون خیمه برد. لباس اسارت را به تناش کرد. چیزی نگذشت که گرمای خیمه بیشتر شد. رقیه هراسان از خیمه بیرون زد. گوشهی دامنش آتش گرفته. به سوی صحرا دوید. هر چه تندتر میدود آتش دامنش بیشتر گُر میگیرد. موهایش در هوا پریشان شد. کمی آنطرفتر برقی از نگاه تیز سواری گذشت. اسبِ خود را به دنبال رقیه هی کرد. رقیه نای دویدن نداشت. اگر هم داشت نه همپای اسب!. به پشت بتهی خاری پناه برد. سوار خود را به او رساند. دست بزرگاش را به شدت بر صورت کوچک رقیه فرود آورد. فریاد رقیه و فریاد اهل حرم با نعرههای لشکر اشقیاء در هم آمیخته بود. چیزی از میان موهای رقیه میدرخشید. صورت کوچک رقیه در میان دستان زمخت آن مرد گم شد. رقیه از سر درد فریادی زد. آن مرد زیباترین گوشوارههای دنیا را از گوشهای رقیه کشید. آنها را بابا به او داده بود. رقیه کف دستانش را روی گوشهایاش گذاشت. گرمی خون را احساس کرد. صداهایی مبهم در سرش پیچد. مرد تازیانه و لگدی به پهلوی رقیه زد. درد پهلو را شنیده بود، اما نمیدانست. رقیه فقط سه سال داشت. همه جا در چشماش تاریک شد...
شب است. رقیه در خرابهای سرد و تاریک بیخواب شده است. خیره به سویی است. عمه او را در بغل میگیرد. نوازشاش میکند. لالایی میخواند: «لالا گل پونه، بابا رفته...» رقیه زباناش بند آمده. لام تا کام حرف نمیزند. عمه میگوید: «رقیه جان چیزی بگو. ساکت نباش جانِ عمه. گریه کن دخترم.»
دخترک از حال میرود!. چیزی نگذشت که ناگهان از جا پرید. فریاد زد بابا!. عمه او را در بغل گرفت. نمیدانست چه کند. هر چه کرد نتوانست رقیه را آرام کند. رقیه دوباره از حال رفت و دوباره از جا پرید و بلندتر گفت بابا! بابا!... و عمه با خود گفت: چرا این طولانیترین شب تاریخ به صبح نمیرسد. رقیه آن شب بابا را میخواست. بابا را میخواست تا شاید راحت بخوابد. یک خواب راحت تمام آرزوی آن شب رقیه بود.


خواب راحت / دلنوشتهای از میثم مرادی بیناباج
۶ آبان ۱۳۹۳کد خبر: 83877۵
روز دهم محرم سال 61 هجری است. صحرای کربلا است. لشکر دشمن در مقابل بابا و یاراناش قرار گرفتهاند. قیامتی برپا شده است. امروز رقیه وقایعی را از سر میگذراند که برای کودکی به سن او زود است.
رقیه دید که تیری سه شعبه بر گلوی نازک برادر شش ماههاش نشست. برادر بزرگاش را با تن پاره پاره به خیمهها آوردند. او را که میگفتند از همه بیشتر شبیه به پیغمبر است. آخر رقیه پیغمبر را ندیده است.
رقیه سه روز است که آبی ننوشیده. عمویاش عباس رفته تا آب بیاورد. همو که رقیه را بر دوشش مینشاند و راه میبرد. اما خیلی دیر کرده. عطش در وجود رقیه زبانه میکشد. زبانش خشک شده. نفس نفس میزند. با هر بار نفس کشیدن هوای تف دیدهی صحرای کربلا بر آتش سینهاش میدمد. هر بار که میبیند یا میشنود که کسی از خویشاناش را کشتهاند، سینه کوچکاش بیشتر میسوزد. بابا را دید که سوی خیمه میآید. اما چرا اینقدر خمیده شده. پس عمو کجاست؟! چرا آب نیاورد؟...
از شدت بیرمقی و بیحالی خواباش برد. نه غش کرد. از غریو فریاد و شیون ناگهان زنان از جا پرید. عمه را دید که به سویی مینگرد. روی میخراشد و خاک بر سر میریزد. نگاه به نگاه عمه دوخت. عمه با چادرش روی او را گرفت. او را به سوی خیمهگاه برد. رقیه از زیر چادر عمه به پشت سر نگاه کرد. در دوردست نیزهای را افراشته دید. سری روی نیزه بود. چهقدر آن سر برای رقیه آشنا است!.
ـ «عمه، من خواب میبینم یا این که او سر پدر من است. عمه بگذار برگردم! آن سر برای من آشناست. عمه!»
آفتابی دیگر در آسمان کربلا سر بر آورد. عمه، رقیه را به درون خیمه برد. لباس اسارت را به تناش کرد. چیزی نگذشت که گرمای خیمه بیشتر شد. رقیه هراسان از خیمه بیرون زد. گوشهی دامنش آتش گرفته. به سوی صحرا دوید. هر چه تندتر میدود آتش دامنش بیشتر گُر میگیرد. موهایش در هوا پریشان شد. کمی آنطرفتر برقی از نگاه تیز سواری گذشت. اسبِ خود را به دنبال رقیه هی کرد. رقیه نای دویدن نداشت. اگر هم داشت نه همپای اسب!. به پشت بتهی خاری پناه برد. سوار خود را به او رساند. دست بزرگاش را به شدت بر صورت کوچک رقیه فرود آورد. فریاد رقیه و فریاد اهل حرم با نعرههای لشکر اشقیاء در هم آمیخته بود. چیزی از میان موهای رقیه میدرخشید. صورت کوچک رقیه در میان دستان زمخت آن مرد گم شد. رقیه از سر درد فریادی زد. آن مرد زیباترین گوشوارههای دنیا را از گوشهای رقیه کشید. آنها را بابا به او داده بود. رقیه کف دستانش را روی گوشهایاش گذاشت. گرمی خون را احساس کرد. صداهایی مبهم در سرش پیچد. مرد تازیانه و لگدی به پهلوی رقیه زد. درد پهلو را شنیده بود، اما نمیدانست. رقیه فقط سه سال داشت. همه جا در چشماش تاریک شد...
شب است. رقیه در خرابهای سرد و تاریک بیخواب شده است. خیره به سویی است. عمه او را در بغل میگیرد. نوازشاش میکند. لالایی میخواند: «لالا گل پونه، بابا رفته...» رقیه زباناش بند آمده. لام تا کام حرف نمیزند. عمه میگوید: «رقیه جان چیزی بگو. ساکت نباش جانِ عمه. گریه کن دخترم.»
دخترک از حال میرود!. چیزی نگذشت که ناگهان از جا پرید. فریاد زد بابا!. عمه او را در بغل گرفت. نمیدانست چه کند. هر چه کرد نتوانست رقیه را آرام کند. رقیه دوباره از حال رفت و دوباره از جا پرید و بلندتر گفت بابا! بابا!... و عمه با خود گفت: چرا این طولانیترین شب تاریخ به صبح نمیرسد. رقیه آن شب بابا را میخواست. بابا را میخواست تا شاید راحت بخوابد. یک خواب راحت تمام آرزوی آن شب رقیه بود.

اشتراکگذاری:لینک کوتاه: https://khsh.hozehonari.ir/s/9XP6GML
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: khsh.hozehonari.ir