خراسان شمالی
← همه اخبار
روز چهارشنبه بود. تمام وسایل معمولی همراه خودم را باید در مکانی میگذاشتم. من بدون موبایل؟! آن هم اینقدر طولانی؟ ولی چه میشد کرد، راهی جز این نبود. ساعت ۴ عصر سوار یکی از اتوبوسهایی شدم که قرار بود ما را به محل مورد نظر ببرد. با کارت توی دستم بازی میکردم و به نام خودم نخیره شده بودم. صدای صحبت دو خانم از صندلی عقب توجهم را جلب کرد. یکیشان گفت: «نباید میومدی! داخل راهِت نمیدن، میمونی پشت در.» آن یکی امیدوارنه جواب داد: «نه! انشاءالله که میشه.»
اتوبوس خیابانها را طی کرد. ترافیک سنگین نبود، ولی نمیدانم چرا توجهم به طبقههای بالایی مغازههای توی مسیر جلب شده بود. به خاطر حادثه اهواز، مرتب این فکر به ذهنم میآمد که نکند تروریستی پشت آن پنجره باشد و برای اینکه بگویند ما چقدر در قلب ایران نفوذ کردهایم، یک حادثه تلخ دیگر نسازند... مثل فیلمهای ضد جاسوسی، تمام حواسم را جمع کردم تا قیافه آدمهای مشکوک و ماشینها و موتورهای مشکوک را به ذهنم بسپارم! به چهارراهی رسیدیم و اتوبوس نگه داشت. گفتند باید بقیه مسیر را پیاده بروید. یک خیابان معمولی، مغازههای معمولی لوله و اتصالات، خوار و بار فروشی، خیاطی، املاک و ... انتهای مسیر ازدحام اتومبیلها را میدیدم. از جایی که بودم، دوباره به قیافه آدمها و پلیسها دقت کردم. «این آدم به قیافهاش میخوره مأمور امنیتی باشه. ریش داره، پیراهنشم انداخته روی شلوارش...» کمی بعد، به خودم نهیب زدم: «این چه کاریه میکنی.» جلوتر رفتیم. خیابان شیب رو به پایینی داشت و راه رفتن را سریعتر میکرد. ساختمانهای زیادی بودند، مثل تمام ساختمانهای دیگر شهرها. از مأموری که سر یکی از فرعیها بود، پرسیدم از کجا باید بروم و او کوچه فرعی سمت راستم را نشان داد و گفت تا انتها بروید. پرسیدم پس آن صف انتهای همین خیابان برای چیست که جواب داد آنجا صف آقایان است. به سمت راست پیچیدم. دو پسر بچه در حال بازی بودند و یک دختربچه، دوچرخه صورتیاش را میراند. با خود گفتم: «خوش به حال اینها.» هنوز ثانیهای نگذشته بود که فکر کردم اگر اینها مهمان داشته باشند چه کار میکنند؟ انتهای کوچه، در نردهای آهنی بزرگ قرار داشت و یک سرباز کنارش ایستاده بود. کارتم را نشان دادم. تند تند آمده بودم و خانمهای زیادی پشت سرم بودن. باید عجله میکردم که در صف طولانی گیر نیفتم. راهنمایی کردند و بعد از طی کردن یک کوچه، وارد خانهای شدم. کارت ورود به جلسه را با کارت ملی دادند و بازرسی بدنی کردند. داشتم محاسبه میکردم چرا مسیر خانمها اینقدر دور است و چه میشد ما از در جلویی میرفتیم و آقایان این مسیر را میآمدند! همینطور که خانم بازرسی میکرد، چشمش به زخم سوختگی روی دستم افتاد و پرسید: «این چیه؟» - ظرف غذا خورده به دستم و سوزونده. دستی رویش کشید و گفت: «برو!» مسیر بعدی، از بین ساختمانهای مسکونی میگذشت و یک سطح شیبدار بزرگ! سازه عظیمی بود؛ پدافندی برای مقابله با پرتاب موشک اندازها، لابد! کیف کردم و لبخندی از سر رضایت و خوشی روی لبهایم نشست. هرکس مرا با آن چهره میدید، فکر میکرد من کار این بازرسها را بازرسی میکنم، لابد! به کفشداری رسیدم. کفشها را تحویل دادم و کارت آن را گرفتم. جلوتر رفتم. گلیمهای سفید آبی معروف، روی زمینی که پایم را گذاشتم. اولین خانم بازرس، خوشامدگویی گرمی کرد و کارت ورودم را گرفت. وارد سازه ساختمان شدم. مثل سوله بزرگی بود که گلیمهای سفید آبی، کف آن را پوشانده بود. چند میله مثل میلههای ژیمناستیک کنار هم قرار داشت و انگار من باید از لابهلای آنها عبور میکردم. چند خانم دیگر، بازرسی بدنی کردند و دوباره از زخم دستم پرسیدند و بعد اجازه ورود دادن. سمت چپ، میز پذیرایی با شربت و کیک یزدی بود، ولی من میخواستم زودتر وارد محل اصلی شوم. دوباره یک بازرسی دیگر! خانم بازرس که دید من چیزی از روی میز برنداشتم، گفت: «چرا نرفتی پذیرایی بشی بعد بیای؟» گفتم: «دیر میشه! میخوام از همه زودتر برم داخل!» لبخندی زد و اجازه ورود دارد. از دری دیگر هم عبور کردم. بوی گرمی خاصی در فضا بود. پارتیشنبندیهای طوسی رنگ، نظرم را جلب کرد؛ انگار میخواستند از مساحت حسینیه کم کنند و جمعیت متمرکز باشند. از کناره پارتیشن و دیوار جلو رفتم. خانمی دیگر با سینی مهرها روی صندلی بود. خوشامدگویی گرمی کرد. مهری برداشتم و داخل شدم. همان محیط همیشگی که در تلویزیون میدیدم. قسمت خانمها یک چهارم آقایان بود. تا نصف قسمت آن طرف، آقایان نشسته بودند؛ عربها و کردها با لباسهای محلیشان جلای خاصی به محیط داده بودند. به سمت جدا کننده قسمت خانمها از آقایان رفتم. جدا کننده خیلی کوتاه بود. قد پشتیهای معمولی بود و آقایان به آن تکیه کرده بودند. جایگاه درست مقابل چشمانم بود. یک آیه در زمینه آبی لاجوری در بالکن بالایی به همراه یک نیم دایره از تصویرسازی درباره دفاع مقدس. پایین بالکن و درست بالای جایگاه، عکسی قدیمی از امام خمینی دقیقاً وسط قرار داشت. دو تلویزیون بزرگ در سمتهای چپ و راست حسینیه گذاشته بودند که کلیپها و تصاویر زیبایی درباره دفاع مقدس نشان میداد. تلویزیون سمت چپی را در سه تکه، با همان شمسه معروف شبهای خاطره دور و برش، دکوربندی کرده بودند؛ همه چیز واقعاً زیبا بود. اگر کل فضای نشستن مدعوین را یک مربع میگرفتم، قسمت خانمها دقیقاً یک ربع آن بود که در دو ضلع جدا کننده گذاشته بودند. به سمت ضلع جنوبی رفتم تا در طول مراسم بتوانم تکیه دهم. جاهای مختلف را امتحان میکردم که دقیقاً جایی بنشینم که جایگاه مقابلم باشد. نشستم و انتظار آغاز شد. به فکر روزی افتادم که خبر این نشست صمیمی را به ما دادند. دل توی دلم نبود که باز میتوانستم آقایم را ببینم. ابتدا گفتند ۱۵ نفر از استان سهمیه دیدار دارید ولی بعد کمتر شد و به ۷ نفر رسید. گفتند فقط رزمندگانی که حالا راویان خاطرات دوران دفاع مقدس بودند، بروند. حذف کردن آدمها خیلی سخت بود، ولی چارهای نداشتیم. چند نفر از نویسندگان و مستندسازان را حذف کردیم که اعلام این خبر برای هرکدامشان ناراحتیهایی دربرداشت. تپش قلبم آرام شده بود. بعضی خانمها تسبیح در دست داشتند و چیزی زمزمه میکردند. کم کم جمعیت آمد. اول که وارد میشدند چون جای نشستن زیاد بود، انتخاب میکردند کجا بنشینند، ولی جمعیت که زیاد شد، هر جایی که میشد، مینشستند. دوربینهای بزرگ پرتابل برای ضبط برنامه، تعداد زیادی عکاس و خبرنگار و کلی آقا با کت و شلوارهای مرتب، در حال رفت و آمد بودند. از استان ما خانم مریم میرفخرایی، راوی خاطرات کتاب «سالهای بیصدا گریه کردنم» هم حضور داشت که جلوتر نشسته بود. در قسمت برادران هم آقایان صفری، وضیع، مقصودی و کریمیان شاددل از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس در میان خیل جمعیت حضور داشتند. هرکس با بغل دستی خودش صحبت میکرد و میخندید، انگار میخواست شادیاش را با دیگری قسمت کند. ساعت تقریباً یک ربع به ۶ بود که تکاپویی در جلو صورت گرفت؛ عکاسان و دوربینها همه بر یک قسمت زوم کرده بودند. به همراه جمعیت بلند شدم. یک لحظه در لابهلای سرهای مشتاق، چهرهاش را دیدم. لبخندشان دلم را محکم کرد. برای من این جذاب بود که باز هم در این مکان و اینقدر از نزدیک، میتوانستم ایشان را ببینم. «ای رهبر آزاده! آمادهایم ، آماده» جمعیت در حالی که دستهایش را به نشانه بیعت و سلام به سمت ایشان بلند کرده بود، این جملات را میگفت. جمعیتی حدود ۳۰ نفره جلوی همه و نزدیک ایشان در حال ایجاد صف بود. آقای قره داغی، مدیر انتشارات سوره مهر، کتابهایی در دست داشت که به صاحبان خاطرات آنها که در جلو بودند، میداد. کتاب خانم میرفخرایی را هم دادند. کنارش خانمی بود از مشهد که جانباز بود، کتاب او را هم دادند. اقایان کتاب به دست وارد صف شدند و یکی پس از دیگری، نزدیک رهبری میرفتند و کتابشان را تقدیم میکردند. خدا میداند چه در دل داشتند. استرس شیرینی دیده میشد. عکاسان مرتب عکس میگرفتند. با خودم گفتم: در این ازدحام، چطور میتوانند عکسی با زاویه خوب دربیاورند. جلو خیلی شلوغ بود، اما خانم میرفخرایی را همراه آن خانم مشهدی دیدم که وارد آن جمعیت زیاد شدند. آقای کریمیان شاددل، راوی خاطرات کتاب «اسماعیل نذر آفتاب» را هم دیدم که به سمت رهبری رفت و جلوی پایشان نشست و باز جمعیت اطرافشان زیاد شد. رهبری چه حوصلهای داشتند. این همه آدم دور و برشان و لابد هرکدام حرفی هم میزدند! نزدیک اذان شد. پیرمردی از سمت آقایان شروع به الله اکبر گفتن کرد و تمام حاضران آماده اقامه نماز شدند. بعد از نماز، صندلی ساده ایشان را گذاشتند در جایگاهی که شاید نیم متر از زمین بلندتر بود. کنار دستشان میز کوچکشان را قرار دادند و بعد میکروفن. شب خاطره آغاز شد .... آقایی که صدایش برایم آشنا بود، در قسمت تعبیه شده برای خاطرهگویی، یعنی هشتی سمت چپ، قرار گرفت. خودش را معرفی کرد: اسکندر کوتی، گزارشگر ورزشی! «این چرا مجری برنامه شده؟» سؤالم زیاد بی پاسخ نماند. خودش گفت در تمام دوران جنگ، مجری رادیو اهواز بوده و خبر آزادسازی خرمشهر را از رادیو اهواز اعلام کرده. خاطرهگویان، شروع کردند و به نوبت، هر کدام خاطرهای تعریف کردند. اغلب، وقتی خاطره تعریف میکردند، عکسها و تصاویر مربوط به خاطرهشان هم روی تلویزیونها نشان داده میشد. در لابهلای خاطرهگوییها، به اطراف هم نگاه میکردم و دیدم آقای شاهمرادی، همان بازیگر شوخ و طنز دفاع مقدسی، جعفر دهقان و گلریز، خواننده ترانههای انقلابی هم هست. خانم حسینی راوی کتاب دا هم یک متر جلوتر از من نشسته بود. بعد از خاطرههای رزمندگان، آقای مرتضی سرهنگی به شکل کوتاه و مختصر، درباره اهمیت خاطرهنگاری سخن گفت و آن را به مرزبانی تشبیه کرد. وقتی خاطرهگوییها تمام شد و نوبت به رهبری رسید، اول از همه به ساعت اشاره کردند که بیست دقیقه به ده شب بود. گفتند: «حالا من هیچ! ولی شما احتمالاً خسته شدید.» خیلی شیرین و صمیمی شروع کردند به صحبت. متواضعانه گفتند: «خاطرات من که اهمیتی ندارد، ولی خاطرات شما رزمندگان واقعاً ارزش دارد. چند نکته یادداشت کردم که بگویم.» بعد دستشان را در جیبشان بردند و برگهای درآوردند. «از ته دلم متشکرم از کسانی که شب خاطره و ماجرای خاطرهنویسی و خاطرهگویی دوران دفاع مقدس را زنده نگه داشتند. آقای سرهنگی درست گفتند که این کار یک نوع مرزبانی است. هر رزمنده یک صندوقچه خاطرات است، ما چقدر خاطره داریم. چرا مردم آلمان و فرانسه ندانند که دولتهایشان در دوران هشت ساله، چه کردند با ملت ایران؛ اینکه آنها نمیدانند، کوتاهی از ماست.» این قسمت از صحبتهایشان خیلی برایم جالب شد و مرا به فکر فرو برد از اینکه کجای کار را دارند هدفگذاری میکنند و چه دقت نظری دارند. تا حالا به چنین نکتهای فکر نکرده بودم که مردم آن کشورها اگر بدانند دولتهاشان در جنگ با ما چه کردهاند، نگاهشان به ایران چه خواهد شد. ایشان گفتند: «در تلویزیون و ادبیات و تئاتر و روزنامهنگاری و فضای مجازی، بسیاری کارها باید انجام دهیم که تا حالا انجام ندادهایم. چرا در جشنوارههای غربی فیلم دفاع مقدسی نشان نمیدهند؟ چون میترسند این تصویر افشاگرانه به اطلاع افکار عمومی برسد. برای قهرمانان فیلم بسازید. نهضت ترجمه و آثار مکتوب باید اتفاق بیفتد. همه باید بدانند در آبادان و خرمشهر چه گذشته. دنیا باید بفهمد ملت ایران کیست. اگر شما امروز ]خاطرات را[ جمعآوری نکنید، دشمنان میدان را از شما میگیرند و این خطر است؛ جنگ را شما باید روایت کنید. این کار را به طور جدی دنبال کنید؛ هم حوزه هنری، هم وزارت ارشاد، هم دستگاههای دیگر.» آقا به کتاب آقای بلوری، جانبازی که قطع نخاع بود، اما با یک انگشت خاطراتش را تایپ کرده، اشاره کردند. ساعت ۱۱:۱۰ دقیقه بود که صحبتهایشان تمام شد. باز جمعیت بلند شدند و با نگاههایشان، ایشان را بدرقه کردند و امیدوار به آیندهای که دوباره این دیدار اتفاق بیفتد.


.jpg)

حاشیه نگاری از مراسم شب خاطره دفاع مقدس با حضوررهبر انقلاب؛
جنگ راشما باید روایت کنید
۹ مهر ۱۳۹۷کد خبر: 84825۳
چهارشنبه گذشته، شب خاطرهای به مناسبت هفته دفاع مقدس با حضور رهبر معظم انقلاب برگزار شد. از استان خراسان شمالی نیز تعدادی از رزمندگان و راویان هشت سال دفاع مقدس به همراه تعدادی از هنرمندان، در این جلسه حضور داشتند. آنچه میخوانید، حاشیهنگاری این دیدار است که توسط سرکار خانم اکرم صدیقی کلاته، از نویسندگان و پژوهشگران استان، نوشته شده است. عکس نمایانگر لحظهای است که سرکار خانم میرفخرایی، از ایثارگران استان و راوی کتاب «سالهای بیصدا گریه کردنم» کتابش را تقدیم رهبری میکند.
روز چهارشنبه بود. تمام وسایل معمولی همراه خودم را باید در مکانی میگذاشتم. من بدون موبایل؟! آن هم اینقدر طولانی؟ ولی چه میشد کرد، راهی جز این نبود. ساعت ۴ عصر سوار یکی از اتوبوسهایی شدم که قرار بود ما را به محل مورد نظر ببرد. با کارت توی دستم بازی میکردم و به نام خودم نخیره شده بودم. صدای صحبت دو خانم از صندلی عقب توجهم را جلب کرد. یکیشان گفت: «نباید میومدی! داخل راهِت نمیدن، میمونی پشت در.» آن یکی امیدوارنه جواب داد: «نه! انشاءالله که میشه.»
اتوبوس خیابانها را طی کرد. ترافیک سنگین نبود، ولی نمیدانم چرا توجهم به طبقههای بالایی مغازههای توی مسیر جلب شده بود. به خاطر حادثه اهواز، مرتب این فکر به ذهنم میآمد که نکند تروریستی پشت آن پنجره باشد و برای اینکه بگویند ما چقدر در قلب ایران نفوذ کردهایم، یک حادثه تلخ دیگر نسازند... مثل فیلمهای ضد جاسوسی، تمام حواسم را جمع کردم تا قیافه آدمهای مشکوک و ماشینها و موتورهای مشکوک را به ذهنم بسپارم! به چهارراهی رسیدیم و اتوبوس نگه داشت. گفتند باید بقیه مسیر را پیاده بروید. یک خیابان معمولی، مغازههای معمولی لوله و اتصالات، خوار و بار فروشی، خیاطی، املاک و ... انتهای مسیر ازدحام اتومبیلها را میدیدم. از جایی که بودم، دوباره به قیافه آدمها و پلیسها دقت کردم. «این آدم به قیافهاش میخوره مأمور امنیتی باشه. ریش داره، پیراهنشم انداخته روی شلوارش...» کمی بعد، به خودم نهیب زدم: «این چه کاریه میکنی.» جلوتر رفتیم. خیابان شیب رو به پایینی داشت و راه رفتن را سریعتر میکرد. ساختمانهای زیادی بودند، مثل تمام ساختمانهای دیگر شهرها. از مأموری که سر یکی از فرعیها بود، پرسیدم از کجا باید بروم و او کوچه فرعی سمت راستم را نشان داد و گفت تا انتها بروید. پرسیدم پس آن صف انتهای همین خیابان برای چیست که جواب داد آنجا صف آقایان است. به سمت راست پیچیدم. دو پسر بچه در حال بازی بودند و یک دختربچه، دوچرخه صورتیاش را میراند. با خود گفتم: «خوش به حال اینها.» هنوز ثانیهای نگذشته بود که فکر کردم اگر اینها مهمان داشته باشند چه کار میکنند؟ انتهای کوچه، در نردهای آهنی بزرگ قرار داشت و یک سرباز کنارش ایستاده بود. کارتم را نشان دادم. تند تند آمده بودم و خانمهای زیادی پشت سرم بودن. باید عجله میکردم که در صف طولانی گیر نیفتم. راهنمایی کردند و بعد از طی کردن یک کوچه، وارد خانهای شدم. کارت ورود به جلسه را با کارت ملی دادند و بازرسی بدنی کردند. داشتم محاسبه میکردم چرا مسیر خانمها اینقدر دور است و چه میشد ما از در جلویی میرفتیم و آقایان این مسیر را میآمدند! همینطور که خانم بازرسی میکرد، چشمش به زخم سوختگی روی دستم افتاد و پرسید: «این چیه؟» - ظرف غذا خورده به دستم و سوزونده. دستی رویش کشید و گفت: «برو!» مسیر بعدی، از بین ساختمانهای مسکونی میگذشت و یک سطح شیبدار بزرگ! سازه عظیمی بود؛ پدافندی برای مقابله با پرتاب موشک اندازها، لابد! کیف کردم و لبخندی از سر رضایت و خوشی روی لبهایم نشست. هرکس مرا با آن چهره میدید، فکر میکرد من کار این بازرسها را بازرسی میکنم، لابد! به کفشداری رسیدم. کفشها را تحویل دادم و کارت آن را گرفتم. جلوتر رفتم. گلیمهای سفید آبی معروف، روی زمینی که پایم را گذاشتم. اولین خانم بازرس، خوشامدگویی گرمی کرد و کارت ورودم را گرفت. وارد سازه ساختمان شدم. مثل سوله بزرگی بود که گلیمهای سفید آبی، کف آن را پوشانده بود. چند میله مثل میلههای ژیمناستیک کنار هم قرار داشت و انگار من باید از لابهلای آنها عبور میکردم. چند خانم دیگر، بازرسی بدنی کردند و دوباره از زخم دستم پرسیدند و بعد اجازه ورود دادن. سمت چپ، میز پذیرایی با شربت و کیک یزدی بود، ولی من میخواستم زودتر وارد محل اصلی شوم. دوباره یک بازرسی دیگر! خانم بازرس که دید من چیزی از روی میز برنداشتم، گفت: «چرا نرفتی پذیرایی بشی بعد بیای؟» گفتم: «دیر میشه! میخوام از همه زودتر برم داخل!» لبخندی زد و اجازه ورود دارد. از دری دیگر هم عبور کردم. بوی گرمی خاصی در فضا بود. پارتیشنبندیهای طوسی رنگ، نظرم را جلب کرد؛ انگار میخواستند از مساحت حسینیه کم کنند و جمعیت متمرکز باشند. از کناره پارتیشن و دیوار جلو رفتم. خانمی دیگر با سینی مهرها روی صندلی بود. خوشامدگویی گرمی کرد. مهری برداشتم و داخل شدم. همان محیط همیشگی که در تلویزیون میدیدم. قسمت خانمها یک چهارم آقایان بود. تا نصف قسمت آن طرف، آقایان نشسته بودند؛ عربها و کردها با لباسهای محلیشان جلای خاصی به محیط داده بودند. به سمت جدا کننده قسمت خانمها از آقایان رفتم. جدا کننده خیلی کوتاه بود. قد پشتیهای معمولی بود و آقایان به آن تکیه کرده بودند. جایگاه درست مقابل چشمانم بود. یک آیه در زمینه آبی لاجوری در بالکن بالایی به همراه یک نیم دایره از تصویرسازی درباره دفاع مقدس. پایین بالکن و درست بالای جایگاه، عکسی قدیمی از امام خمینی دقیقاً وسط قرار داشت. دو تلویزیون بزرگ در سمتهای چپ و راست حسینیه گذاشته بودند که کلیپها و تصاویر زیبایی درباره دفاع مقدس نشان میداد. تلویزیون سمت چپی را در سه تکه، با همان شمسه معروف شبهای خاطره دور و برش، دکوربندی کرده بودند؛ همه چیز واقعاً زیبا بود. اگر کل فضای نشستن مدعوین را یک مربع میگرفتم، قسمت خانمها دقیقاً یک ربع آن بود که در دو ضلع جدا کننده گذاشته بودند. به سمت ضلع جنوبی رفتم تا در طول مراسم بتوانم تکیه دهم. جاهای مختلف را امتحان میکردم که دقیقاً جایی بنشینم که جایگاه مقابلم باشد. نشستم و انتظار آغاز شد. به فکر روزی افتادم که خبر این نشست صمیمی را به ما دادند. دل توی دلم نبود که باز میتوانستم آقایم را ببینم. ابتدا گفتند ۱۵ نفر از استان سهمیه دیدار دارید ولی بعد کمتر شد و به ۷ نفر رسید. گفتند فقط رزمندگانی که حالا راویان خاطرات دوران دفاع مقدس بودند، بروند. حذف کردن آدمها خیلی سخت بود، ولی چارهای نداشتیم. چند نفر از نویسندگان و مستندسازان را حذف کردیم که اعلام این خبر برای هرکدامشان ناراحتیهایی دربرداشت. تپش قلبم آرام شده بود. بعضی خانمها تسبیح در دست داشتند و چیزی زمزمه میکردند. کم کم جمعیت آمد. اول که وارد میشدند چون جای نشستن زیاد بود، انتخاب میکردند کجا بنشینند، ولی جمعیت که زیاد شد، هر جایی که میشد، مینشستند. دوربینهای بزرگ پرتابل برای ضبط برنامه، تعداد زیادی عکاس و خبرنگار و کلی آقا با کت و شلوارهای مرتب، در حال رفت و آمد بودند. از استان ما خانم مریم میرفخرایی، راوی خاطرات کتاب «سالهای بیصدا گریه کردنم» هم حضور داشت که جلوتر نشسته بود. در قسمت برادران هم آقایان صفری، وضیع، مقصودی و کریمیان شاددل از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس در میان خیل جمعیت حضور داشتند. هرکس با بغل دستی خودش صحبت میکرد و میخندید، انگار میخواست شادیاش را با دیگری قسمت کند. ساعت تقریباً یک ربع به ۶ بود که تکاپویی در جلو صورت گرفت؛ عکاسان و دوربینها همه بر یک قسمت زوم کرده بودند. به همراه جمعیت بلند شدم. یک لحظه در لابهلای سرهای مشتاق، چهرهاش را دیدم. لبخندشان دلم را محکم کرد. برای من این جذاب بود که باز هم در این مکان و اینقدر از نزدیک، میتوانستم ایشان را ببینم. «ای رهبر آزاده! آمادهایم ، آماده» جمعیت در حالی که دستهایش را به نشانه بیعت و سلام به سمت ایشان بلند کرده بود، این جملات را میگفت. جمعیتی حدود ۳۰ نفره جلوی همه و نزدیک ایشان در حال ایجاد صف بود. آقای قره داغی، مدیر انتشارات سوره مهر، کتابهایی در دست داشت که به صاحبان خاطرات آنها که در جلو بودند، میداد. کتاب خانم میرفخرایی را هم دادند. کنارش خانمی بود از مشهد که جانباز بود، کتاب او را هم دادند. اقایان کتاب به دست وارد صف شدند و یکی پس از دیگری، نزدیک رهبری میرفتند و کتابشان را تقدیم میکردند. خدا میداند چه در دل داشتند. استرس شیرینی دیده میشد. عکاسان مرتب عکس میگرفتند. با خودم گفتم: در این ازدحام، چطور میتوانند عکسی با زاویه خوب دربیاورند. جلو خیلی شلوغ بود، اما خانم میرفخرایی را همراه آن خانم مشهدی دیدم که وارد آن جمعیت زیاد شدند. آقای کریمیان شاددل، راوی خاطرات کتاب «اسماعیل نذر آفتاب» را هم دیدم که به سمت رهبری رفت و جلوی پایشان نشست و باز جمعیت اطرافشان زیاد شد. رهبری چه حوصلهای داشتند. این همه آدم دور و برشان و لابد هرکدام حرفی هم میزدند! نزدیک اذان شد. پیرمردی از سمت آقایان شروع به الله اکبر گفتن کرد و تمام حاضران آماده اقامه نماز شدند. بعد از نماز، صندلی ساده ایشان را گذاشتند در جایگاهی که شاید نیم متر از زمین بلندتر بود. کنار دستشان میز کوچکشان را قرار دادند و بعد میکروفن. شب خاطره آغاز شد .... آقایی که صدایش برایم آشنا بود، در قسمت تعبیه شده برای خاطرهگویی، یعنی هشتی سمت چپ، قرار گرفت. خودش را معرفی کرد: اسکندر کوتی، گزارشگر ورزشی! «این چرا مجری برنامه شده؟» سؤالم زیاد بی پاسخ نماند. خودش گفت در تمام دوران جنگ، مجری رادیو اهواز بوده و خبر آزادسازی خرمشهر را از رادیو اهواز اعلام کرده. خاطرهگویان، شروع کردند و به نوبت، هر کدام خاطرهای تعریف کردند. اغلب، وقتی خاطره تعریف میکردند، عکسها و تصاویر مربوط به خاطرهشان هم روی تلویزیونها نشان داده میشد. در لابهلای خاطرهگوییها، به اطراف هم نگاه میکردم و دیدم آقای شاهمرادی، همان بازیگر شوخ و طنز دفاع مقدسی، جعفر دهقان و گلریز، خواننده ترانههای انقلابی هم هست. خانم حسینی راوی کتاب دا هم یک متر جلوتر از من نشسته بود. بعد از خاطرههای رزمندگان، آقای مرتضی سرهنگی به شکل کوتاه و مختصر، درباره اهمیت خاطرهنگاری سخن گفت و آن را به مرزبانی تشبیه کرد. وقتی خاطرهگوییها تمام شد و نوبت به رهبری رسید، اول از همه به ساعت اشاره کردند که بیست دقیقه به ده شب بود. گفتند: «حالا من هیچ! ولی شما احتمالاً خسته شدید.» خیلی شیرین و صمیمی شروع کردند به صحبت. متواضعانه گفتند: «خاطرات من که اهمیتی ندارد، ولی خاطرات شما رزمندگان واقعاً ارزش دارد. چند نکته یادداشت کردم که بگویم.» بعد دستشان را در جیبشان بردند و برگهای درآوردند. «از ته دلم متشکرم از کسانی که شب خاطره و ماجرای خاطرهنویسی و خاطرهگویی دوران دفاع مقدس را زنده نگه داشتند. آقای سرهنگی درست گفتند که این کار یک نوع مرزبانی است. هر رزمنده یک صندوقچه خاطرات است، ما چقدر خاطره داریم. چرا مردم آلمان و فرانسه ندانند که دولتهایشان در دوران هشت ساله، چه کردند با ملت ایران؛ اینکه آنها نمیدانند، کوتاهی از ماست.» این قسمت از صحبتهایشان خیلی برایم جالب شد و مرا به فکر فرو برد از اینکه کجای کار را دارند هدفگذاری میکنند و چه دقت نظری دارند. تا حالا به چنین نکتهای فکر نکرده بودم که مردم آن کشورها اگر بدانند دولتهاشان در جنگ با ما چه کردهاند، نگاهشان به ایران چه خواهد شد. ایشان گفتند: «در تلویزیون و ادبیات و تئاتر و روزنامهنگاری و فضای مجازی، بسیاری کارها باید انجام دهیم که تا حالا انجام ندادهایم. چرا در جشنوارههای غربی فیلم دفاع مقدسی نشان نمیدهند؟ چون میترسند این تصویر افشاگرانه به اطلاع افکار عمومی برسد. برای قهرمانان فیلم بسازید. نهضت ترجمه و آثار مکتوب باید اتفاق بیفتد. همه باید بدانند در آبادان و خرمشهر چه گذشته. دنیا باید بفهمد ملت ایران کیست. اگر شما امروز ]خاطرات را[ جمعآوری نکنید، دشمنان میدان را از شما میگیرند و این خطر است؛ جنگ را شما باید روایت کنید. این کار را به طور جدی دنبال کنید؛ هم حوزه هنری، هم وزارت ارشاد، هم دستگاههای دیگر.» آقا به کتاب آقای بلوری، جانبازی که قطع نخاع بود، اما با یک انگشت خاطراتش را تایپ کرده، اشاره کردند. ساعت ۱۱:۱۰ دقیقه بود که صحبتهایشان تمام شد. باز جمعیت بلند شدند و با نگاههایشان، ایشان را بدرقه کردند و امیدوار به آیندهای که دوباره این دیدار اتفاق بیفتد.


.jpg)
اشتراکگذاری:لینک کوتاه: https://khsh.hozehonari.ir/s/K3VBYS7
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: khsh.hozehonari.ir