خراسان شمالی
← همه اخبار
« آرزوی دیدار »

« آرزوی دیدار »

۵ مهر ۱۳۹۶کد خبر: 84585۳

زندگی بانوی ایثارگر ام‌البنین منصورخانی


خلاصه اثر:  آقای ابراهیمی مسئول قند و شکر ایرانشهر بود و قراربود با ماشین‌ها به زاهدان برود.پدرم با او صحبت کرده بود تا مرا همراه خودشان، شبانه از شهر خارج کند و به زاهدان ببرد. به او گفته بود: اگر شبانه دخترم را نبرید، مردم متوجه می‌شوند و اجازه رفتن دخترم را نمی‌دهند، می‌ترسم آشوب به پا کنند و خدای ناکرده اتفاقی بیفتد.او قبول کرد و بالاخره من توانستم بدون اینکه مردم متوجه شوند از ایرانشهر به زاهدان بروم. تا سال 48 در بیمارستان زاهدان مشغول به خدمت بودم؛ درهمان شرایط سخت و با همان امکانات محدود، در حد توان، به بیماران رسیدگی می‌کردم. یکی ازدوستانم در انگلستان مشغول ادامه تحصیل بود . خیلی دوست داشتم تحصیلاتم را ادامه بدهم، پس نامه‌ای برای او نوشتم و خواستم از دانشگاه آنجا برایم دعوتنامه بگیرد.کارها تا حدودی پیشرفته بود که یکی از همکاران پدرم به نام علی موفق یساقی به خواستگاری‌ام آمد. این مساله آنقدر جدی شد که بحث ادامه تحصیلم در خارج از به طور کل به فراموشی سپرده شد. قوچانی بود . پدرم او را می‌شناخت، چون افسر ژاندارمری و پدرم نیز ذیحساب کل ژاندارمری بود و کارشان، به نوعی باهم ارتباط داشت.گذشته از آن، پدرم نسبت به تدین خواستگارهایم خیلی حساس بود.علی هم این ویژگی را داشت، به همین دلیل پدرم به این ازدواج راضی بود. او مثل خیلی از افسران جوان همکارش اهل ولنگاری‌ها و بی بندوباری‌های رایج آن موقع نبود.البته در ژاندارمری، به افراد مقید و متدین بسیار سخت می‌گرفتند، از جمله دایی خودم که در ژاندارمری بود و به خاطر اعتقاداتی که داشت و حرف‌هایی که می‌زد، بدون همسر و فرزندانش به کردستان تبعید شد؛ هدفشان این بود که باعث مرگ او شوند اما موفق نشدند . علی آقا در جلسه‌ای من را با خانواده‌ام دیده و پسندیده بود. اما من خودم به خاطر شغلش موافق این وصلت نبودم. می‌دانستم در زندگی با چنین افرادی باید درد غربت را به جان بخری و دور از زادگاه و خانواده‌‌ات، در غربت و تنهایی زندگی کنی و روزگار بگذرانی و ... سرانجام هم همین شد.من با تایید پدرم راضی شدم تا با او ملاقات کنم. دوجلسه باهم صحبت کردیم. از روحیات خودمان گفتیم و آنچه را که می‌خواهیم یا نمی‌خواهیم دیگری انجام دهد و مسایلی که آن موقع در ذهن داشتیم. مدتی از آمد و شد او به خانه ما می‌گذشت. یک شب پدرم سراغم آمد و گفت:(( دخترم! علی منتظر جواب است . بالاخره نظرت را باید بگویی.)) با اینکه خجالت می‌کشیدم، اما موافقتم را اعلام کردم. شرایط ازدواج همان شرایط معمول آن روزگان بود؛ همه چیز در حد توان خانواده عروس و داماد........
اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://khsh.hozehonari.ir/s/3T9GRR5

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: khsh.hozehonari.ir